یکشنبه , خرداد ۲۶ ۱۳۹۸
خانه / آموزش / فرهنگی / داستان / رمان کمبود عشق قسمت ۶

رمان کمبود عشق قسمت ۶

کمبود عشق
کمبود عشق

زن مکثی کرد و سرش را تکان داد.

-خیلی خوب ببینم چه کار می توانم بکنم. زن رفت و باز سکوت بود و صدای تپش قلبش تا وقتی که شب بران خانه بزرگ سایه افکند و لیل در گوشه اتاق زیر نور ماه کز کرد و چشمش به در خشک شد. بالاخره روشنی اندکی از زیر در به داخل نفوذ کرد و در پی ان بار دیگر در باز شد و سایه روشن چهره ی زن از پس چراغی که در دست داشت نمایان شد لیلی به حرف امد.

-تنها امده ای؟

-بله!ولی پیرزن در پشت در ایستاده…

-می خواهند با من چکار کنند؟

-تا الان پیش سلیم خان بودم.مصمم بود همین امشب تورا سر به نیست کند.ولی پیرزن که عاقلتر است متقاعدش کرد کشتن تو باعث دردسرشان میشود.من هم از فرصت استفاده کردم و پیشنهاد دادم برای مدتی نگهت دارند تا شاید بتوانند تو را با قیمت بالاتری در بازار برده فروشها به فروش برسانند.

-تو این طوری می خواستی کمکم کنی؟!

-بهتر ازاین بود که کشته شوی.تا ان زمان هم خدا بزرگ است.

-حالا باید چکار کنم؟ زن خندید و اهسته گفت:

-از سلیم خان که حسابی زهر چشم گرفته ای و دیگر کاری به کارت ندارد.تا وقتی هم که اینجایی باید در اشپزخانه کار کنی. لیلی در سکوت سرش را پایین انداخت.زن که داشت می رفت زیر لب گفت:

-انها از من خواسته اند خنجر را از تو بگیرم.می گویم چنین کزده ام و ان را از پنجره به داخل باغ انداخته ام.تو هم سعی کن جایی ان را پنهان کنی برای روز مبادا بد نیست. باز خندید.لیلی پرسید: -از کجا معلوم راست بگویند؟

-راست می گویند.امشب هم پیش کارگرهای اشپزخانه می خوابی.

-زنهای کارگز؟

-بله زنهای کارگر،نکند فکر کرده ای اتاق مجزا با چند کنیز برایت در نظر گرفته اند لیلی رویش را از زن گرفت و اه عمیقی کشید و به خنجری که در دستش می فشرد خیره ماند.  فردای ان روز پیرزن کشان کشان او را به اشپزخانه برد و به دست زنی لاغر،عصبی و سیه چرده سپرد.پیرزن با عصبانیت و با صدای بلند حرف میزد و با نفرت به لیلی می نگریست،انگار از زن می خواست شکنجه گر کاملی برای دختر خیره سری چون او باشد.پیرزن وقتی می رفت با کف دست روی سینه ی لیلی کوبید و اوبه طرف دیوار پرت شد.

برای مدتی کوتاه هر دو به هم خیره ماندند.خشم و نفرتی که از چشمان پیرزن زبانه می کشید را تنها در نگاه دختری دیده بود و ان دخترچه کسی می توانست باشد جز زهره.این اخرین باری بود که پیرزن را دید.اگر چه به کارهای سخت اشپزخانه و بوی دود و عرق غلامان و کنیزان نمی توانست خو بگیرد.با این حال خوشحال بود که لااقل در ان اشپزخانه ی تاریک و نمور می توانست از نگاه هوسباز صاحب خانه در امان باشد.

اگر چه فکر میکرد بعد از مدتی از خاطره ی سلیم خان پاک می شود ولی سه ماه بعد باز ورق دیگری از زندگی او رقم خورد.سلیم خان اماده ی سفر شده بود و کنیزی را به طرف لیلی روانه ساخت و امر کرد تا او نیز لباس سفر بپوشد و با انها عازم سفر شود.لیلی که حالا به سختی می توانست ترکی صحبت کند پرسید:

-به کجا می رویم؟

-سلیم خان ازم قسطنطنیه است.

-می خواهد با من چکار کند؟ کنیز لباسهای مردانه ی لیلی را جلویش پرت کرد و شانه هایش را بالا انداخت و گفت:

-چه می دانم. لیلی زیر لب تکرار کرد:

-قسطنطنیه. با هراس به اتاقی که چسبیده به اشپزخانه بود رفت.اندک وسایلش را جمع کرد.لباس مردانه را پوشید و خنجرش را از پشت صندوق بزرگ چوبی کنار دیوار برداشت و در پر شالش پنهان ساخت وبا هراس از پنجره به جنب و جوشی که در حیاط بر پا بود خیره ماند.وقتی صدای نعره ی سلیم خان به هوا بلند شد.روبند را روی چهره اش انداخت و از اتاق خارج شد.غلامها مشغول باز کردن پارچه های ابریشمی و بسته های ادویه روی اسبها بودند و سلیم خان در حالکیه که یک دستش را روی کمر شلوارش گذاشته بود به مردان مسلح سفارش میکرد تا چگونه کاروان را پوشش دهند.لیلی کناری ایستاد و در حالیکه به او می نگریست نتوانست از لبخندش جلوگیری کند.

اندیشد:مثل اینکه حالش کاملا خوب شده و دیگر جراحتی که به او وارد کرده ام اذیتش نمی کند.کاش بیاد نیاورد که چقدر از من متنفر بوده! و انگار واقعا همین گونه بود چون او حتی یکبار هم به جانب لیلی نگاه نکرد و یا اینکه به عمد می خواست وجود او را نادیده بگیرد.او و پیرزن همراهش را شوار اسبهای فرتوتی که در انتهای کاروان قرار داشت کردند و بعد از مدتی با سلام وصلوات اهالی خانه راهی سفر به دیار نااشنایی به نام قسطنطیه شدند .

لیلی سرخوش ازانکه بعد از مدتها داشت اسب سواری میکرد برای اخرین بار به ان خانه اعیانی نگاه کرد و با نفرت رویش را برگرداند و بیرون رفت.کنار در زن ایرانی به انتظارش ایستاده بود.وقتی لیلی را شناخت کنارش به راه افتاد و اهسته گفت:

-خدا به همراهت،برایت دعا میکنم که عاقبت به خیر شوی. لیلی زیر لب گفت:

-بدورد هموطن،ایا میدانی برای من چه خوابی دیده اند؟ -نه نمی دانم.ولی به یقین تو را برای فروش به قسطنطنیه میبرد. لیلی ساکت ماند.برای مدت کوتاهی دست زن را به سویش دراز شده بود در دست فشرد و از کنار او گذشت. حالا چند روزی از اغاز سفر انها گذشته بود.روزها به سمت قسطنطنیه می رفتند و شبها در کاروانسرا می ماندند.

ان شب هم لیلی طبق معمول در کنار پیرزنی که تنها زن مسافر همراهش بود و حالا روی زمین به خواب رفته بود به تک درختی بسته شده بود وخسته از سپری کردن روزی سخت سرش را به تنه زیر درخت تکیه داده و با چشمان نیمه باز به اسمان پرستاره می نگریست و فکر میکرد.مدتی بعد کمی دستش را که با طناب بسته شده بود تکان داد و چون درد بار دیگربه دلیل سفتی طناب در دستهای مچاله شده اش پیچید،از تلاش بیهوده دست برداشت.

روز دوم وقتی با خوشحالی می خواست با ان اسبب زار و نحیف فرار کند او را گرفتند و سلیم پاشا که چالاکی و مهارت او را در سواری دیده بود دستور داده بود روزها او را روی اسب طناب پیچ کنند و شبها هم دست و پای او را ببندند تا نتواند فرار کند.پیرزن هم مامور بود در تمام سفر مراقب او باشد.

یکی از گماشتگان کاروان روزی با نیشخند رو به لیلی گفته بود:

-این ارباب معلوم نیست چه خوابی برایت دیده که میخواهد هر طور شده با چنگ و دندان تو را به قسطنطنیه برساند. و این حرف بر شدت تشویش لیلی افزوده بود.با انکه کینه ی سختی که سلیم خان از او به دل داشت هیچ نیت پلیدی از او بعید نبود. صدای خنده مردها او را به خود اورد.چند مرد تاجرو کارگر و سربازوسط حیاط کاروانسر دور هم جمع شده بودند و در کنار نور اتش بزرگی که برپا کرده بودند بلند بلند با هم حرف میزدند.

حتی از ان فاصله ی دور هم بوی تند عرقشان از بوی پهن اسبهاو شترها پیشی گرفته بود،لیلی به سمت انها نگریست که راحت و بی دغدغه چای می نوشیدند.مردی هم با صدای بلند لطیفه هایی از حرمسرای پادشاه عثمانی می گفت و دیگرمردها با لذت و چشمانی حریص به او می نگریستند و با صدای بلند قهقهه میزدند.لیلی با نگاهش را ازانها گرفت و با حسرت به پیرزن که کنار او روی زیر انداز به خاوب عمیقی فرو رفته بود نگریست.در ان چند روزی که مثل حیوان به درخت بسته میشد حتی نتوانسته بود برای چند ساعتی به راحتی چشمهای خسته اش را روی هم بگذارد.

اینبار سعی کرد پاهایش را که مدتها بود بی حرکت چون دو تکه سرب روی زمین افتاده بود تکان دهد شاید از کرخی در اید ولی تلاش بیهوده ای بود.چند بار اهسته پیرزن را صدازد تا بیدار شود و کمی پاهایش را مشت بزند شاید ازان بی حسی عذاب اور رها شود ولی او همچنان در خواب عمیقی بود و خرخر می کرد.سعی نکرد دوباره او را از خواب بیدار کند چون صدای روح بخش موسیقی از گروه به هم گره خورده ی مردان بلند شد و لیلی باز به سمت انها نگریست.

حالا همه ساکت بودند و چشم به مردی نابینا دوخته بودند که با مهارت نی می نواخت.لیلی چشمهایش را بست و با بغضی کهنه در نوای نی گم شد.بیاد اورد چطور سختتر ازقبل دلتنگ مردی بود که تمام روزهای زیبای کودکیش با خاطرات بزرگ مردی ها و مهربانی های او گره خورده بود و بیاد اورد مردی دیگر را که در اولین دیدارشان چون دشمنی قسم خورده به روی او اسلحه کشید ولی وقتی ناغافل نگاه انها در هم گره خورد تمام خشم لیلی در چشمهای درخشان و به رنگ شب مرد جوان ذوب شد و اولین جرقه ی نااشنای عشق به مرد در دلش زده شد.

عشق به مردی که با بداقبالی از قبل سرنوشت او را با دختر دیگری پیوند زده بودند و حالا در اوج بدبختی تنها دلخوش به خاطرات نه چندان زیادی بود که از او داشت.براستی سهم او از ان همه عشق تنها خاطره ها بود و بس!باز رو به اسمان کرد و دید چطور هزاران ستاره ی درخشان مانند پولک هایی زیبا در فضایی بی انتها تمام وسعت صحرا را پوشانده بودند و به او چشمک می زدند.زیر لب زمزمه کرد:

-محمدپاشا ایا تو هم این همه زیبایی را می بینی؟

-من تنها تو را می بینم. نفس در سینه ی لیلی حبس شد و چیزی نمانده بود که از هوش برود.چطور میشد صدای کسی انقدر به محمدپاشا شباهت داشته باشد؟اگر به زودی ان سایه ی اشنا از پشت خرپشته بیرون نیامده بود براستی قالب تهی کرده بود.

بالاخره وقتی محمدپاشا را مقابل خود دید چند بار پلکهایش را باز وبسته کرد و وقتی از واقعی بودن او اطمینان یافت می خواست از شدت تعجب فریاد بزند.محمدپاشا سریع جلوی دهان او را گرفت. -ارام باش ممکن است پیرزن بیدار شود. وقتی اشک از چشمان لیلی لغزید دیگر نتوانست از در اغوش گرفتن او اجتناب کند.ارام دستهایش را از لبهای او جدا کرد و لیلی زبر لب گفت:

-هنوز بودنت را باور ندارم.

-دیگر نگران هیچ چیز نباش.من اینجا هستم

-اخر تو اینجا چکار می کنی؟!چطور مرا پیدا کردی؟ محمدپاشا به او خیره ماند.

-داستانش طولانیست.لیلی خدا شاهد است که ات چه حد دلتنگت بودم.فکرنمی کردم پیدایت کنم و حالا دیدن دوباره ات مثل یک رویاست.

-محمد پاشا خیلی خسته ام…

-می دانم.و حالا بگذار ببینم چکار باید بکنم. نگاهی به بندهایی که دست وپای او را بسته بود انداخت و هنگامی که سعی کرد خنجرش را از نیام بیرون بکشد با صدایی که ایجاد شد پیرزن تکانی به خود داد و محمدپاشا مجبور شد به خرپشته برگردد.لیلی با هراس به پیرزن نگریست،ولی او باز هم به خواب عمیقی فرورفته بود،بعد نگاهی به مردان انداخت،انها هم بی توجه به او دور اتش نشسته بودند.بالاخره نفسی به راحتی کشید.محمدپاشا اهسته گفت:

-اوضاع چطور است؟

-گماشته ها کشیک شبانه را شروع کرده اند.محمدپاشا صدایم را می شنوی؟

-بله خیلی واضح،حتی صدای نفسهایت را هم می شنوم.پس ساکت بر جای بمان.

-می مانم.

-محمدپاشا حرف بزن.

-چه بگویم.هنوز باور ندارم پیدایت کرده ام. -براستی چگونه مرا یافتی؟

-پیدا کردنت به معجزه شباهت داشت،وقتی ناامید از یافتن ردپایی از تو در بازار قرنه می گشتم،دلال برده ای به من گفت دختری با مشخصات تو را به تاجری به نام سلیم خان فروخته اند.بعد از ان پیدا کردن خانه ی او اسان بود.ولی از بدشانسی دیر رسیدم.زنی ایرانی که در جواران خانه زندگی می کرد به من گفت صاحب این خانه تو را با خود به قسطنطنیه می برد،همان موقع برای یافتن تو به راه افتادم وبه این کاروان رسیدم.

-مرا تا حد مرگ ترساندی.چرا ساکت مانده بودی؟

-ساعتی قبل به اینجا رسیدم و هنگامی که تو را یافتم قلبم داشت از جا کنده میشد.تا چند قدمیت امدم ولی یارای حرف زدن نداشتم.نمی دانستم بعد از دیدنم چه می کردی.اگر مرا از خود می راندی باور کن همینجا در مقابلت همه خود را به اتش می کشیدم. لیلی لبهایش را به هم فشرد تا چیزی نگوید.

-لیلی

-بله

-زن گفت ان مرد می خواسته تو را جزو زنهای حرمسرایش کند و تو نگذاشته ای.

-حتی یاداوریش هم برایم سخت است.محمدپاشا نگذاربار دیگر مرا بفروشند.

-نمی گذارم.حتی اگر جانم را بگیرند.حال سربازها چه میکنند؟

-مشغول گشت زنی هستند.

-مدتی بعد که مردان به خواب روند و اتش خاموش شود از تاریکی شب استفاده می کنیم و فرار می کنیم.

-اگر امشب نجات یابیم فردا به قسطنطنیه خواهیم رسیدو…

-همین امشب از اینجا می رویم. لیلی که با حرفهای محمدپاشا ارامش خیالی یافته بود ساکت ماند وهمراه محمدپاشا که در یک قدمیش پشت خرپشته کمین کرده بود چشم به اتش بزرگی دوخت که وسط کاروانسرا رو به اسمان شعله میکشید.زمانی که شب به نیمه رسید مردها ذفتند و تا بخوابند و اتش رها شده رو به خاموشی می نهاد

.وقتی گماشته ها در فاصله دورتری از اوبه گشت زنی پرداختند لیلی بالاخره سکوت را شکست و اهسته گفت:

-محمدپاشا تو هنوز اینجایی؟ وقتی جوابی نشنید با هراس بازپرسید:

-محمدپاشا کجایی؟ باز جوابش سکوت بود،چیزی نمانده بود که فریاد بزند ولی وقتی ریسمان دستهایش شروع به بریده شدن کرذ نفس راحتی کشید

-چرا جوابم را نمی دهی؟ اینبار صدا کنار گوشش زمزمه کرد:

-ارام با ش بانو،پس ان همه شجاعتت کجاست؟دختری که من می شناختم تحملش بیشتر از اینها بود. لبخندی بر لبهای لیلی نقش بست.وقتی دستها و پاهایش از اسارت بندها رهایی یافت مجالی نیافتند ت اباز هم به بنگرند. به او کمک کرد تا روی پاهایش بایستد ولی به کندی راه می رفت.

-عجله کن بعید نیست گماشته ها ما را ببینند. لیلی سعی کرد با تمام توان به جلو حرکت کند بالاخره وقتی از کاروان سرا خراج شدند توانست هم چای محمدپاشا بدود.کمی دورتر در تاریکی صدای شیهه ی اسبی را شنید و در پی ان صدای محمدپاشا را که می گفت:

-ارام حیوان،صاحبت را اورده ام. لیلی دستهایش را جلو برد و روی اسب دست کشید و اسب شیهه کشید.لیلی بر جای ماند. -این که مهر است.

-این حیوان هم مثل من بی قرار تو بود بنابراین همراهم اوردمش. لیلی با سرخوشی خندید هر دو سوار اسب شدند و در پس اولین اشعه های خورشید که از افق بر سر می اورد به مقصد نامعلومی تاختند…

نزدیکیهای ظهربود که بالاخره سیاهی ابادیی از دور نمایان شد.کنار جاده منتهی به ابادی کشاورز پیری زمین را شخم میزد.محمدپاشا از اسب پیاده شد و به طرف او رفت.

-سلام پدر،اینجا کجاست؟

-علیک سلام پسر جان،مسافر هستید؟ محمدپاشا نگاهی به لیلی انداخت گفت:

-اری غریبه ایم.

-همان است که نمی دانی اینجا نزدیکترین ابادی به قسطنطنیه است. لیلی و محمدپاشا همزمان با هم گفتند:

-قسطنطنیه!! لیلی نیز از اسب پیاده شد و کنار محمد پاشا امد وزیر لب گفت:

-حالا باید چکار کنیم؟اینهم یک بدشانسی دیگر که باید اط قسطنطنیه سر دراوریم.انگار تمام نیروهای دنیا جمع شده اند تا مرا به طرف این شهر بکشانند.

-ناراحت نباش.ما هوز با قسطنطنیه فاصله داریم.امکان ندارد سلیم خان ما را بیابد.

-ارر کجا می دانی؟!اگر شانس من است که…

-نه اصلا به قسطنطنیه نمی رویم و برای مدتی همینجا می مانیم.

-اگر پیدایمان کنند چی؟

-به فکرشان هم نمی رسد که ما در این ابادی پنهان شده باشیم. رو به مرد کشاورز افزود:

-ایا اینجا محلی برای ماندن چند روزه ی مسافران غریب هست؟

-بله.

-ایا تو کسی را می شناسی که به ما پناه دهد؟

-پیرمرد و پیرزنی هستند که اتاق اجاره می دهند.خانه شان زیاد دور نیست در امتداد همین جاده پیش بروید در انجا از هر که بپرسید خانه ی انها را نشانتان می دهند.

-ممنون پدر جان.

-خدا به همراهتان.

-برویم لیلی لیلی با تردید سر تکان داد. مدتی بعد در خانه ی کوچک کاه گلی و حقیرانه ی روستایی ان دو بودند و پیرمرد و پیرزن به انها پناه دادند.وقتی مهر را به طرف اصطبل می بردند محمدپاشا با تردید پرسید:

-لیلی از اینجا خوشت می اید؟

-احساس خوبی ندارم.می ترسم سلیم خان پیدایمان کند.

-این گونه نخواهد شد.

-ایا فکر می کنی ایندو قابل اطمینانند؟

-مادامی که از ما چیزی ندانند بله

-اخر بگوییم که هستیم؟

-زن و شوهری روستایی که عازم دیاری دور هستیم.

-ولی ما زن و شوهر نیستیم.

-بالاخره که می شویم،نه؟ لیلی با تردید به او نگریست و ساکت ماند.پیرزن اندو را به خود اورد.

-شما دو تا جوان تا کی می خواهید کنار ان اصطبل بدبو با هم نجوا کنید؟بیایید سر سفره منتظر شما هستیم.وقتی لیلی به طرف خانه می رفت محمدپاشا هنوز بی قرار از شنیدن پاسخ به لیلی می نگریست.قبل از انکه مردها به جمع انها بپیوندند.پیرزن او را کنار سفره نشاند.

-ببخشید که بیش از این چیزی نداریم. لیلی لبخندی زد و در حالیکه به ظرف شیر و چند قرص نان درون سفره می نگریست گفت:

-برای من حکم غذای بهشتی را دارد،چون چند روزیست که جز نان خشک چیزی نخورده ام.

-به سختی ترکی حرف میزنید.اهل کجایید؟

-ایران

-پس فارس هستید.اینجا چه می کنید؟ لیلی کمی خودش را جابجا کرد و بعد از مکثی گفت:

-عازم مکان دیگری هستیم.

-شوهرت هم مانند تو ایرانیست؟ لیلی ساکت ماند و محمدپاشا که تازه وارد اتاق شده بود به جای او جواب داد:

-نه من در عثمانی به دنیا امده ام.

-پس همین است که خوب به زبان ما صحبت می کنی. وقتی پیرمرد به جمع انها پیوست هر کدام در سکوت و غرق در افکار خود به خوردن نان و شیر پرداختند و شب هنگام لیلی به اهستگی از بستر بیرون امد و به محمدپاشا که دورتر از خانه زیر درختی کهنسال اتشی روشن ساخته بود پیوست.

وقتی به او نزدیک شد مرد جوان بی حواس به نقطه ای نامعلوم خیره مانده بود.دیدن چهره ی پر صلابتش در پس شعله های اتش لرزه ای اشنا بر دل لیلی افکند.محمدپاشا به خود امد و با دیدن لیلی لبخند عمیقی بر لبانش نقش بست.شعله ی عشقی که از میان چشمانش زبانه می کشید درخشانتر و سوزاننده تر از ان اتش افروخته مقابل رویش می نمود.

-بانو منتظرت بودم.می دانستم خواب به چشمان تو هم راهی نمی یابد.

-هنوز هم بودنت را باور ندارم. محمدپاشا دست او را گرفت و کنار اتش نشاند.

-ولی من ایمان داشتم تو را می یابم.انگار صدها سال از اخرین دیدارمان در قراباغ می گذارد.خوب انروز را به خاطر دارم…

لیلی کنارش نشست.

-اری منهم ان روز را به خاطر دارم.چطور شد که دنبال من امدی؟

-می داستم بانوی من به کمکم احتیاج دارد. حالا چشمهایش می خندید و لیلی می دانست چطور سعی می کند از پاسخ دادن طفره برود.

-برایم از قرایاغ بگو…بعد از من انجا جه اتفاقی افتاد؟ محمدپاشا سرش را به زیر افکند ترکه ای از روی زمین برداشت و شکست و ان را به دورن اتش انداخت و گفت:

-می خواهی همه جیز را بدانی؟

-همه چیز را محمدپاشا بعد از مدتی سکوت در حالیکه به شعله های اتش خیره مانده بود گفت:

-بعد از ان که یکدفعه ناپدید شدی همه ی ما شوکه شده بودیم مردم شروع به شایعه پراکنی درباره ات کردند.عده ای می گفتند جاسوس نادرشاه هستی و عده ای می گفتند همدست عثمانی ها شده ای و می خواهی به انها راه و بیراهه های ورود به قراباغ را نشان دهی،تا راحتتر بتوانند شکستمان بدهند.

این حرفها علی بیک را دیوانه کرده بود.خودت خوب میدانی که چطور تو را مانند دخترش دوست می داشت.رفتارش این اواخر غیر قابل تحمل شده بود و به هر بهانه ای زیردستانش را زیر شلاق و مشت و لگد می گرفت و کمتر کسی جرات نزدیک شدن به او را داشت.وقتی عثمانیها را از خاکمان عقب راندیم اوضاع کمی بهتر شد.

هرگز ان روز را که همراه علی بیک برای شکار رفته بودیم از یاد نمی برم.مدتها بود تردید را در نگاهش می خواندم می خواست چیزی بگوید ولی نمی توانست تا انروز که سکوت را شکست و از من پرسید:

-محمدپاشا فکر می کنی او براستی از محبت من سواستفاده کرد؟ پرسیدم:

-چه کسی را می گویید؟ نگاهی به من انداخت و گفت:

-خوب می دانی از که حرف میزنم منظورم چه کسی جز ان دخترک جسور می باشد. جواب دادم:

-نه سرورم.این اواخر تحت فشار زیادی قرار گرفته بود . از دختر ازاده ای چون او غیر از این انتظار نمی رفت که بگریزد.

-چه کسی او راتحت فشار قرار داده بود؟ وقتی سکوت مرا دید زیر لب گفت:

-منظورت منم؟انگار تو از من به او نزدیکتر بوده ای من باز سکوت ماندم و او نیز دیگر چیزی نگفت.بعد از ان بود که علی بیک دید بازتری به جریانهایی که در مدت ماندن تو در قراباغ گذشته بود پیدا کرد.محمدپاشا رو به لیلی افزود:

-ایا تو براستی به همین دلیل بود که قراباغ را ترک کردی؟

-بعد از انکه علی بیک می خواست مرا مجبور به ازدواج با مهدی خان کند همین تصمیم را داشتم ولی قبل از من کسی دست به کار شد و مرا به عمد به تله ی عثمانیها گرفتار کرد

محمدپاشا سر به زیر افکند:

-بله می دانم

-از کجا می دانی؟

-چند روز بعد از ناپدید شدن تو زهره پیغام داد که محمدپاشا زودتر تکلیف مرا مشخص کند.علی بیک هم بر پافشاری خود افزود تا بزودی او را به عقد خود دراورم و برای این اصرار خود دو دلیلی عمده داشت ،اول انکه زهره زودتر ازدواج کند تا شاید ا زخیره سریهای او رهایی یابد و دوم اینکه توجه اطرافیان را از ناپدید شدن ناگهانی تو و جنجالی که بر سر جاسوس بودنت براه انداخته بودند منحرف سازد.

بعد از ان بیشتر از همیشه زهره را می دیدم و بیشتر و بیشتر از او فراری میشدم.می دانستم که تا قبل از ان هیچ اصراری به این ازدواج اجباری نداشت و چه بسا اگر پای تو به قراباغ باز نمیشد عقیده ی پدرش را هم بر می گرداند.

-ار کجا می دانی او به تو علاقه نداشت؟

-زمزمه هایی مبنی بر این میشد که او عاشق پسری از دوستان پدرش بود.با این حال به دلیل حس حسادت و رقابت جویی که با تو پیدا کرده بود تصمیم داشت به هنر نحوی شده مرا به این ازیدواج راضی کند.ازدواجی که براستی زندگی هر دویمان را خراب می کرد.

بعد از رفتن تو بسیار اندوهگین و منزوی شده بودم و این لجاجتهای بچه گانه ی زهره نیز بیش از پیش باعث بی علاقگی من نسبت به او شده بود.تا انکه بالاخره سردی و سکوت من نسبت به او به جنجالی بزرگ ختم شد.روزی بعد از انکه از گشت زنی در اطراف قراباغ بر می گشتم او را دیدم که جلوی حرمسرا به انتظار ایستاده است و من خسته و بی حوصله وانمود کردم او را ندیده ام و از کنار او گذشتم ولی زهره جلو امد و راهم را سد کردوشراره های خشم دورن چشمانش حکایت ازبروز حادثه ای بسیار نزدیک داشت.

بی مقدمه و با عصبانیت گفت:

-محمدپاشا این چه رفتاریست که با من در پیش گرفته ای؟

-منظورت چه رفتاریست؟

-چرا طوری وانمود می کنی که انگار هیچ اتفاقی بین من و تو نیفتاده.

-مگر اتفاقی افتاده؟

-باه که افتاده!ایا تو پشیمانی از اینکه با من ازدواج می کنی؟ می خواستم بگویم این ازدواج هیچوقت خواسته من نبوده و به اجبار پدرش بوده که تن به این تعهد داده ام میدانم که خودش هم این موضوع را می دانست ولی ان روز امده بود تا بلوا براه بیندازد به همین دلیل ترجیح دادم سکوت کنم.ولی او مصر بود،باز گفت:

-جواب بده،باید هم سکوت کنی به خوبی می دانم ان دختر جاسوس هواییت کرده است.ولی حالا او رفته است انهم بعد از انکه به خوبی از سوءنیت و سادگی تو و پدرم استفاده کرد.

-چرا سعی داری به او تهمت بزنی؟

-تو چرا نمی خواهی واقعیت را بپذیری که لیلی…

-لیلی جاسوس نیست.

-از ان دختر بی اصل و نسب جانبداری نکن.من که می دانم تو او را دوست دداری.چرا ساکتی؟ایا تو واقعا دوستش داری؟

-… فریاد کشید:

-جوابم را بده محمدپاشا

-… انقدر فریاد زد که زنهای حرمسرا بیرون امدند و او را با زور به داخل بردند.از شدت شرم انچه او کرده بود سر به کوه گذاشتم و اگر تا چند روز بعد سربازان علی بیک پیدایم نمی کردنددیگ به ایل بر نمی گشتم.برگشتن به ایل حکم شکنجه را برایم داشت.

نگاه کنجکاو اهالی که از جنجال برپا شده اگاه بودند و سکوت سنگین و معنادار علی بیک بیش از همه ازارم میداد.دو روز بعد تصمیم جدی گرفتم تا ایل را برای همیشه ترک کنم.انچه نباید میشد،شده بود و ان دمل چرکی بالاخره س باز کرده و حیثیت مرا زیر سوال برده بود.حالا بعد از تو سرنیزه ی تمام خصومتها به طرف من برگشته بود و همه مرا متهم به بد عهدی و بی وفایی می کردند.حرفش را قطع کرد و دید لیلی چطور بی قرار شنیدن ادامه ی ماجرا به او می نگریست،خندید و گفت:

-امشب می خواستم شهرزاد قصه گوی من تو باشی ولی انگار جایمان را عوض کرده ایم. لیلی لبخندی زد و گفت:

-قلبم از انچه می شنوم به درد امده.همین شد که فرار کردی؟

-صبر کن دختر جان ماجرا هنوز تمام نشده

-پس بگو ان شب چه شد؟

-وقتی سکوت شب بر قراباغ سایه افکند،کوله باری برداشتم و در اصطبل بدنبال مهر رفنم.هنوز به طور کامل بیرون نیامده بودم که نور فانوسی چهره ام را روشن کرد و من بر جا میخکوب شدم.وقتی مردی که فانوس بدست داشت را شناختم دلم می خواست زمین دهان باز کند و مرا به کام خود کشد.علی بیک روبرویم و پشت سر او زهره و مهدی خان ایستاده بودند.چون پاهایم یاری نکرد روی زمین نشستم و لیلی خدا شاهد است ان زمان بدترین لحظه ی زندگیم را سپری کردم.به سختی صدایم در امد زیر لب گفتم:

-علی بیک به خدا سوگند دلم می خواست می مردم و چنین لحظه ای را نمی دیدم که اینطور با تردید و سوءظن به من نگاه کنید.شما برایم حکم پدری دلسوز دارید شمایی که مرا به سردار و پسر خوانده ی هود کردید.نمی خواهم فکر کنید نامرد و ناسپاسم.

خدا گواه است چقدر در نزدم حرمت و احترام دارید به همین خاطر می خواستم بروم،چون می خواستید از امر شما سرپیچی کنم و از مسئولیتی که می خواستید بر من واگذار کنید سرباز زنم.می خواستم فرار کنم و عواقب هر تهمت ناروایی که بعد از رفتنم بر من می زدند را هم به جان خریده بودم.

به علی بیک نگریستم ولی او همان طور سرد و بی انعطاف روبرویم ایستاده بود و سخن نمی گفت ادامه دادم:

-این حرفها را نزدم تا بخواهم به طریقی کاری را که به درست نبودن ان واقفم توجیه کنم،همه حرفهایی بود که مدتها چون رازی سینه نگه داشته بودم و نمی توانستم برزبان بیاورم. تفنگم را از روی دوشم برداشتم و کنار پایش گذاشتم و افزودم:

-علی بیک از حالا به بعد در اختیار شما هستم و می توانید هر طور که می خواهید با م رفتار کنید.اگر می خواهی چون سرباز فراری از جنگ مرا به گلوله ببندید ولی نخواه که با زندگی دخترت بازی کنم.خدا شاهد است که نمیتوانم چون مردی فریبکار احساس باطنیم را پنهان سازم وبعد از ازدواج،زهره مجبور باشد تمام عذاب بی مهری و سردی مرا تحمل کند.

پس بگذار داغ نامردی و بی صفتی تنها بر پیشانی من زده شود و من تنهایی بار تمام پیمان شکنی ها را بر عهده گیرم. مهدی خان جلو امد و سعی کرد مرا از زمین بلند کند ومن با قدرشناسی به او که چون برادرم است تکیه دادم و روی پاهای ناتوانم ایستادم.علی بیک بالاخره سکوت را شکست و بی مقدمه گفت:

-فردا جلوی همگان دارت میزنم. زهره و مهدی خان با تعتجب به او نگریستند و من سر به زیر افکنده و سکوت کردم،که زهره به حرف امد:

-نه پدر.اگر چه از او دل خوشی ندارم ولی مستحق چنین عقوبتی نیز نیست.اگر او را بکشید تا پایان عمر از انچه انجام داده ام شرمسار خواهم ماند. علی بیک متعجب به او نگریست:

-چه می گویی دختر!این اوست که به تو خیانت کرده تو چه گناهی داری؟

-نه پدرخیانتکار واقعی منم.محمدپاشا برایم همیشه حکم سردار ایل را داشت و بس.وقتی شما او را برای ازدواج با من در نظر گرفتید چون باید تسلیم انچه برایم مقدر ساخته بودید می شدم قبول کردم.در حالیکه عشق واقعی من هیچوقت با محمپاشا شرع نشده بود. بغض راه گلوی زهره را بسته بوذ و به خستی حرف میزد.حالا همه متعجب به او می نگریستیم.مهدی خان کنار رفت و با هراس گفت:

-خواهر بر تو چه می گذرد؟ علی بیک فانوس را جلوی چهره ی او گرفت ولی زهره داشت گریه می کرد فانوس را کنار زد وگفت: -پدر روشنایی را از من دور کنید میخواهم حرفهایی بزنم که شاید در تاریکی راحت تر بتوانم بزنم. علی بیک گفت:

-باشد برای بعد.حالا موقع شنیدن درد دلهای زنانه نیست.

-نه پدر حرفهاییست که باید همین حالا گفته شود موضوع مربوط به لیلی است. علی بیک بر جای ماند زهره اشکهایش را پاک کرد و ادامه داد:

-از وقتی ان دختر با لجاجتها و خیره سریهای مردانه پا به اینجا گداشت به راحتی به هر چه می خواست رسید.او می توانست ازادانه اسب سواری کند و با مردها به مسابقه بپردازد،در جشنهای شما شرکت کند و اینها برایم قابل تحمل نبود منی که تمام سرنوشتم به دست شما تعیین می شد نمی توانستم ببینم دختری پیدا شود تابه دور از باید و نبایدها انطور که دلش می خواهد زندگی کند.

بنابراین هر روز اتش حسادت من نسبت به او بیشتر شد تا جایی که کینه ای سخت از او به دل گرفتم.

-دختر بس کن حالا که موقع این حرفها نیست.

-پدر از چه می ترسید؟اینکه من قاتلش باشم؟ ان را که گفت انگار دنیا روی سرم خراب شد،تا ان لحظه حتی به فکرم هم نرسیده بود تو کشته شده باشی.زهره نگاهی به من انداخت و افزود:

-ان روز که محمدپاشا را همراه او کنار رودخانه دیدم،اخرین ضربه ی مهلک بر من زده شد.حالا او داشتت محمدپاشا را هم برای خود می کرد و من در ان لحظه تنها به این می اندیشیدم که چگونه شر او را از سرم کم کنم. حالا علی بیک داشت با تعجب به من می نگریست،انگار باور نمی کرد که من با تو…

لیلی سرش را پایین انداخت و گفت:

-خوب بعد چه شد؟ محمد پاشا اهی کشید و گفت:

-زهره به سختی حرف میزد و همه ی ما براستی در ان شب تاریک و غریب متعجب بر جای مانده بودیم شاید حتی من هم نمی خواستم به حرف زدنش ادامه دهد.ولی کسی نمی توانست جلوی او را بگیرد و زهره به اعترافاتش ادامه می داد:

-همان شبی که محمدپاشا و لیلی را با هم دیدم فهمیدم گماشته ای در عثمانی به شما خبر داده که عثمانیها تا جنگل پیشروی کرده اند.ان زمان به نظرم رسید که این بهترین فرصت برای فرستادن لیلی به تله ی عثمانیهاست.بنابراین صبح زود یکی از کنیزان معتمدم را فرستادم تا به دروغ به او بگوید محمدپاشا در جنگل منتظر اوست.

حدسم خیلی زود به یقین تبدیل شد چون لیلی مدتی بعد سوار بر اسب به طرف جنگل تاخت و دیگر برنگشت.بعد از ناپدید شدنش فکر می کردم همه چیز تمام شده است ولی تمام نشده بود.چون احساس گناه دست از سرم برنمی داشت و بدتر از انکه نمی دانستم اگر قرار باشد با محمدپاشا ازدواج کنم چطور می توانم زندگی با او را در زیر یک سقف تحمل کنم در حالیکه می دانم او دلباخته ی دیگریست انهم دختری که تا به این حد از او متنفر هستم.رو به من افزود:

-اگر محمدپاشا را زیر شار گذاشتم برای این بود که شاید او هم برود و من با ندیدن او همه چیز را فراموش کنم.امشب وقتی مهدی خان به دنبا

لم فرستاد که همراهتان به اینجا بیایم اول نمی دانستم چه اتفاقی افتاده.فکر میکردم شاید لیلی برگشته ولی وقتی محمدپاشا را در حال فرار دیدم فهمیدم کار از انچه بود بدتر شده است و وقتی شما حکم اعدام او را دادید دیگر مجالی برای سکوت نیافتم.

مهدی خان گفت:

-بنابراین اگر محمدپاشا را در حال فرار ندیده بودم و به شما خبر نداده بودم شاید همه چیز ان گونه که تو میخواستی میشد ولی حالا باید با شما چکار کرد؟ هر سه ساکت به علی بیک خیره ماندیم ولی او هنوزچیزی نمی گفت.می دانم در چه حالی به سر میبرد ماجرا پیچیده تر شده بود و با این اعترافات زهره او بر سر دو راهی بزرگی گرفتار اماده بود.

می دانستیم در حال گرفتن تصمیم بزرگی می باشد ولی اینکه تیر خشمش به طرف من یا زهره نشانه می رفت بر اضطراب هر دوی ما افزوده بود.وتصمیمی گرفت که برای همه ی ما عجیب بود.مدتی بعد رو به زهره کرد وگفت:

-ازدواج تو و این مرد از همین حالا منتفی شده است و فردا بر همه اعلام می دارم که زهره این ازدواج را به هم زده است.

-ولی پدر این محمدپاشا بود که…

-ساکت باش،این اولین تنبیهی است که برایت در نظر گرفته ام چطور می توانم این زجر را تحمل کنم کهدختر من چنین بی رحمی انجام داده است.تو دختری بی پناه را به کام دشمنانش فرستادی که از مردانگی بویی نبرده اند و از تمام ایرانیان کینه ای سخت بدل دارند و فکر میکنی با دختری مثل او که مثل یک غنیمت جنگی به دست اورده اند چه می کنند؟شاید اگر او را کشته بودی اینقدر اندوهگین نمی شدم تا این گونه بخاطر جاه طلبیها و حسادتهای احمقانه ات ابرو و حیثیت دختری پاک و بی گناه را به بازی بگیری.

زهره سر به زیر افکند و من و مهدی خان نیز چنین کردیم.حرفهای بی پرده ی علی بیک چون خنجری برروح ما نیز زخم زده بود.در ان لحظه از فکر اینکه چه بلایی ممکن بود سرت امده باشد بر خود می لرزیدم.صدای محکم و امرانه ی علی بیک باز مرا به خود اورد

-محمدپاشا از تو متعجبم که چطور مثل ادمهای ضعیف انچه را در دل داشتی بر ملا نکردی.اگر چه ممکن بود با گفتن واقعیت سر خود را به باد دهی ولی بهتر از این بود که ببینم با این وضع فرار کنی جواب دادم:

-علی بیک اگر حقیقت را فاش نساختم به این دلیل نبود که از مرگ هراسی داشته باشم.مرگ چون سایه ای همیشه با سربازی چون من همراه است.سکوت من فقط یک دلیل داشت ان که از امر شما سرپیچی نکرده باشم.چطور می توانستم جواب محبتهای شما را با گفتن حقیقتی اینطور تلخ وگزنده داده باشم.

-خیلی خوب دیگرکافیست!اینجا محکمه نیست که هر کدامتان سعی دارید به نحوی مرا متقاعد کنید که بی گناه هستید.ما روزهای سختی را در پیش داریم،عثمانیها بعد از این دیگرروی خوشی نخواهند دید چه بسا بعد از ربودن لیلی به فکر بیفتند تا باز زنهای ما را به اسارت برند.

از این به بعد باید هوشیار باشیم. گفتم:

-برای اخرین بار پدریتان را در حقم تمام کنید و بگذارید باز هم در جنگاهی بعدی در کنارتان باشم.اگر بخواهید…

-نه محمدپاشا،این لطف را در حق تو نخواهم کرد چون دیگر در ایل جایی نداری.بعد از این مهدی خان سردار ارشد من خواهد بود. مهدی خان متعجب به پدر نگریست و من به وضوح سرم را بالای دار مکافات می دیدم که علی بیک افزود:

-همین حالا از اینجا برو.امشب را هر سه ما برای همیشه فراموش خواهیم کرد فردا خواهم گفت تو راهی ماموریتی بی بازگشت در سرزمین عثمانیها کرده ام.

-ماموریت؟!

-بله به جانب عثمانی برو وسعی کن به هر طریقی شده لیلی را بیابی و اگر زنده است نجاتش دهی. انچه را شنیده بودم به سختی باور کردم.متعجب به علی بیک نگریستم فکر کردم او مرا به تمسخر گرفته باشد ولی نگاه ارام او و لبخندی که بر لبهای مهدی خان نقش بسته بود مرا از شوق به زانو در اورد،رو به علی بیک گفتم:

-چطور چنین لطفی در حق من میکنید؟منی که…

-من هیچ لطفی در حقت نمی کنم تصمیم من تنها بدین دلیل است که دل نگران ان دختر هستم.اگر پای ناموس و حیثیت ایل ما در میان نبود مطمئن باش در کشتنت تردیدی به خود راه نمی دادم. اگر چه لحن تندی داشت ولی محبت در چشمانش موج میزد.به سختی جلوی خودم را گرفتم که به طرفش نروم و سر به سینه اش نگذارم.لیلی باور کن تا حال هیچ مردی راه مردانگی او نیافته ام. لیلی بی اراده گفت:

-او همیشه مرا به یاد پدرم می اندازد.زیرا درست مانند مردیست که در شجاعت و مردانگی زبانزد همه ی ایرانیان بود و من همیشه به فرزند او بودن افتخار کرده ام.

-تا حالا نشنیده بودم از پدرت سخنی به میان بیاوری. لیلی اشک را از گوشه ی چشمانش زدود و زیر لب گفت:

-سردار،مواقع بسیاری می شود که از شدت دلتنگی برایش نفسم بند می اید.هیچ وقت اغوش پر مهرش را ازمن دریغ نکرد و من بعد از او مدام جای خالیش را احساس می کنم.صحنه ی وداعمان را حتی تا پای مرگ هم از یاد نخواهم برد و اگر از او حرفی به میان نمی اورم تنها بخاطر نصیحتی است که در لحظه های اخر زندگیش کرد. به محمدپاشا نگریست و دید چطور در سکوت سر به زیر افکنده است،بنابراین ادامه داد:

-ولی می خواهم امشب تنها با تو از او بگویم نمی دانی چقدر سخت است که اینطور چون من عزادار عزیزانت باشی و مجبور باشی مهر سکوت بر لبهایت بزنی. محمدپاشا دست او را در دست گرفت و لیلی با بغض ادامه داد:

-پدرم،مادرم،خواهرم و برادرهایم را به یکباره از دست دادم و این داغی بزرگ بر دلم گذاشت.بار کن از خودم در حیرتم چگونه توانسته ام چنین مصیبتی را تحمل کنم و دم بر نیاورم.حالا که خوب فکر می کنم می بینم این علی بیک بود که با محبتهای پدرانه و بی چشمداشتش دوباره روح زندگی را در من دمید و من بعد از علی مردان خان نام علی بیک را به عنوان دومین پدری که خداوند به من ارزانی داشت همیشه در خاطرم نگه می دارم.

محمدپاشا به او خیره ماند و زیر لب گفت:

-پس تو دختر علی مردان خان هستی،از همان ابتدامی دانستم با این همه مهارتی که در سواری و تیر انداری داری باید دست پرورده ی مردی جنگجو و سلحشور باشی. لیلی سر به زیر افکند و محمدپاشا ادامه داد:

-بر خود می بالم که بانویم مرا محرم راز خود دانست و بیشتر از ان بر خود می بالم که دل باخته ی دختری چون تو می باشم.دختری که خون علی مردان خان در رگهایش جاریست.چه چیزی غیر از این می تواند باشد که خداوند خواسته هدیه ای ارزشمند به من ارزانی دارد.

-محمدپاشا تو هدیه ای ا جانب خدا هستی که بودنت را ارج می نهم اگر تو نبودی هیچ مجالی برای ازادی نداشتم تو ناجی من هستی.

-کاش می دانستم با ان همه عشقی که نسبت به تو درسینه دارم تو هم تنها اندکی مرا… لیلی سر به زیر افکند و گفت:

-تو را دوست دارم محمدپاشا،بسیار هم دوست دارم. محمدپاشا دستهای او را در دست فشرد و لیلی با شرم به ارامی دستهایش را از دستهای او بیرون کشید و گفت:

-از مهدی خان برایم بگو -او هم چون پدرش مردی بزرگ است با انکه می دانستم محبت تو بر دلش افتاده است و با انکه فکر می کردم بعد از شنیدن واقعیت از من روی برگرداند ولی ان شب در هنگام وداع چون برادری مرا در اغوش گرفت وگفت: -امیدوارم او را بیابی.دختری چون او به سرداری چون تو احتیاج دارد لیلی متعجب گفت:

-واقعا این گونه سخن گفت؟

-اری

-و علی بیک در مقابل این سخن چه کرد؟

-علی بیک با تک سرفه ای نشان داد ان بحث را خاتمه دهیم و من دیدم که زهره چگونه خجل سر به زیر افکنده است شاید منتظر بود مهدی خان هم چون او از من کینه ای سخت به دل گرفته باشد ولی رفتار جوانمردانه ی او حتی مرا هم شرمسار کرد. لیلی متفکرانه گفت:

-و اینگونه بود که تو با انها وداع گفتی؟

-بله.در لحظه جدایی خواستم علی بیک را در اغوش بگیرم ولی او دستش را جلو گرفت و مانع شد.زهره درتمام مدت سر به زیر افکنده بود.مهدی خان با لبخند سرش را تکان داد یعنی انکه بیش از ان تعلل نکنم.بنابراین زیر لب بدرود گفتم و همراه مهر از انه ادور شدم و تنها یکبار به پشت سر نگریستم و دیدم سیاهه ی پیکر علی بیک هوز در نور ماه به چشم می خورد که به جانب من می نگریست و بغض راه گلویم را فشرد جدایی از او برایم بسیار سخت بود.

-امیدوارم همیشه در جنگ با نادر شاه و عثمانیها پیروز باشد.

-منهم امیدوارم باز روزی بتوانم تفنگ به دست بگیرم و برای کشورم بجنگم. با نشیدن این حرف سراپای لیلی را شعف وصف ناپذیری فرا گرفت و با غرور به محمدپاشا نگریست.صدای اذان صبح از فاصله ایدور به گوش میرسید و لیلی و محمدپاشا بروی هم لبخند زدند.شبی خاطره انگیز را پشت سر گذاشته بودند چون عاقبت بدون تردید پی برده بودند که دیگر هیچ قدرتی قادر به جدایی ان دو نبود و بالاخره عشق واقعی رادر یکدیگر یاقته بودند.

حالا اتش نیز رو به خاموشی میرفت و صدای محمدپاشا چون نوای خوشی در گوش لیلی طنین می انداخت. -بانو موقع نماز است بدرگاهش بشتابیم و او را به خاطر این لحظه های باهم بودن سپاس گوییم.

-و فکر میکنی تا چه زمانی در این روستا ماندگاریم؟

-تا وقتی ان تاجر طماع از قسطنطنیه برود. رو به لیلی افزود:

-و تو هرگز به من نگفتی چطور توانسته ای یک تنه مقابل او و خدمتکارانش بایستی؟ لیلی لبخندی مرموز زد و جواب داد: -سردار معلوم است که هنوز مرا نشناخته ای.

-بله،ولی فرصت کافی برای شناختنن خواهم داشت این طور نیست؟ لیلی لبخندی زد و در سکوت در حالیکه نگاه مشتاق محمدپاشا همراهیش میکرد به سمت خانه ی روستایی براه افتاد. تا سه روز در روستا ماندند و روز چهارم محمدپاشا به تنهایی به قسطنطنیه رفت تا بداند اگر سلیم خان شهر را ترک گفته است به همراه لیلی به سفرشان ادامه دهند مادامی که مرد در راه خاکی دور و دورتر میشد لیلی با نگرانی در میان جاده به او می نگریست تا وقتی که دیگر نمی توانست او را با چشم ببیند.

دلش بسیار شور میزد و چون نمیتوانست به تنهایی در خانه بماند همراه پیرزن و پیرمرد به طرف مزرعه ی کوچکشان براه افتاد.مادامی که انها در زمین مشغول کاار بودند او کنار رود نشست و به گندم زاری که انگار تا انتهای دنیا امتداد یافته بود چشم دوخت.بعد از مدتها احساس غرور کرد هم به خاطر ازادیی که برای به دست اوردنش تا پای جان جنگیده بود و هم برای رسیدن به مردی که حالا تمام زندگیش بود.

مردی که یک بار دست سرنوشت او را گرفت و دوباره باز گرداند.شب قل کنار اصطبل محمدپاشا با صراحت از او خواستگاری کرده بود و باز جواب لیلی لبخندی بود که به هزار حرف ناگفته می مانست.وقتی شیهه ی بلند مهر ان دو رابه خود اورد تا مدتها با صدای بلند می خندیدند و حالا باز یاداوری شب پیش لبخند بر لبهای لیلی نقش بسته بود.مدتی بعد وقتی با لذت صورتش را به طرف خورشید گرفته بود صدای پیرزن او را به خود اورد:

-انگار سوارانی غریبه به این سو می ایند. لیلی از جا برخایت و به سمتی که پیرزن اشاره میکرد نگریست تا بتواند به خوببی اسب سوارانی که از جاده خاکی می گذشتند و به ان سو میامدند را ببیند.نزدیکتر که شدند نفس در سینه ی لیلی حبس شد.پیرزن گفت:

-انگار از زورگیرهای درباریندوخدا به دادامان برسد! لیلی به سلیم خان که جلوتر از همه می تاخت نگریست و زیر لب گفت: -نه انها تنها برای یافتن من به اینجا می ایند. پیرزن با تعجب گفت:

-برای یافتن شما؟اخر برای چه؟ قبل از انکه لیلی بتواند پاسخی به او بدهد اسب سوارها به پیرمرد که بی خبر از همه جا کان جاده به جانب انها می نگریست رسیدند و دهانه ی اسبها را کشیدند و با او به صحبت پرداختند.قلب لیلی به تندی می تپید با شتاب روبندش را انداخت پیرزن گفت:

-نگران نباش!قبل از انکه پیرمرد حرفی بزند می روم و ردشان می کنم. ولی دیگر دیر شده بود چون پیرمرد با انگشت او را به مردان نشان داد و انها به سرعت متوجه او شدند لیلی چند گام دیگر به عقب برداشت و بعد فریاد زد:

-خدایا کمکم کن. سپس به طرف گندم زار شروع به دویدن کرد.با این حال اسب سوارها خیلی زود به او رسیدند و احاطه اش کردند.لیلی دیگر خود را محصور شده یافت.چون بره اهویی که در محاصره گرگها درامده باشد نفس نفس زنان بر جای ماند و بی اثر بدنبال راه فراری می گشت.صدای سلیم خان را که شنید دیگر داشت از حال میرفت.

-فکر نمی کردی دنبالت بیایم؟اگر تا ان سر دنیا هم می رفتی بالاخره پیدایت می کردم لیلی با خشم به جانی او نگریست و چون او به زبان عثمانی گفت:

-از ادم کثیفی مثل تو هیچ چیز بعید نیست از جان من چه می خواهی؟

-که خفت و خواریت را ببینم. با اشاره او دو مرد پیاده شدند و به طرفش امدند و قبل از انکه لیلی بتواند خنجرش را برای دفاع از خود بیروون بکشد خنجر را از پر شالش بیرون کشیدند و دستهایش را با طناب از پشت بستند و یکی از انها با خشونت او را روی زمین هل داد و لیلی در حالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود روی خاک افتاد و باز صدای سلیم خان همچون قارقار کلاغان در گوشش چیپید:

-یادت می اید چطور مرا زخمی کردی؟در ان زمان با خودم عهد کردم نگذارم روی ارامش ببینی…

-پس چرا مرا نمی کشی؟

-کشتنت چیزی نیست که بخواهم،بلکه شکستن غرورت برایم لذت بخش تر است.حالا یک اسیری و ارزش یک اسیر از کنیزان نیزپایین تر است. -این تو نیستی که ارزش واقعی مرا تعیین می کنی.مگر خواب ببینی که می توانی غرورم را بشکنی.

-ای دخترک زبان دراز این مردانی که می بینی با یک اشاره من تن به هر کاری می دهند براحتی می توانم شرافتت را لکه دار کنم.

-دلم برایت میسوزد که برای شکست دادن دختری تنها و بی سلاح جون من،به این اراذل متوسل شده ای.سلیم خان مطمئن باش دراین کارزار اگر کسی شرافتش را از دست داده تویی نه من!فکر می کنی این روستاییانی که اطرافمان ایستاده اند و می بینند چظور دختری جون مرا در حلقه ی اسارت گماشته هایت بر خاک انداخته ای،شاهد لکه دار شدن شرافت من هستند یا نامردی و هرزگی مردی چون تو…

سلیم خان فریادی از خشم کشید و با سلاق روی بدن لیلی زد و لیلی از درد لبهایش را به دندان گزید طوری که از لبان خشکش خون بیرون میزد.صدای فریاد پیرمرد بلند شد:

-از خدا بی خبرها!از جان این طفلک چه میخواهید؟ در پی فریاد او صدای اعتراض دیگر مردان روستا هم بلند شد.حتی چند نفراز جوانان جسارتی یافتند و با بیل و چوب چند قدم جلوتر امدند.سلیم خان نگاهی به ان جمعیت و محیط ناارام انداخت . چون درنگ را جایز ندانست اشاره کرد لیلی را روی اسب بیندازند و به سرعت از انجا دورشوند.

وقتی مردان خشمگین به طرف انها حمله ور شدند گماشته ها با چالاکی روی اسبهایشان پریدند و همراه لیلی از راهی که امده بودند بازگشتند.وقتی لحظه لحظه از روستا دور و دورتر می شدند اشک از چشمهای لیلی جوشیدن گرفت و صدایی در درونش فریاد کشید: محمدپاشا کجایی؟

هنگامی که محمدپاشا از همه جا بی خبر به روستا رسید ساعتها از ربودن لیلی می گذشت و مادامی که پیرمرد همه ی انچه را اتفاق افتاده بود برای او بازگو می کرد در سکوت و بهت سنگینی فرو رفته بود.بالاخره به حرف امد و کوتاه پرسید: -به کدام سو رفتند؟

-به سمت قسطنطنیه -اسب را هم بردند؟

-نه دراغل است

-ان را بیاورید.به سمت قسطنطنیه می روم. و وقتی روی اسب نشست پیرمرد شیئی را در دستان محمدپاشا گذاشت.

-فکر می کنم این برای بانوست،ان را بعد از ربودنش کنارر رودخانه پیدا کردیم.

محمدپاشا خنجر کوچک مرصع نشان را در دست فشرد و اشک در چشمانش جمع شد.چند تن از مردهای روستا گفتند:

-ما هم همراهت می اییم به کمکمان احتیاج پیدا می کنی.

-نه انگاه جنگ خونینی براه می افتد ان وقت ما در اقلیت خواهیم بود و هیچ کاری نمی توانیم انجام دهیم. دهانه ی اسب را گرداند و زیر لب افزود:

-خودم باید نجاتش دهم. وقتی ان یکه سوار غمگین و تنها به تاخت در افق ناپدید میگشت تمام اهالی روستا از صمیم قلب برای موفقیت او دعا کردند. قسطنطنیه بزرگترین شهری بود که لیلی در تمام عمر کوتاهش دیده بود و شلوغی و جنجالی که در ان وجود داشت بیشتر و بیشتر بر هراس و اضطرابش می افزود.

لیلی داخل شهر دست بسته پشت سلیم خان و گماشتگانش گپشکیده میشد و برای انکه پاهایش روی سنگ فرشهای سخت کشیده نشود مجبور بود پابه پای اسبها بدود.سلیم خان چون دژخیمی هرچند وقت یکبار سرش را بر می گرداند و با دیدن انچه بر دخترک می گذشت با تمسخر به او می خندید.

لیلی با زبان عثمانی فریاد زد:

-اگر راست می گویی دستهایم را باز کن تا نشانت دهم با چه کسی طرف هستی. با این حال هنوز در خیابانهای شهر چون اسب دوانده میشد و لیلی دید چطور مردمانی که در اطراف او مشغول امد وشد یا خرید بودند بی توجه از کنارش می گذشتند و یا حداکثر کارشان این بود تا دست از کار بکشند و سری از تاسف تکان دهند.انگاردیدن چنین صحنه هایی بسیار معمول و بی اهمیت بود.وقتی به میدان بازی رسیدند اسبها از حرکت ایستادند و لیلی نفس زنان مجالی برای استراحت یافت،شاید اگر بیشتر ازان پیش می رفتند از شدت خستگی بیهوش شده بود.

سرش را بالا اورد و نگاهی به اطرف انداخت و در ان محوطه ی وسیع پر بود از ادمهای رنگارنگ بیشتر زنها و سیاه پوستان چون او دست بسته و گروه گروه چون گله های گوسفند در گوشه و کنار میدان جمع شده بودند و هر از چند گاهی شلاق تاجران برده بر تنشان فرود می امد و مشتریان بالای سر انها بر سر بهایشان چانه می زدند.

سلیم خان از اسبش پیاده شد و با ان لبخند شیطانی به سویش امد.لیلی با تنفر به او نگریست مرد ریسمان دستش را کشید و او را به خود نزدیک کرد و اهسته گفت:

-دخترک می خواهم اینجا بفروشمت اما نه به یک تاجر و اقا چون ارزشش را نداری شاید به یک عرب سیاه حریص(واااااااااای)و یا یک ابله رو و یا وبایی فروختمت.هان!نظرت چیست؟ لیلی بغضش را فروخورد و روی از او برگرداند دلالی که نزدیک انها ایستاده بود حرفهای او را شنید و جلو امد:

-ولی این کینز بیشتر از اینها ارزش دارد. سلیم خان به او چون مگس مزاحمی نگریست و دستش را در هوا تکان داد و گفت: -من برای فروشش پول زیادی نمی خواهم. رو به لیلی باز افزود:

-ترجیح می دهم دست شتربانها بیفتد تا یک ارباب حسابی،طوری که هر روز صد بار طلب مرگ کند،باید بداند زخمی کردن اربابی چون من چه تاوان سنگینی دارد.

مرد سیه چرده خندید وبا تمسخر گفت:

-تو از این دخترک نحیف زخم برداشته ای؟

-نخند مردک!به ظاهرش نگاه نکن اگر دستهایش را باز کنم براحتی با شمشیر سرت را از بدنت جدا میکند. مرد به قهقهه خندید و به لیلی نزدیک شد.مدتی با نگاه حریص وراندازش کرد و بعد دستش را جلو برد تا حلقه ای که در پره ی بینی او بود لمس کند ولی لیلی به سرعت صورتش را برگرداند و در حالیکه از خشم دندانهایش را به هم می سایید سر به زیر انداخت.مرد بسیار نزدیک به او و با طعنه گفت:

-گربه ی قشنگ و وحشی!می دانی در عثمانی بدبخت ترین ادمها چه کسانی هستند؟

-…

-جنس زن!این جنس لطیف بدبخت ترین هاست و ایا میدانی در میان زنان کدامشان سیاه بخت تر از بقیه هستند؟!

-…

-زیباترینها بد بخت ترینند.ایا درباره دختران چرکسی چیزی شنیده ای؟ما زنان زیبارو را چون گوسفندان پرورش می دهیم و انها را به تاجران و حرمسرا می فروشیم.ماده گووسفندانی با نژادی خوب! لیلی متعجب به مرد نگریست و مرد افزود:

-تو هم زیبایی!پس بدان از بدبخت ترین ادمهای روز زمینی و حالا ببین چور زندگی تو در دست مردی چون من است. ریسمانی را که با ان بسته شده بود از سلیم خان گرفت و گفت:

-کنار کنیزهای دیگری که برای فروش اورده ام می برمش.ساعتی بعد حرج بزرگ انها شروع میشود دیدنش برای تو هم خالی از لطف نیست چند کینز زیبارو دارم که می توانی از بین انها یکی را انتخاب کنی.یکی که چون این گربه ی وحشی چنگت نیندازد. سلیم خان لبخند تحقیر امیزی زد و گفت:

-یادت باشد این یکی رابه کم ترین بها به حراج بگذاری.مرد باز خندید و سرش راتکان داد.لیلی را کشید و به کنار دختران زنجیر شده در وسط میدان برد.لیلی که به سختی می توانست روی پاهایش بایستد روی زمین نشست و بر ان سرنوشت شوم لعنت فرستاد.زمان حراج اطرافشان پر شد از مردهای دله و هیز که با نگاههای خریدار انها را ورانداز می کردند و لیلی همان طور سر در گزیبان پشت انبوهی از دختران بر جای ماند.

صحنه هایی که جلوی رویش می دید انقدر شرم اور بود که برای اولین بار از زن به دنیا امددن متنفر شد.چند دختر وقتی حسابی دید زده شدند بفروش رسیدند و لیلی که حالا به دلیل فشار جمعیت و بوی تند عرق در ان هوای گرم حالش دگرگون شده بود سعی کرد خوودش را عقب تر بکشد و به پشت درخت پناه برد.ولی همان موقع سلیم خان ازراه رسید و او را از پشت دیگردختران که تا سرحد مرگ ترسیده بودند بیرون کشید و روبه دلال فریاد زد:

-هی حواست به این چموش باشد. مرد سیه چرده او را از میان دیگر دخترها به جلو کشید تا بهتر در منظر دید قرار گیرد.چشم حریص خریدارها که به لیلی افتاد تقلایشان بیشتر شد.وقتی چانه زدن بر سر او شروع شد سلیم خان ساکت به دنبال فرد مورد نظرش گشت و بالاخره پیدایش کرد.مرد سیاه و بسیار درشت و کریهی که حتی مردها هم سعی داشتند از او فاصله بگیرند پیشنهاد ده سکه داد و سلیم خان بلافاصله قبول کرد و دلال کنارش امد و اهسته گفت:

-عاقل باش مرد!تنها با ده سکه او ررا می فروشی؟ما می توانیم پول بیشتری بدست اوریم.

-نه چون تنها است که می تواند این غنچه ی باز نشده را به سرعت پرپر کند. درون لیلی غلیانی برپا شد و به سختی جلوی خودش ا گرفت تا بالا نیاورد.دلال زیر لب گفت:

-تو دیگر چه دژخیمی هستی؟ دستش را بالا برد که معامله را تمام شده اعلام کند که صدایی رسا فریاد زد:

-من صد سکه می دهم سلیم خان و دلال بر جای ماندند و لیلی که با بیهوشی فاصله ی چندانی نداشت به زحمت سرش را بالا برد تا صاحب ان صدای اشنا را بشناشد.مردجوان نگران وبی قرار به او می نگریست.زیر لب به سختی گفت:

-محمدپاشا بالاخره امدی! دلال بلاتکلیف به سلیم خان نگریست ولی او کماکان بر حرف خود راسخ بود.بنابراین دلال گفت:

-این کنیز قبلا فروخته شده است.

-دویست سکه حالا خریدارها هم با تعجب به محمدپاشا می نگریستند.

-اصرار نکن جوان،کنیزهای زیباروی دیگری هم داریم که می توانند باب میلت باشند. دست محمدپاشا روی تفنگش رفت و با خشم گفت:

-پانصد سکه

-چه می گویی مرد تو با این پول می توانی تمام کنیزها را بخری!

-فقط ان زن! سلیم خان از حرفش پایین نیامد. -نه! دلال رو به مرد سیاه گفت:

-بیا و زودترکنیزت را ببر. مرد کریه با لبخندی کثیف بر لب نیم نگاهی به محمدپاشا انداخت و جلو رفت و ده سکه کف دست دلال گذاشت.ولی قبل از انکه دستش به لیلی برسد،صدای گلوله ای شنیده شد و در پی ان نعش مرد سیاه روی زمین افتاد.صدای جیغ دخترها و مردهای اشفته که پابه فرار می گذاشتند بازار را به هم ریخت،محمدپاشا از فرصت استفاده کرد و در حالیکه دوباره تفنگش را روی دوشش می انداخت به طرف لیلی دوید.ولی سلیم خان جلویش را گرفت.

-جوانک ارزوی تصاحبش را به گور خواهی برد.

-هنوز تفنگ من برای شلیک دیگری اماده است.

-خودت را خسته نکن!قبل از کشتن من سربازهای عثمانی از پای درت می اورند. لیلی که متوجه سربازان ترک شده بود به سختی گفت:

-محمدپاشا فرار کن. محمدپاشا به سمت سربازان نگریست و سلیم خان رابه کناری زد و به طرف لیل دوید.مادامی که دستان او را باز می کرد سلیم خان فریاد میزد:

 

ادمه رمان کمبود عشق در قسمت هفتم

درباره ی hadi saghaei

hadi saghaei

لینک کوتاه مطلب : http://goalcast.ir/?p=1225

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به شبکه های اجتماعی ما بپیوندید

RSS
Follow by Email
Instagram
Facebook
Facebook
Twitter