یکشنبه , خرداد ۲۶ ۱۳۹۸
خانه / آموزش / فرهنگی / داستان / رمان کمبود عشق قسمت ۷

رمان کمبود عشق قسمت ۷

 

کمبود عشق
کمبود عشق

-به این سو بیایید قاتل اینجاست! سربازها متوجه انها شدند و سعی کردند از میان جمعیت راهی به ان سو باز کنند.محمدپاشا لیلی را بلند کرد:

-برویم

-نمی توانم!پاهایم برای حرکت یاریم نمی کنند.

-سعی کن بانو سربازها دارند می رسند.

-تو به تنهایی برو. -چه می گویی؟

-ما نمی توانیم باهم فرار کنیم.اطرافمان پر از سرباز است. -پس در کنارت می مانم تا هر بلایی قرار است بر سرت بیاید بر من هم نازل شود. لیلی به التماس افتاد

-مرده ی تو را نمی خواهم.اگر فرار کنی شاید بتوانی مجالی برای نجات دوباره ام پیدا کنی. حالا سربازها با چند تن از مردها که سعی داشتند جلوی انها را بگیرند درگیر شده بودند و سلیم خان مرتب فریاد میزد.چند مرد ترک امدند و گفتند:

-فرار کن مرد!اگر بدست انها بیفتی دارت می زنند. محمدپاشا بلاتکلیف به لیلی نگریست.لیلی سرش را تکان داد و زیر لب گفت:

-برو سردار،منتظرت خواهم ماند. اشک در چشمان محمدپاشا حلقه زد:

-لیلی بخدا سوگند تا بحال هیچ موجودی چون تو برایم عزیز نبوده است.

-می دانم مردها او را به سختی حرکت دادند محمدپاشا به طرف او برگشت و فریاد زد:

-منتظرم بمان برای نجاتت خواهم امد. لیل اهی عمیق کشید و به نجوا گفت:

-منتظرت می مانم البته اگر مجالی برای انتظار بماند. مردها محمدپاشا را داخل جمعیت کشاندند و مادامی که ازهم دور شدند با چشمانی پر از اشک و حسرت به هم می نگریستند.لیلی اندیشید:این حقمان نبود.انهم حالا که باز به سختی همدیگر را یافته بودیم.وقتی سربازان بالاخره از سد مردم گذشتند،دیگر اثری از محمدپاشا نبود و فقط دخترک بود که یکه و تنها وسط میدان ایستاده بود و چشم به نقطه ای معلوم داشت.

او را به حال خود رها کردند و دستور دادند تمام خروجیهای میدان را ببندند تا شاید بتوانند محمدپاشا را پیدا کنند.جسد مرد سیاه هنوز کف میدان بود و دلال که با عصبانیت دشنام می داد لیلی را کشان کشان کنار کنیزهای دیگر که از تر می لرزیدند برد.شلیم خان هم چون اسپندی بر اتش به طرف لیلی امد و گفت: -این بی عرضه ها نتوانستند از پس ان جوانک بی ابرو برایند.چه شد تو را رها کرد و رفت؟ نفرتی عمیق سراپای لیلی را در بر گرفت و رو به او گفت: -تا حال هیچگاه ارزوی مرگ کسی را نداشته ام ولی حالا چنین ارزویی دارم،چون با مرگ تو عالمی از شرارتت خلاصی می یابد.

-دهانت را ببند به طرف لیلی رفت تا او را زیر مشت ولگد بگیرد ولی دلال جلویش را گرفت و فریاد زد:

-بس کن سلیم خان!این چه نفرتی است که اتشش حتی با پانصد سکه هم خاموش نشد،اگر او را به ان مرد جوان فروخته بودی تا این حد به دردسر نمی افتادیم.

-به تو مربوط نیست.او را ببند و به من بازگردان.

-که چه شود؟

-از فروختنش صرف نظر کرده ام.همین امشب او را می برم و سر به نیستش می کنم.

-تو دیوانه ای!! -کاری را که گفتم بکن. صدایی ان دو رابه خود اورد:

-مرد،صاحب این کنیز تو هستی؟ دلال به طرف زن برگشت و با دیدن عایشه بر جای ماند.زن مسن و فربه با ان جلال و جبروت اشرافی،همراه چند خواجه سیاه از درشکه ی جواهرنشانش پیاده شده بود و به طرف انها می امد.دلال که خیلی زود دلاک حمام حرم سرای سلطان را شناخته بود تعظیم بلندی کرد وگفت:

-سلام بر شما بانو زن جلو امد و دست زیر چانه ی لیلی برد و سرش را به طرف خود چرخاند و با چشمان سخت و نفوذ ناپذیرش به اوخیره ماند.مدتی او را ورانداز کرد و باز پرسید:

-نگفتی،ایا این کنیز برای توست؟

-بله بانو. زن با دست به یکی ازسیاه ها اشاره کرد و مرد جلو امد و کیسه ای زربفت در دستان دلال گذاشت دلال که سر از پا نمی شناخت نگاهی به سکه های طلا انداخت و مرتب تعظیم کرد:

-باعث افتخارمن است که بانو اینباراز من کنیز می خرند. سلیم خان بی خبر از همه جا فریاد بر اورد:

-اهای این کنیز من است.حق ندارید به او دست بزنید. زن با خشم به او نگریست و گفت:

-چه گفتی؟!

-گفتم این کنیز مال من است و فروشی نیست

-مثل اینکه مرا نمی شناسی؟

-هر که می خواهی باش ولی نمی توانی کنیز مرا ببری. زن با طعنه گفت:

-خوب!پس مرا نمی شناسی.

دلال سعی کرد سلیم خان را ساکت کند ولی کار از کار گذشته بود چون زن به یکی از سیاه ها اشاره کرد و قبل از هر گونه حرکتی از جانب او بدون حرف یا توضیح گلوله ای در مغز سلیم خان خالی کرد و مرد در عین ناباوری با چشمانی از حدقه درامده نقش بر زمین شد.زن خندید و گفت:

-بیچاره اخر هم مرا نشناخت. دلال هم خنده ای مصنوعی سر داد حالا می دانست تمام انچه از فروش دخترک به دست اورده بود تنها به خودش تعلق داشت. هنگامی که لیلی رامی بردند او با چشمانی بی ترحم به جنازه ی سلیم خان خیره مانده بود،وقتی از کنارش میگذشت زیر لب گفت:

-تو که تا چندی قبل فکر قتل مرا در سر داشتی حتی لحظه ای به این فکر نیفتاده بودی که شاید مرگ در چند قدمی خودت کمین کرده باشد!! وقتی او راداخل درشکه می نشاندند لیلی دید جسدش راکنار جسد مرد سیاه انداختند و سربازان نیز بعد از تلاش بیهوده ای برای یافتن محمدپاشا میدان را خالی میکردند.زن فربه روبروی او نشست و فرمان داد تا به سمت دروازه ی باب همایون بتاخت روند.مدتی بعد زن همان طور خیره به لیلی پرسید:

-می توانی به زبان ما حرف بزنی؟ لیلی سرش را به علامت تایید تکان داد.زن بازپرسید:

-اهل عثمانی هستی؟ لیلی در حالکیه از پنجره درشکه به بیرون نگاه می کرد بی حواس سرش را به علامت نفی تکان داد.زن عصبانی گفت:

-مگر دلالی که درست جواب نمی دهی؟

-مرا به کجا می برید؟

-جایی که حتی در خواب هم ندیده ای نیشخندی زد و بالاخره به لیلی نگریست.لیلی پرسید:

-به کجا؟! -سرای سلطان عثمانی لیلی حرفش را پیش خود تکرار کرد و متعجب پرسید:

-برای چه مرا به انجا می برید؟ زن باز پوزخندی زد و با نگاه خریدارانه ی سراپای لیلی را ورانداز کرد.لیلی زیر لب پرسید:

-شما که هستید؟

-من زمانی دلاک حمام حرمسرا بوده ام ولی حالا برای خرید کنیزان هر چند وقت یکبار سری به گوشه و کنار قسطنطنیه می زنم.امروز شانس اوردی تو را ازمرگ نجات دادم.باید همیشه شکرگزار من باشی که تو را برای کنیزی حرمسرا سلطان می برم. -من کنیز هیچ کسی نخواهم شد.

-برای من کرکری نخوان.مثل تو را زیاد دیده ام.دخترهای نازپرورده ای که دزدیده شده اند.ولی خیلی زود دماغتان به خاک مالیده می شود و در می یابید دزدیده و به سرای عثمانی اورده شده اند.بخت برگشته هایی که دیگر هیچگاه به کشورشان بازنگشته اند و حالا هم به کنیز حرمسرای عثمانی بودن عادت کرده اند.پس تو هم عادت می کنی لیلی با نگاهی نفوذناپذیر به زن خیره ماند و سعی کرد بغضش را فروخورد.زن برای اینکه حرف را عوض کند زیر لب گفت:

-بزودی به دروازه ی باب همایون می رسیم. لیلی نیز به بیرون نگریست و از انجا به خوبی چشم انداز زیبای دریای مرمره و تنگه ی بسفر همراه با قایقهای رنگارنگی که روی سطح ابی اب شناور بودند و در کنار انها،جنگلهای سرسبز و انبوه و کاخهای عظیم و خانه های اعیان نشین یک طبقه با بامهای سفالین که از میان جنگلها سربراورده بودند و به دریا ختم می شدند،نمایان بود.بالاخره از دروازهی باب همایون گذشتند و لیلی با دنیای سربسته ای روبرو شد که افسانه هایی بسیار از ان شنیده بود.انجا همانند هرکوچکی می مانست که با دیوارهای بلند و نفوذناپذیر از چشم بیگانگان محفوظ مانده بود.لیلی میدانست قلب قسطنطیه در پشت دروازه ی باب همایون که همان حرمسرای سلطان نام داشت می تپید.ولی هیچگاه حتی به فکرش هم نرسیده بود روزی خودش هم جزو زندانیان دائمی ان قفس طلایی باشد.مادامی که از درشکه پیاده می شدند دریای زیبای مرمره هنوز در مقابل دیدگانش خودنمایی می کرد.

زن او را به جلو هدایت کرد و لیلی خواجه سرایان بسیار قوی هیکل را دید که با صورتهایی پر چین و چروک داشتند و در اطرافش به وفور مشاهده می شدند.زیر لب زمزمه کرد: -این دنیای افسانه ای بی روح باید هم،چنین زندانبان های ترسناکی داشته باشد.حالا با این همه غولهای بی شاخ و دم چگونه می شود فرار کرد؟! زن با فشار دیگری به پهلوی لیلی او را به جلو راند.هنوز زنجیرها به پاهایش بود و نمی توانست به راحتی راه رود.اط بزرگ و اصلی گذشتند و وارد حیاط بعدی شدند جاییکه دیگر از انبوه خواجه سراهای سیاه پوست و غلام ۰۰حیاط بچه ها و کارمندان و مستخدمین خبری نبود و مکانی رویایی با انبوه درختان و باغ بسیار بزرگی جلویشان نمایان شده بود.

لیلی مدتی مکث کرد تا بهتر اطرافش را ببیند در ان باغ پر گل،کاخی زیبا با دیوارهای مرمرین و پنجره هایی که با پرده های زربفت پوشیده شده بود بیشتر از همه خودنمایی میکرد.غیر از ان چند کاخ کوچکتر نیز وجود داشت که در گوشه و کنار به چشم می خوردند و هر کدام دارای ایوانهای پر گل و باغچه و الاچیق مخصوص به خود بودند که از دامنه ی تپه ها تا کرانه ی دریا امتداد می یافتند.بالاخره از راههای فرعی محصور در گلهای زیبا،به سوی کاخ کوچکی رفتند انجا چند غلام بچه جلو دویدند و تا به زن فربه رسیدند تعظیم کردند.زن گفت:

-به سلطان والده اطلاع دهید با کنیزی گران قیمت امده ام. مدتیی بعد اجازه ی ورود یاقتند و عایشه باز لیلی را مجبور به حرکت کرد و گفت:

-حواست باشد کله خرابی نکنی.حالا با مادر سلطان روبرو خواهی شد،اگر بخواهی اینطور رفتار کنی از همین حالا باید فاتحه ات را خواند.تما سعی ات را به کار ببر تا توجه اش را جلب کنی.این زمان سرنوشت سازی براای توست،می توانی تا اوج بروی.تا حد یک شاگرد اشپز سقوط کنی و تمام عمر همنشین خواجه سراها باشی. لیلی با هراس زمزمه کرد:

-خدایا!اخر این چه بلایی بود که سر من امد؟این چه سرنوشتی است که برای من رقم زده ای؟ایا واقعا من همان لیلی،دختر علی مردان خان هستم؟یا کنیزی بینوا در سرزمین بیگانه ها.

-غر نزن بچه.بیا ببینم. پیراهن او را کشید وداخل شدند.وقتی از دالان کوچک گذشتند،دو کنیزک در سالن را باز کردند و نفس در سینه ی لیلی حبس شد.اتاقی ان چنان مجلل جلوی رویش قرار گرفت که در خواب هم ندیده بود.اتاق با گچ بریهای رنگی به باغی پر از گلهای گچی می مانست که چون پیچکهایی،هنرمندانه روی دیوارها،سقف،ستونها و ایینه کاریها نقش بسته بودند.

چند قالی اربیشمی سرخ رنگ نیز روی سنگ فرش مرمرین کف راپوشانده بود و ان سوی تالار دهها کنیز زیبا با لباسهای فاخر اطراف زنی با ابهت که به کوسنهای زربفت تکیه داده بود چون پروانه می گشتند.زن با دیدن عایشه با دست اشاره کرد تا جلوتر بروند.عایشه زیر لب گفت:

-تعظیم کن خیره سر. لیلی با ترس تعظیم مسخره ای کرد بعد جلوتررفتند و لیلی با وضوح بیشتری زن را محک زد.او غرق درجواهرات درخشان و خیره کننده بر روی پیشانی دستها و حتی مچ پاهایش به او می نگریست.زنی بود چهارشانه و بلند قد که شاید هنوز برای مادرشاه بودن کمی جوان می نمود.عایشه جلو رفت و دست پیش امده ی پوشیده از انگشترهای درشت زن را بوسید.

-بانوی من،به فرموده ی شما کنیزی خاص را برای حرم سرای سلطان برگزیدم و اوردم،شاید که مقبول افتد. زن نگاهی به لیلی انداخت و بالاخره گفت:

-چرا او را اینطور کثیف و ژولیده به جانب ما اورده ای؟ عایشه دست پاچه گفت:

-بانویم به سلامت باشد،می خواستم اگر باب طبع شما نیست همین حالا او را روانه ی اشپزخانه کم.

-بیاورش جلو. نفس در سینه ی لیلی حبس شده بود زن باز پرسید:

-اهل کجاست؟

-فقط می دانم اهل عثمانی نیست.

-سرش را بالا بگیر. عایشه دست زیر چانه ی لیلی زد و صورتش را جلوی او را راست نگه داشت.زن مدتی چند به او خیره ماند و بالاخره گفت:

-ببرید و حمامش کنید و لباس مناسب به او بپوشانید می تواند بماند. عایشه چند بار تعظیم کرد ولی لیلی همان طوربر جای مانده بود.ملکه ی مادربا خشم گفت:

-این گستاخ کمرش شکسته که تعظیم نمی کند؟

-نه بانو!زبان نفهم است و نمی داند در برار مقامی چون شما چگونه رفتار کند.

-خیلی خوب او را ببر.ازاین به بعد هم دختران تربیت ده برایمان بیاور.فهمیدی؟

-بله بانو. باز تعظیم کرد و زن با بی حوصلگی دستهایش را تکان داد و گفت:

-خوب دیگر برو،اهای تحفه بیایید و این دخترک را از جلوی چشمانم دورکنید. دو کنیز امدند و بدون هیچ حرفی تعظیمی بلند بالا کردند و لیلی را از سالن بیرون بردند و از راه سرپوشیده ای او را به کاخ دیگری بردند و لیلی برای اولین بار در عمرش صدها زن و دختر زیبارو را در یک جا دید.بعضی از انها برای کنجکاوی تکانی به خود می دادند و از بالش های نرم خود را بیرون می کشیدند و با عشوه جلو می امدند و لیلی را وراندار می کردند.

جرینگ جرنگ النگوهای طلا و بوی عطرهای خوشبو که از بدن های نیمه عریان اها به فضا پخش میشد،عقل از کله ی هر ادم معمولی تازه واردی می زدایید.چند نفری خرامان کنارش به راه افتادند:

-انگار اهل عثمانی نیست.

-چقدر هم کثیف است.

-چه اخمی هم کرده

-در ست میشود،حتما از دخترهای به سرقت رفته است. یکی از دو کنیزی که لیلی را می بردند گفت:

-بروید پی کارتان،بازیچه گیر اورده اید؟ لیلی با بغض سرش را پایین انداخت. ان دو او را به حمام کوچکی بردند و بعد از شستشو با اب و گلاب،به بدنش عطر زدند و لباس سبزی که با سنگهای کوچک یشم درلبه ی استینها و یقه تزیین شده بود،بر او پوشاندند و موهای بلند شرابی رنگش را با بند نازک جواهرنشان مهار کردند.وقتی کارشان تمام شد بدون هیچ حرفی او را به طرف اتاق کوچکی بردند.

یکی از دخترهای حرمسرا که به در اتاق تکیه داده بود خندید و گفت:

-این زن صیاد بازهم شکار خوبی به تور زده!تو تکه ای ناب در حرمسرای عثمانی خواهی بود.حتی شاید بتوانی گوی سبقت را از دلداده های چرکسی بگیری و سوگلی شوی!! یکی از کنیزها او را کنار زد و گفت:

-باز تو بلبل زبانیت گل کرد؟برو کنار! وقتی او را به اتاق می بردند لیلی نیم نگاهی به دخترک انداخت دختری بود کوتاه،سفید و تپل با چشمانی قهوه ای و ابروهای پیوسته کمانی که بالای چشمان درشت و پر ازشیطنتش هلالی زیبا ساخته بودند.کنیزها که رفتند دختر وارد اتاق شد و در را پشت سر خود بست.امد کنار لیلی که گوشه ی اتاق چمباته زده بود و بی صدا اشک می ریخت،نشست و گفت:

-می توانی به زبان ما حرف بزنی؟ لیلی سرس را تکان داد.دختر باز پرسید:

-چرا گریه می کی؟هیچوقت دختری را ندیده بودم که پا به ای جا بگذارد و اینطور غمگین و عزادار باشد.

-چرا گریه می کنی؟هیچوقت دختری را ندیده بودم که پا به این جا گذارد و اینطور عزادار و غمگین باشد. لیلی سرش را به دبوار تکیه داد و در حالیکه نگاه غمگینش را ازپس یرده های زربفت با اسمان ابی گره زده بود زیر لب گفت:

-می ترسم هیچگاه نتوانم از این جا خلاصی یابم. چشمهایش را روی هم گذاشت.تصویر محمدپاشا قویتر از همیشه در ذهنش جان گرفت.دخترک گفت:

-یقین داشته باش که دیگر یهچگاه پایت را از ایجا بیرون نخواهی گذاشت!فقط در یک صورت می توان از این کاخ بیرون بروی لیلی با شوق به دخترک نگریست و گفت:

-در چه صورتی؟

-تنها وقتی که سلطان عوض شود یا به قتل برسد.در این صورت سلطا جدید به حرمسراس سلطا قبلی احتیاجی ندارد،بنابراین همه زنها و دخترهای حرمسرا را به اردنه می فرستد.

-اَردنه؟!

-بله،قلعه ای بسیار وحشتناک که هیچ راه و روزنی به فضای بیرون دارد.اسیران انقدر انجا می مانند تا بمیرند.تازه این موقعی است که از شاه قبل حامله شده باشند دراین صورت در دم کشته می شوند.

-اینها قومی وحشی هستند.انچه می کنند به کابوس شبیه است.

-وحشی و در عین حال بسیار پر قدرت.حالا برای چه می خواهی از اینجا بروی؟ شاس اورده ای که لااقل در دربار سلطان هستی و از دست مردان روانی و هوسباز بدوری و بهترین غذاها را می خوری و بهترین لباسها را می پوشی.در ضمن از کار طاقت فرسا هم راحتی.فقط باید سعی کنی جوانی و زیباییت را حفظ کنی و گرنه بعیئ نیست از این جا بیرو بیندازنت و راهی اشپزخانه شوی…

-شرم اور است .همیشه از چنین زندگی متنفر بوده ام.

-ولی به ان عادت می کنی.

-هرگز

-تو دختر عجیبی هستی.راستی اسمت چیست؟

-لیلی

-عربی؟

-نه ایرانی هستم.

-ایران هم کشور بسیار قدرتمندیست.

-تو اهل کجایی؟

-اهل مصر،اسمم لطیف است و پدرم تاجر بود. مکثی کرد و افزود:

-در کشتی تجاری پدرم و همراه او راهی فرانسه بودیم.دربین راه کشتی ما بدست دزدان افتاد.پدرم را کشتند و مرا همراه دیگر اجناس کشتی به عثمانی اوردند.ایجا بدست عایشه خریداری شدم و به حرمسرا امدم.

-متاسفم تو هم سرنوشتی دردناک داشتی.

-به ان عادت کرده ام. -این عایشه چه موجود کثیفی است،چگونه می تواند چنین اعمال شرم اوری انجام دهد؟ لطیفه با وحشت دستش را جلوی دهان لیلی گرفت و گفت:

-اهسته حرف بزن.اگ کسی حرفهایت را بشنود روزگارت سیاه است. لیلی ساکت شد و لطیفه اهسته گفت:

-عایشه زمانی دلاک حمام بود که از بخت خوبش مورد توجه شاه قرار گرفت و سوگلی حرمسرا شد با این حال او نیز به زودی چون سوگلی های دیگر از چشم شاه افتاد ولی او برای نگه داشتن مقام و ثروتش خور را مامور یافتن دختران زیبارو کرد تا هر چند وقت یکبار دختر تازه ای را به دربار هدیه کند.بننابراین هنوز هم مورد توجه شاه و سلطان والده می باشد.

-و بعد؟ لطیفه خندید:

-انگار دارم برایت داستان هزار و یک شب می گویم.

-حرفهایت برایم دور از ذهن است با این حال می خواهم بیشتر بدانم. 

و این گونه بود که لطیفه در مدت کوتاهی او را با بسیاری از ناگفته های حرمسرا اشنا کرد.حالا لیلی به افسونهای خیره کننده ی قصر شاهی عادت کرده بود.دیگر برق جواهرات،غذا های لذیذ و لباهسای گران قیمت و لطبف غافلگیرش نمی کرد.انگار در دنیای واقعی زندگی می کرد چون همه چیز به سحر و جادو شباهت داشت.لطیفه با او گفت صاحب انها سلطان محمد نام دارد کسی که چون اجدادش عطش سیری ناپذیری نسبت به زنان دارد.بنابراین دور از ذهن نبود قلب تپنده ی ان امپیراطوری عظیم در حرمسرا بتپد.محمود بسیار تحت نفوذ سلطن والده است و ملکه ی مادر برای انکه همچنان قدرت خود را در پس پرده های حرمسرا حفظ کند از هیچ کوششی برای پر بارتر کردن خوابگاه سلطان دریغ نداشت.

لیلی در انجا برای اولین بار با دختران چرکسی روبرو شد.لطیفه برایش تعریف کرد که این دختران بی نهایت ظریف و زیبارو در مزرعه ی بردگان پرورش داده می شوند و از هما اوایل کودکی رموز دلربایی و اواز خواند و چنگ و نی زدن و رقصیدن را می اموزند تا بتوانند نمونه های کاملا بی همتا برای همبستری سلطانهاای هر دوره باشند.لیلی از نزدیک با انها برخورد کرد و دید چگونه چون عروسکهای شیشه ای بدون هر گونه احساسی به برده بودن خود خو گرفته بودند و هیچ گاه در چشمان زیبای هیچ کدام درخشش و شور زندگی را ندید.بعد از ان به حرف دلالی که دربازار یرده فروشان قسطنطیه دیده بود،رسید.

اری انگار براستی در زمان او بدبخت ترین زنها،زیباترین انها بودند.حالا خود او نیز شوق و امید به زندگی را از دست داده بود.به یقین می دانست که در ان قلعه ی تسخیر ناپذیر با فوجی از خواجه سراها و غلامان و دفاع چند لایه ی سربازان ینی چری در اطراف قصر هیچ راه گریزی برایش نمانده بود.تنها به این دلخوش داشت که محمدپاشا توانسته باشد از مهلکه جان سالم به در برده و به ایران برگشته باشد.

اری حتی از مرد دلیری چون او نیز برای نجاتش کاری ساخته نبود.او هر روز افسرده تر از پیش بدور از جنجال و هیاهو دعواها و رقص و شادیهای دختران و زنان خوش گذران حرمسرا در گوشه ی اتاق کوچکش می نشست و در سکوت روزگار خوش ایام قدیم را مرور می کرد و شبها نیز کلافه از کابوسهای شبانه با چشمانی خسته و نیمه باز کنار پنجره به ستارگان خیره می ماند و اشک می ریخت.هنوز هم با انکه می دانست دیگر هیچ مجالی برای رسیدن به محمدپاشا وجود نداشت قلبش در عشق به او چون اسبی رم کرده لگد پرانی میکرد.(چه تشبیهی!!!!!!!!!!)به این حقیقت پی برده بود که هیچگاه نمی توانست وجود او را به فراموشی بسپارد.  چند ماه از زمانی که لیلی وارد حمسرا شده بود می گذشت.ان روز هم وقتی چون همیشه وارد حمام مرمر میشد،لطیفه کنارش امد تا اخبار جدید را کنار گوشش زمزمه کند.

-می دانی یکی از دخترها وقتی فالگوش بوده از کنیز خوابگاه سلطان چه شنیده؟

-به من چه مربوط که چه شنیده.می خواهم سر به تن ان سلطان…. -اهسته دختر،انگار سر به تن خودت زیادی کرده.کنیز می گفت چون تنها یک از سوگلی ها برای سلطان بچه زاییده و انهم دختر است سلطان والده می خواهد کنیزهای بیشتری را به خوابگاه سلطان روانه کنند،شاید فرجی شود انهم نه یک فرج که بیشتر از چهار فرج. لیلی خنده اش گرفت:

-چرا بیشت از چها رتا؟

-باید حداقل سه پسر از سلطان به وجود اید تا در صورت مرگ یا کشته شدن سه تا،لااقل یکی باقی بماند.

-خداوندا در چه جنگلی گیر افتاده ام!

-حال بقیه اش را گوش بده.این سوگلی اخیر که سخت مورد توجه سلطان قرار گرفته است نیز کاری از پیش نبرده و تا به حال اثری از بارداری در او نیست.

-این سوگلی جدید کیست؟

-نژاد روسی دارد و بسیار زیباست.

-پس سلطان باید علاقه ی خاصی به ائ داشته باشد که تا کنون زن دیگری از حرمسرا طلب نکرده است.

-ولی مثل روز برایم روشن است او هم بزودی از چشم سلطان می افتد،به خصوص انکه تا کنون باردار نشده است. لیلی ترجیح داد ساکت بماند،لطیف ادامه داد:

-در این چند ماهی که سلطان کسی را غیر از این زن روسی طلب نکرده است همه فکر می کردند به زودی لقب سلطانه خواهد گرفت ولی این گونه نشد.حالا سلطان والده سخت در تلاش است تا دختران تازه ای را وارد خوابگاه سلطان کند.

-انهایی که به خوابگاه سلطان راه می یابند و مورد توجه قرار نمی گیرند چه بر سرشان می اید؟

-معلوم است که دیگر هرگز موفق به دیدار سلطان نمی شوند و از ان پس جزو پست ترین کنیزها می شوند،تا وقتی بمیرند و یا بدست سلطان جدید تازه واردی سر به نیست شوند. لیلی با تاسف سر تکان داد:

-اینجا از جهنم هم بدتر است. قبل از ورود به حمام دورن یکی از سه اتاق اصلی شدند،انجا لباسهای اشرافی را از تنشان دراوردند و به جای ان پیراهن های سفید کوتاه بر انها پوشاندند.بعد از ان وارد حمام اصلی که در وسط ان حوض بزرگی پوشیده از کاشیهایی با طرح رنگین کمان بود،شدند.درون حوض اب چشمه ای که از زیر گزم میشد جلوه ای خاص داشت و در اطراف حمام نیز نشمین گاه بود که برخی از زنها انجا درون پشتی ها لم داده بودند و کنیزهای سیاه به بدنشان روغنهای خوشبو می زدند و یا بوسیله ی میوه و شربت از انها پدیرایی می کردند.

وقتی درهای حمام بسته شد،بزودی موضوع جدیدی که باعث خنده و تفریح اهل حرمسرا شده بود اغاز گشت.چند هفته ای بود که وقتی بعد از بسته شدن درها،بخار اب فضا را پر می کرد لباسهای زنان یکی بعد از دیگری وا می رفت و تکه های ان از هم جدا میشد و بر زمین می افتاد.(به حق چیزهای ندیده!!!!)لیلی که سعی داشت باسش را به هر طریقی روی بدنش نگه دارد باز زیر لب غر زد:

-این دیگر چه اوضاعیست!انگار این لباسها را به جای نخ با چسب به هم چسبانده اند.لطیفه که مانند دیگر زنها از ان چه بر سر لباسهای دخترها و زنان می امد با صدای بلند می خندید اهسته گفت:

-شنیده ام این کار به دستور سلطان محمود انجام شده است.چون او گاهی اوقات از درز در مخفی به حمام نگاه میکند و از اینکه لباسهای ما را این طور از تنهایمان بر زمین می افتد لذت می برد.لیلی احساس خفقان کرد،با عصبانیت گفت:

-من بیرون میروم.

-نمی شود در حمام را بسته اند

-به جهنم که بسته اند

-تو دیگر چه ادمی هستی،این همه دختر و زن اینجاست چرا انها ناراحت نمی شوند -من با انها فرق دارم ای نرا در گوشت فرو کن. لطیفه شانه هایش را بالا انداخت و از او دور شد.لیلی به طرف یکی از درها رفت و ان را به شدت کوفت.زن سیاه دربان در را باز کرد.

-چه می خواهی؟

-حالم بد است باید بیرون بروم.

-نمی شود،باید در حمام بمانی.

-حال تهوع دارم،تو که نمی خواهی روز دیگران را خراب کنم. زن سیاه در را باز کرد و او را بیرون کشید:

-خیلی خوب ولی مجبوری با سیاهها حمام کنی.

-مهم نیست.

-چرا حالت بد است،ویار داری؟از که حامله شده ای؟ با این حرف بار دیگر کنیزهای سیاه که انجا ایستاده بودند با صدای بلند خندیدند. لیلی زیر لب گفت:

-مرده شوره همه تان را ببرد که حتی شوخیهایتان هم تهوع اور است.

-چیزی گفتی؟

-… حالا چشب لباسش اب شده بود و در چند قدم بعدی،لباس به کلی از تنش جدا شد و به زمین افتاد و باز شلیک خنده ی نهای سیاه به هوا بلند شد. چند روز بعد پیش بینی لطیفه به حقیقت پیوست و سوگلی رروسی دیگر به خوابگاه سلطان خوانده نشد.بنابراین سلطان والده به سرعت دست به کار شد و دستور داد چند تن از دخترهای تازه وارد را برای معرفی شدن درحور سلطان اماد کنند.در کمال ناباوری لیلی دانست که او هم یکی از انختاب شده ها می باشد.لطیفه که حال دگرگون لیلی را می دید بالاخره طاقت نیاورد و پرسید:

-از تو در حیرتم!برو شکرگزار باش که چنین بختی به تو رو کرد است.خدا را چه دیده ای شاید توانستی گوی سبقت را از دیگران بگیری و سلطان تو را بپسندد،ان وقت اگر از او پسر بزایی لقب سلطانه می گیری.

-…

-میدانی؟من هم یکبار با چند دختر دیگر نزد سلطان فرستاده شدم ولی او از میان ما از دختری چرکسی خوشش امد.ان روز سخت ترین روز زندگی من بود چون تمام کاخ ارزوهایم فرو ریخت و حالا دیگر باید خوابگاه سلطان را به خواب ببینم.

-لطیفه برو و تنهایم بگذار،حرفهایت حالم را به هم می زند.

-تو عقل در کله نداری؟ این را گفت و از اتاقش بیرون رفت و پشت سر او چند کنیز مخصوص خوابگا وارد اتاق شدند ولیلی متعجب به انها نگریست و گفت:

-اینجا چه می کنید؟

-ساکت باش باید برای ملاقات با سلطان اماده ات کنیم. به سرعت احاطه اش کردند و سراپایش را با گلاب و نسترن شستند و قدری عرق نعنا را برای خنک کردن روی پوستش مالیدند،چشمانش را سرمه کشیدند و ناحنهایش را رنگ کردند و بعد از ان لباسی بر او پوشاندند که لیلی در خواب هم ندیده بود.لباس،کرم رنگ و از جنس کلفت و براقی بود که از دو طرف نقش پیچکهای چسبیده روی ان با طرافت خاصی قلاب دوزی شده بود و روز پیچکها گلهای ریزی از جنس ابریشم وجود داشت که مرواریدای درشتی میان هر کدام دوخته شده بود.

همانطور که لیلی با دهان باز به لباسی که بر تنش کرده بودند می نگریست،انها موهایش را شانه زدند و با روغن خوشبو براقش کردند و چند سکه ی طلا به وسیله ی نخهای نامرئی میان موهای شرابیش اویختند که درخشندگی و زیبایی موهایش را چند برابر کرده بود.کنیزی گفت:

-این حلقه را هم ا ز بینیت دراور. لیلی دستش را کنار زد:

-به ان کاری نداشته باش. کنیز با غیض به او نگریست با این حال چیزی نگفت.او را از اتاق بیرون بردند و لیلی حسرت و حسادت را در نگاه بسیاری از دختران و زنان حرم به روشن دید.اهی کشید و سرش را پایین انداخت،غمی بزرگ روی دلش سنگینی می کرد اندیشید: اگر محمدپاشا مرا در این حال و روز ببیند چه فکری درباره ام می کند؟ مدتی بعد او با ده دختر دیگر که از نژادهای مختلفی چون چکسی البانیایی و ترک بودند روبرو شد.

انها هم لباسهای گران قیمت و ارایشی همچون او داشتند،خادمان انها را از حرمسرا بیرون بردند و همه راهی قصر شاهی شدند.سرای سلطان هم میان همان دیوارهای سر به اسمان کشیده قرار داشت.با این تفاوت که از همه ی قصرها باشکوه تر و روی بلند ترین تپه ی مشرف به دریا ساخته شده بود و جلوی سرا هم درختان بلند ان را محصور کرده بودند.با این حال گنبدهای طلایی و مناره های نوک تیزش حتی از پس درختان کهنسال و با هیبت نیز خود را به رخ هر بیننده ای می کشید.وقتی جلوتر رفتند همه با تحسین به ان بنای زیبایوشیده از سنگهای مرمر و کاشی های رنگی می نگریستند از کنار دریاچه ی مصنوعی جلوی در عمارت هم گذشتند و لیلی با ولع عطر گلهای سرخ را که به وفور کاشته شده بودند در ریه هایش فرو کشید و با لذت به صدای فواره ها گوش فراداد.

وقتی انها را اورد کاخ کردند او ازان حالت خلسه مانندی که دچارش شده بود بیرون امد و سعی کرد تپش قلبش را مهار کند.داخل عمارت در فضای بزرگ،تختی طلایی و مجلل پوشیده از جواهرات گران قیمت خودنمایی می کرد.و غیر از ان تمام دیوارها،کف زمین حتی پرده ها و وسایل به رنگ طلا بود.انها را مدتی انجا نگه داشتند و لیلی دید که چطور دختران هیجان زده بر خود می لرزیدند.

خود او هم دلشوره ای عجیب داشت و هنگامی که سلطان همراه سلطان والد وارد شدند،مدام بر خود نهیب می زد که بر رفتارش مسلط بماند.سلطان که لباسی بافته از نخهای طلایی ب تن داشت روی تخت سلطنت و سلطان والده در تخت ظریف تر و کوتاهی در کنار او نشست و با لبخندی مخصوص دختران را از نظرر گذراند.لیلی اندیشدید:شاید روزی بیاد می اورد که خود نیز با لقب کنیز،مانند ما روبروی سلطان احمد ایستاده بود و همان تب و تابی را داشته که ما داریم،حالا هم به عنوان بالاترین زن امپراطوری عثمانی می خواست نظاره گر انتخاب دختری دیگر این بار به وسیله ی پسرش باشد. همه در مقابل سلطان تعظیم کردند جز لیلی که نور متفکرانه به سلطان و سلطان والده می نگریست.

وقتی نگاهش با نگاه سلطان والده تلاقی کرد به وضوح خشم را در نگاهش خواند اگر چه سلطان متوجه عمل او نشد ولی سلطان والده بسیار ترسیده بود.هراس داشت خیره سری ان دختر تاز وارد باعث دردسرش شود.سلطان دختران را با حرکت دست فراخواند و لیلی با فشار دختری که عقبش ایستاده بود به جلو رانده شد.تا انک به چند قدمی تخت شاهی رسیدند و ان وقت بود که لیلی توانست سلطان را از نزدیک ببیند.

او مرد میان سالی بود که بیشتر صورتش از سبیلهای بلند و ریش دو شاخه ای پوشانده شده بود.بینی عقابی بزرگی داشت و چهره اش به خاکستری میزد و قدی بسیار بلند داشت و باریک اندام می نمود.بالاخره تک سرفه ای کرد و در حالی که عمامه ی بلند و جواهر نشانش را روی سر محکم میک رد با نگاهی سنگین دختران زیبارو را ورانداز میکرد.اگر چه این مراسم مضحک را بارها انجام داده بود ولی نشان می داد برایش تفریح جالبی می نمود.وقتی لیلی نگاه او را روی خود احساس کرد نفس در سینه اش حبس شد.سلطان درباره ی او هم چون دیگر دختران سوالاتی از سلطان والد پرسید:

-این یکی اهل کجاست؟

-نمی دانم سرورم،زبان ما را به خوبی بلد نیست و خیلی کم حرف میزند.ولی عایشه او را چندی پیش از بازار برده فروشها و از واسطه ای عثمانی خریداری کرده است. سلطان بار دیگر به او نگریست و متعجب ماند که چطود ان دختر بر خلاف دیگران با اعتماد به نفس خیره و سرد نگاهش میکرد.همین طور برایش جالب بود که او مانند دیگران هیچ تلاشی برای جلب توجه او از خود نشان نمی داد و مانند مردی جنگجو که حریف می طلبید بدون انعطاف و سخت نگاه در نگاه او گره زده بود.سلطان والده به شدت احساس ناراحتی و خطر می کرد.

به تجربه دریافته بود نمی تواند امثال لیلی را مانند دیگر دختران چون موم در دستانش نرم کند و چه بسا اگر به خوابگاه سلطان راه می یافت می توانست موقعیت او را نیز به خطر بیندازد.نیم نگاهی به سلطان انداخت و دید چطور این دختر رام نشده توجه او را به خود جلب کرده است.بنابراین سکوت را جایز نشمرد و گفت:

-سرورم عذر تقصیر می خواهم چون نباید این دختر تعلیم ندیده و بی نام و نشان را به حضور شما می اوردم.حالا هم اگر گستاخیش خاطر شما را مکدر ساخته دستور میدهم او را ببرند. سلطان اگر چه ناراضی می نمود ولی چون مادرش او را در کاری انجام شده قرار داد مجبور شد سری تکلن دهد و سلطان والده بلافاصله امر کرد تا او را بیرون ببرند.هنگامی که او را از قصر خارج می کردند لیلی متوجه شد سلطان

والده توجه سلطان را به دختر البانیایی جذب کرده بود.باز لیلی را به حرمسرا برگرداندند و زنان و دختران حرمسرا با لبخندی تمسخرامیز بدرقه اش کردند.

-بیچاره مقبول نیفتاده.

-حالا انقدر تنها می مانی که موهایت رنگ دندانهایت سفید می شود.

-نگران نبا نمی گذاریم خیلی احساس تنهایی کنی. لیلی در سکوت به اتاقش پناه برد.در انجا لباس گران قیمت را از تن بیرون اورد وو لباس معمولی پوشید،وقتی باز کار پنجره نشست لطیفه هیجان زده وارد شد: -چه شده؟!شنیده ام مقبول سلطان واقع نشده ای.

-هم مقبول سلطان نیفتادم و هم سلطان والده کینه ای سخت از من بدل گرفت. رنگ از رخ لطیفه پرید:

-خدا به فریادت برسد هیچ می دانی ممکن است دستور دهد مخفیانه تو را بکشتد. لیلی زهر خندی زد:

-من به کینه ورزی زنان عدات دارم چه بتر که مرا بکشد لااقل از این زندگی خفت بار رهایم می سازند.

-سلطان والده حالا کجاست؟

-سرای سلطان.

-وقتی می امدم دیدم عایشه در اتاق مخصوص سلطان والده انتظارش را می کید،بنابراین انجا قرار ملاقات دارند. دامنش را بالا گرفت و به طرف در دوید.لیلی متعجب پرسید:

-با این عجله کجا میروی؟

-زود بر می گردم. مدتی بعد بازگشت و کنار لیلی نشست و اهسته گفت:

-حدس هم نمی زنی چه کردم؟بفهمی دو تا شاخ روی سرت در می اوری.

-لطیفه تو درست نمی شوی.حالا چه کرده ای که اینقدر هیجان زده ای؟

-فالگوش بودم.اگر بدانی چه چیرهایی شنیدم.

-کجا فالگوش بودی؟

-کنار پنجره ی اتاق سلطان والده لیلی متجب به او نگریست:

-انجا چه می کردی؟

-باید می فهمیدم چه اتفاقاتی افتاده است.

-چه شد؟!حتما حکم قتل مرا صادر کردند.

-کمی صبر داشته باشتا از اول همه را برایت تعریف کنم.همان طور که حدس زده بودم سلطان والده بعد از خارج شدن از سراس سلطان به اتاق مخصوصش رفت و با دیدن عایش هبا عصبایت فریاد زد:

-برای چه این دختر دردسر ساز را به حرمسرا اورده ای؟

-چرا بانو عصبانی هستند،از کدام دختر حرف میزنید؟

-از همان دختری حرف میزنم که در خیره سری لنگه دارد،هامی که موهای شرابی دارد و تازه او را اورده ای.

-بله یادم امد مگر از او چه خطایی سر زده؟

-امروز چون شیری زخمی و بدون هیچ احساس شرمی با وقاحت و خصومت تمام چشم در چشم سلطان دوخت.حتی وقتی وارد شدیم به خودش زحمت نداد که ادای احترام کند،فکر کردیم سلطان با دیدن این حرکت ها از جانب او حکم قتلش را صادر می کند ولی بدبختانه از او خوشش امد.اگر کمی غفلت کرده بودم بعید نبود به خوابگاه راه یابد.

-بانو این که بد نیست چه بهتر ازاینکه او بتواند سلطان را صاحب پسری کند

-سلطان باید صاحب پسری ود ولی نه از جانب این دختر.نمی فهمی اگر چنین دختری در موضع قدرت قرار بگیرد چطور می تواند برای همه ی ما دردسر ساز شود.از معشوقه ی سلطان سلیمان نشنیدی که زنی چون این کنیزک چطور توانست سلطان مقتدری چون او را در دستانش بگیرد.تا حدی که موقعیت تمام زنان حرمسرا را به خطر انداخت و تا اخر عمر نیز چون سلطان بر تمام عثمانی حکومت کرد.

-همان دختر مو قرمز که روکسلانه ام داشت را می گویید؟

-اری.همان و من از اینده مان می ترسم.چه بسا تاریخ می خواهد باز تکرار شود.

-هراس به خودراه ندهید حالا که چیزی نشده اسست.

-بله به موقع او را از جلوی چشم سلطان تاراندم.حالا هم درنگ را جایز شمار،او را ببرو سربه نیت کن.

-بانوی من!سربه یست کردن او کار اسانی است،ولی چه بسا با این کار موقعیتتان به خطر افتد.چون سلطان متوجه او شده است و اگر او را بطلبد و بفهمد که مرده شاید تیر خشمش متوجه شما شود. سلطان والده ساکت به فکر فرو رفت و عایشه افزود:

-مدتی صبر می کنیم.اگر کنیزان توانستند توجه سلطان را به خود جلب کنند و او این دختر را از یاد برد ان وقت نامش را از صفحه ی روزگار محو میک نم.با این حال اگر بانویم هنوز بر سر حرف خود باشند همین امشب دستور می دهم در خوای خفه اش کنند. -نه!فعلا زنده بماند بهتراست ولی نباید با دیگر دختران و زنان حرمسرا ارتباط داشته باشد.او را به جایی برید که کمتر دیده شود و حسابی مراقبش باشید.

-هر چه سرورم امر کنند همان خواهد شد. لطیفه بعد از گفتن انچه شنیده بود مکثی کرد و گفت:

-وقتی اعیش هبیرون می امد من هم به اینجا امدم.در ان مدتی ک انجا ایستاده بودم نمی دانی بر من چه گذشت!فکر می کردم براستی تو را می کشد.خدا با تو بود که از رمگ رهایی یافتی. لیلی که به فکر فرو رفته بود زیر لب گفت:

-خداوندا چرا ای طور مرا از مرگ می تارانی؟ لطیفه باز او را به خود اورد:

-دعا کن دختر البانیایی نظر سلطان را جلب نکند.ان وقت است که سلطان به سراغ تو می فرستد و دیگر هیچ کاری از سلطان والده بر نخواهد امد.لیلی اگر کمی شانس بیاوری سلطانه ی عثمانی می شوی.باورت میشود؟

لیلی اهی کشید و رویش را از لطیفه که همچنان رویاپرردازی می کرد برگرداند و لب فرو بست.ساعتی بعد چند کنیز امدند و وسایل لیلی را جمع کردند و او را همراه خود بردند.وقتی از حرمسرا خارج میشد،زنان در سکوت و تعجب به او می نگریستند.لیلی به لطیفه که گوشه ای ایستاده بود و به او می نگریست لبخند زد و گفت:

-خداحافظ.

-خدا به همراهت.به امید دیدار. لیلی را به طرف مکای پرت در قصر بردند.جایی که هر ده کنیز در مکانی بسیار کوچک زندگی می کردند.انجا دیگر از باغ و بستان خبری نبود و صدها خواجه سرا و غلام بچه در اطراف پرسه می زدند و سر و صدا و بوهای نامطبوع مختلف که از ان مکان کثیف در هوا پخش میشد برای او شکنجه اور بود.با این حال باز وضعیتی بهتر از کنیزان دیگر داشت.چون اتاق محقری برایش برگزیده بودند که می توانست دورتر از جنجال و کارهای روزانه و نگاه هیز سیاهان و خواجه ها در ان به سر برد.علاوه بران در ان چند روزی که از حمرسرا خارج شده بود انگار ارامش باز داشت به او بر می گشت و دیگر از ان اداب و رسوم وحشتناک و غیر قابل تحمل زنانه خبری نبود و کارگرها و اشپزها و کارکنان نیز که حالا لیلی را بهتر شناخته بودند با مهربانی با او برخورد می کردند.

اوقاتی میشد که او در ایوان کوچک جلوی کلبه می ایستاد و به تلاش بی وقفه ی کنیزان و غلامان که در اشپزخانه مقابل کار می کردند می نگریست.ان اشپزخانه یکی از اشپزخانه های اصلی بود که صد و پنجاه اشپز عرق ریزان از صبح زود تا نیمه های شب بی وقفه در ان کار می کردند.به خصوص در روزهای جمعه که سلطان طبق رسوم با میهمانان غذا صرف می کرد باید بیش از پنجاه نوع غذا بوسیله ی دویست پیشخدمت که همیشه لباسهای قرمز ابریشمی و کلاههای ملیله دوزی داشتند سرو میشد.با انکه دیدن تلاش انها از سرگرمیهای اصلی لیلی شده بود ولی هنگامی که جاسوسان به گوش سلطان والده رساندند او با اشپزها و کنیزان ارتباط برقرار کرده بود دیگر منع شد از اتاقش بیرون بیاید.بنابراین لیلی ناچار شد در خانه زندانی شود و تمام مدت روز از پشت پنجره،شاهد زدگیی که مقابل چشمانش در جریان بود باشد.تا اینکه شبی میهمان ناخوانده ای به سراغش امد.زن وقتی روبندش را کنار زد لبخندی بر لبان لیلی نشست.

-لطیه تو ایجا چکار می کنی؟ لطبه امد و در اغوشش گرفت.

-نمی دانی امدن به اینجا چقدر سخت بود. -برای چه چنین کاری کردی؟

-باید می دیدمت.راستش اتفاقات مهمی در حال وقوع است که می خواستم از انها باخبر شوی.

-بیا بنشین و بعد بگو باز چه شده؟

-نه مجالی برای نشستن نیست.باید تا متوجه غیبت من نشده اند برگردم.کمی لای در را باز کرد و در حالی که بیرون را زیر نظر داشت و اهسته افزود:

-ان کنیز البانیایی را که به جای تو وارد خوابگاه سلطان شد را به یاد داری؟

-بله

-دو روز بعد پس فرستاده شد.سلطان والده هم ناچار شد چند دختر چرکسی را روانه کند ولی انها هم مقبول نیفتادند. لبخندی زد و ادامه داد:

-همه حدس میزنند فکر سلطان متوجه دختری خاص شده است و شایعه شده که ان دختر کسی جز تو نمی باشد.

-خدا به خیر بگذراند. -بخت به تو رو کرده است.همین امشب یا فردا شب است که سلطان با وجود مخالفت مادرش تو را فراخواند و ان وقت دیگر کاری از دست سلطان والده ساخته نیست.حالا فهمیدی برای چه خطرها را به جان خریدم تا به دیدن تو بیایم؟ لیلی در سکوت سرش را پایی انداخت.غم سنگینی بر جانش چنگ انداخته بود و با این خبرها به شدت مضطرب نشان می داد.

-لیلی تو را چه میشود؟به راستی خوشحال نیستی؟داری به مقامی می رسی که به افسانه ها می ماند.انطور که تو را شناخته ام توانش را داری که سلطان بی جربزه ای چون سلطان محمود را در دستانت مثل موم نرم کنی.تو بر خلاف دختران دست و پا چلفتی حرمسرا،زیبایی و جسارت را با هم داری.بیخود نیست سلطان والده اینطور از تو می ترسد.

او به خوبی می داند سلطان از زنان بازیچه خسته شده است و دختری مثل تو می خواهد تا او را از این سکون و کسالت رهایی بخشد. -لطیفه بهتر است بروی.ممنون که بخاطر من خودت را به خطر انداخته ای. لطیفه روبندش را انداخت. -اری راست می گویی باید زودتر برکردم ولی در حرمسرا منتظرت خواهم بود.می دانم که بزودی باز می کردی. گونه ی لیلی را بوسید و لیلی او را در اغوش گرفت و به سختی لبخندی زد و زیر لب گفت:

-خدا به همراهت!راموش نکن که تو بهترین دوست من هستی. -تو هم همینطور.

-بدرود.

-به امید دیدار. وقتی دخترک در سیاهی شب گم شد اشک از چشمان لیلی جوشیدن گرفت و رو به اسمان با بغض گفت: -خداوندا پس کی این کابوس تمام میشود؟براستی دیگر تحمل ندارم. در ررا بست و با صورتی خیس از اشک سر به بالش گذاشت و به خواب رفت.رویایی عجیب او را در بر کشید.محمدپاشا را دید که روبرویش ایستاده.انچنان واضح و نزدیک که حتی گرمی تنش را احساس می کرد،به اطراف نگریست در جایی بودند بسیار مرتفع میان کوههای سر به فلک کشیده و باد میان انها می پیچید و اندو چشم در چشم هم ایستاده بودند.

لیلی به ارامی نامش را بر زبان اورد ولی محمدپاشا هیچ حرکتی نمی کرد.حتی مژه هم نمیزد و چشمان پرصلابتش چون سیاهی شب بی طلوعی بود که چون غریبه ای به لیلی می نگریست.دلشوره ای برقلب لیلی چنگ انداخت،می خواست باز او را به نام صدا کند ولی حال از او انچنان ترسیده بود که نمی تواست دهانش را باز کند و دندانهایش به هم کلید شده بود.خواست قدمی به عقب بردارد ولی دره ای عمیق پشت سر انتطارش را می کشید.باز به محمدپاشا نگریست و با تردید گفت:

-منم لیلی،مرا به یاد داری؟

ولی مرد باز هم حرکتی نکرد.لیلی ارام دستانش را بالا برد و جلوی چشمانش تکان داد ولی او همچنان بی حرکت بود.لیلی با هراس دستانش را گرفت ولی چون مرده ای سرد شده بود و با یک فشار کوچک از پشت به دره ی زیر پایشان سقوط کرد.لیلی پی در پی جیغ می کشید،

ولی… 

صدای پنجره چوبی که بر اثر باد باز شده بود و به هم کوبیده میشد او را از خواب پراند و با دستانی لرزان عرق روی پیشانیش را پاک کرد و به اطرافش نگاهی انداخت.از جا برخاست تا با جرعه ای اب گلوی خشک شده اش را تر کند.وقتی باز باد پنجره را به هم کوبید،به طرف پنجره رفت وقتی پنجره را می بست اسمان رعدو برقی زد و بلافاصله بارانی سیل اسا شروع به باریدن کرد.لیلی در را باز کرد و پای برهنه به طرف حیاز دوید.سکوت وهم انگیزی بران قلعه ی تسخیر ناپذیر چنگ انداخته بود.گویی قسطنطنیه در سکوت سرمست از بارش باران بر اسمان سجده میکرد.لیلی نفس نفس زنان سر به اسمان برد و با صدای بلند گریست ولی صدای گریستنش در میان صدای بارش باران که با شدت به شنگ فرش کوبیده میشد گم شد.

انقدر در میان باران ایستاد و گریست تا تمام بدنش خیس شد و از شدت سرمایی که در درون احساس می کرد دندانهایش به هم می خورد.اگر چه بدنش شروع به کرخ شدن کرده بود ولی خیال برگشتن به کلبه را نداشت در مرز بیهوشی کسی زیر بازویش ا گرفت و از سقوطش جلوگیری کرد. 

مدتی بعد وقتی به هوش امد زی سیاه و فربه را بالای سر خود دید -دختر جان بهتر شدی؟ -بله شما کیستید؟ -چطور مرا نمی شناسی؟!من ترخان سر اشپز اشپزخانه ای هستم که روبروی این کلبه قرار دارد. -این موقع شب اینجا چه می کنید؟ -این را من باید از تو بپرسم.برای چه نیمه شب زیر باران ایستاده بودی؟اگر بر حسب اتفاق ندیده بودمت بیهوش در حیاز افتاده بودی.قصد خودکشی داری؟ لیلی سکوت کرد.

-تو را چه می شود؟شاید عاشقی؟! اشک در چشمان لیلی حلقه زد.با بغض جواب داد:

-شما اولی کسی هستید که بالاخره فهمیدید در در دل من چه می گذرد.

-هان،پس عاشقی!اشتباه نکردم حالا عاشق چه کسی هستی،سلطان؟!(زرشک) این را گفت وخندید و لیلی سر به زیر افکند -نکند پای کسی دیکر در میان است.

-…

-بله!رنگ رخشار نشان می دهد از سر درون.دنیا را ببین!دخترک حرمسرای ما عاشق مرد دیگریست.حالا این مرد خوشبخت کیست؟ -…

-پس نمی خواهی بگویی،لااقل بگو کجاست؟

-نمی دانم مدتهاسا از او بی خبرم.می ترسم بلایی سرش امده باشد.

-فراموشش کن.

-تنها در یک صورت است که می توانم فراموشش کنم.

-چطور؟

-اینکه خنجری به من بدهید تا خودم را خلاص کنم!

-دختر جان هذیان می گویی؟

-نه حالم خوب است ولی می خواهم بمیرم.من دختر ازاده ای هستم دختر صحرا و زن جنگ…قسم به خداوند که این زندگی مرا از درون می خشکاند. زن او را روی بستر خواباند و گفت:

-بخواب!تو هنوز حالت خوش نیست. لیلی دامن زن سیاه و فربه را گرفت و به التماس گفت:

-خانم،شما را به خدا قسم می دهم کمک کنید!من اینجا دارم دیوانه می شوم.باید هر طور شده محمدپاشا را پیدا کنم. -اهان!پس اسمش این است

-فکر می کنم هنوز در قسطنطیه است و خطری تهدیدش میکند کمکم کنید. زن دامنش را از دستان او بیرون کشید و گفت:

-من چه کمکی می توانم به تو یکنم.نکند فراموش کرده ای کجا هستیم

-بالاخره باید راهی باشد.من باید از اینجا بروم.

-خیلی خوب،فعلا استراحت کن.باید به حرمسرا اطلاع دهم تا طبیب مخصوص را به بالینت بفرستند به شدت تب داری. وقتی طبیب داروی خواب اور را در دهان لیلی ریخت او هنوز باچشمان مرطوب از اشک به نقطه ی نامعلومی خیره مانده بود و زن در کنار بالینش ایستاده بود و متفکرانه به او می نگریست. لیلی وقتی بیدار شد که نیمی از روز گذشه بود.به اطراف نگریست و کنیز سیه چرده ای را دید که بالای سرش چرت میزد.روی بستر نشست و کنیز همان موقع از چرت پرید.

-بهتر شدید؟

-بله شما اینجا چه می کنید؟

-از طرف سلطان والده مامورم مراقب شما باشم.امروز صبح همراه ندیمه ی مخصوص او به جانب شما امدم.می خواستیم شما را به حرمسرا بر گردانیم ولی وقتیی ندیمه حال بدتان را دید ترسید شما را به حرمسرا ببرد.مرا هم اینجا گذاشت و رفت. لیلی اهی کشید و اندیشید:خدا را شکر که این بار مریضی به فریادم رسید،به یاد حرفهای لطیفه افتاد. رو به کنیز گفت: -می توانی بروی و سراشپز اشپزخانه را صدا بزنی.اسمش ترخان است. کنیز سری تکان داد،رفت و سریع برگشت.

-ترخان می گوید حالا خیلی کار دارد.هر وقت فارغ شود خودش خواهد امد. لیلی بی صبرانه چشم به در دوخت تا بالاخره شب هنگام ترخان پیدایش شد.کنیز را مرخص کرد و کنار بالین لیلی نشست.

-انگار بهتر شده ای. -بله منتظرتان بودم.

-شنیدم سلطان والده امروز به دنبالت فرستاده بوده است.

-…

-شاید قرار است معشوقه ی جدید سلطان باشی. -ولی من قبل از ان فرار میک نم. -هنوز هم هذایان می گویی اخر چطور می خواهی فرار کنی؟

-بالاخره راهی خواهم یافت. -ولی قبل از اینکه حتی بتوانی پایت را از اینجا بیرون بگذاری تو را می کشند.

-من از مرگ نمی ترسم.پدرم مرد دلیر و ازاده ای بود که با رضایت و غرور به پیشواز مرگ رفت.او حتی به قیمت کشته شدن زن،فرزندان و بردرانش هم تن به اسارت نداد.پس من هم از مرگ هراسی ندارم و به چنین خفت و زبونی را تحمل نخواهم کرد. ترخان لب فرو بست.لیلی افزود:

-پیدا کردن محمدپاشا هم مرا در فرار مصمم تر کرده است؛اگر پیدایش نکنم تا اخر عمر روی ارامش را نخواهم دید.

-پدرت که بود؟

-مردی دلیر از یکی از طوایف ایرانی که بر نادر شاه شورید و در جنگی نابرابر کشته شد.

-من عربم و پدر دلیری چون تو داشتم او رییس قبیله بود.وقتی راهزنان به ما حمله کردند در جنگی ناخواسته قرار گرفتیم.تعداد انها بسیار زیادتر از جنگجویان ما بود؛با این حال پدر،برادرانم و مردان قبیله تا اخرین قطره ی خون دست از شمشیر برنداشتند.

مردانمان کشته شدند من و زنان دیگر هم به اسارت گرفته شدیم.مدتها از شهری به شهر دیگر و از کشوری به کشوری دیگر اواره بودیم تا بالاخره برای اشپزخانه ی حرمسرا خریداری شدم. قطره اشکی از چشمان غم زده ی زن چکید و افزود:

-گاهی فکر می کنم اگر من هم کشته می شدم هرگز به چنین عاقبتی گرفتار نمی شدم.ولی خوب خدا خواست تا زنده بمانم.شاید هم حکمت این است که ناجی دختر ازاده ای چون تو باشم. از جا برخاست و زیر لب گفت:

-سعی می کنم حتی به قیمت جانم هم که شده تو را از اینجا بیرون ببرم. لیلی با تعجب به او نگریست

-چگونه؟!

-باید تا فردا فکر کنم تا فردا در بستر بمان و وانمود کن هنوز مریض هستی.شب هنگام به سراغت خواهم امد. این را گفت و لیلی را با بهت و حیرت تنها گذاشت.

صبح روز بعد ندیمه ی مخصوص سلطان والده به سراغش امد و وقتی او را هم چنان در بستر دید سری از نارضایتی تکان داد و باز کنیزکی که همراهش بود را انجا گذاشت و رفت.موقعی که کنیزک داروی تلخ و خنکی را در دهانش می ریخت گفت:

-دیشب رقاصه ای چرکسی را به اتاق مخصوص سلطان فرستادند اگر چه سلطان را حسابی با رقص سحر انگیزش غافلگیر کرده بود و همه فک می کردند او حدااقل چند ماهی سلطان را به خود مشغول می دارد ولی سلطان پیغام فرستاده که ذقاصه برایش نفرستند.او خواستار دختریست که موهای سرخ اتشین و حلقه ای در بینی دارد. این را گفت و با لبخندی مخصوص به لیلی نگریست و افزود:

-بانو سعی کنید زودتر خوب شوید.ستاره ی اقبال به شما روی اورده است لیلی ساکت به او نگریست.برای رسیدن شب لحظه شماری می کرد.کنیزک قبل از نماز مغرب رفت و ترخان در نیمه های شب پیدایش شد.

-بالاخره امدی؟!

-اری حالا بهترین فرصت است

-برای چه؟

-برای فرار

-اخر چگونه؟

-اینقدر سوال نکن بلند شو و لباس سفر بپوش.

-من هیچ لباسی ندارم جز اینکه تنم است.(اخی)

-پس فقط روبند ببند. لیلی دست پاچه از جا برخاست و اماده شد.قبل از انکه از کلبه خارج شوند باز پرسید: چگونه می خواهی مرا از ای دژ تسخیر ناپذیر عبور دهی؟

-خوب گوش بده من هر هفته غذاها و میوه و شیرینی های ته مانده را از قصر خارج می کنم تا برای فقرا ببرم

-ولی…

-حالا جای صحبت نیست.ساکت دنبال من تا اشپزخانه بیا. لیلی لب فرو بست و دو زن اهسته در تاریکی شب به انباراشپزخانه رفتند و در انج ترخان به سبد بزرگی بافته شده از لیفه ی خرما اشاره کرد و گفت:

-برو داخل این سبد لیلی با تردید به او نگریست ولی نگاه پر صلابت زن جایی برای هیچ حرفی باقی نمی گذاشت.دل به خدا سپرد و خود را جمع کرد و داخل سبد شد.ترخان در حالیکه در سبد را محکم میک د زیر لب گت:

-مبادا هیچ صدایی از تو در بیاید.اهای غلام سیاهها صدای قدمهای دو مرد امد و نفس در سیه ی لیلی حبس شد

-ترخان چه کار داری؟

-این سبد و ان دو کوزه را داخل گاری بگذارید

درباره ی hadi saghaei

hadi saghaei

لینک کوتاه مطلب : http://goalcast.ir/?p=1232

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به شبکه های اجتماعی ما بپیوندید

RSS
Follow by Email
Instagram
Facebook
Facebook
Twitter