خانه / آموزش / فرهنگی / داستان / فارسی / رمان کمبود عشق قسمت ۵

رمان کمبود عشق قسمت ۵

کمبود عشق
کمبود عشق

-بله مدتیست که ان را با هر دو مطرح کرده ام و خوشبختانه مخالفتی ندارند. لیلی تنها توانست اه سردی بکشد.علی بیک رو به لیلی افزود:

-برای تو هم تصمیم هایی دارم… لیلی متعجب به علی بیک که با لبخندی مرموز به او می نگریست خیره ماند،علی بیک ادامه داد:

-نظرت درباره ی پسر بزرگم مهدی خان چیست؟ لیلی بر جای ماند.علی بیک افزود:

-امروز از تو می پرسید و من در نگاهش خواندم که به تو علاقه مند شده است ولی چون از واکنش احتمالی من هراس داشت نتوانست حرف دلش را بزند. قلیان را کنار گذاشت و خیره به جلو ادامه داد:

-دختر جان درباره ات بسیار فکر کرده ام اگر چه سعی داری زندگی گذشته ات را پنهان کنی ولی در این مدتی که با ما بوده ای،خصوصیات و رفتار خاصت نشان داده که از خانواده ی بزرگ و با اصالتی هستی.اقرار می کنم از دختران خود من هم بهتر تربیت شده ای،پس فکر نکن باور کرده ام چوپان زاده باشی.

لیلی خواست لب به سخن باز کند ولی علی بیک با اشاره دست او را به سکوت واداشت. -اشتباه نکن قصد ندارم مجبورت کنم رازی را که در سینه داری فاش سازی؛چون یقین دارم برای محفوظ ماندن از خطرهای احتمالی،هویت اصلی ات را پنهان می سازی. لیلی ساکت سر به زیر افکند.علی بیک با لبخند ادامه داد:

-راستی!من در این چند روز اخیر،خبرهایی از ایل بختیاری دریافت کرده ام.اینطور که به من اطلاع داده اند در ان ایل دختری شجاع و بی باک زندگی می کرده که بسیار مرود علاقه پدرش بوده است و باز شنیده ام ان دختر هم از جمله افرادی بوده که قبل از انکه بدست سربازان نادر شاه بیفتد،کشته شده است.اگر چه هیچوقت جسدش را نیافتند ولی حالا احتمال میدهم ان دختر جسور توانسته باشد از دست نادرشاه بگریزد.

تو چه فکر می کنی؟ وقتی نگرانی را در نگاه دختر خواند خندید و گفت:

-فکر نمی کردی تا این حد اطلاع کسب کرده باشم…نه؟!ولی مرا دست کم گرفته ای دختر جان.با این حال این حرفها را نزدم تا باعث نگرانیت شود.مطمئن باش انچه گفتم با هیچکس در میان گذاشت نمی شود و چون رازی با من باقی خواهد ماند و بدان دختر سردار بزرگی که زندگیش را پای ازادی خواهی اش فدا کرده،برایم بسیار عزیز می باشد.

باعث افتخار من است که تو اینجا را برای زندگی انتخاب کرده ای. لیلی با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:

-خدا را شکر که شما مرا در مسیر زندگیم قرار داد.

-نظرت درباره ازدواج با پسر ارشدم چیست؟ اگر چه لیلی قصد داشت از زیر بار این تعهد شانه خالی کند ولی حالا در بلاتکلیفی عجیبی مانده بود.عاقبت وقتی سکوت او طولانی شد علی بیک در حالیکه از جا بر می خاست گفت:

-درباره اش فکر کن.مطئمن باش اگر با دختر دیگزی غیر از تو طرف بودم بی درنگ تصمیمم را عملی می ساختم ولی اینبار می خواهم تو خدت تصمیم گیرنده نهایی باشی. لیلی بالاخره به حرف امد و گفت:

-همیشه این همه لطفی که بی چشمداشت و بی دریغ به من ارزانی می دارید را ارج خواهم نهاد. اینبار نوبی علی بیک بود تا سکوت اختیار کند. بالاخره وقتی مهدی خان غافل از انچه بین انها گذشته بود خندان با بره بریانی که در داخل سینی نقره ای قرار داشت به طرف انها امد لیلی اهسته اجازه رخصت خواست و به حرمسرا بازگشت.و در جواب زهره که کنار در اتاقش ایستاده بود و بالحن طعنه امیزی پرسیده بود که با مردان ایل خوش گذشت؟تنها سکوت کرده و در را با شدت پشت سر خود بسته بود.

صبح روز بعد مِهر را از اصطبل بیرون اورد،تفنگی برداشت و راهی جنگل شد.وقتی ارام از لای درختان می گذشت اسب را نوازش کرد و گفت:

-مِهر باهوشم مطمئنم تو این حنگل را بهتر از من می شناسی.پس مرا به شکارگاه خوبی راهنمایی کن. اسب گوشهایش را حرکت داد.مانند این بود که فهمیده باشد لیلی از او چه خواسته است.لیلی سرخوش خندید.افسار اسب را شل کرد تا حیوان راهنماییش را به عهده بگیرد و مهر هوشیارانه راهی مشخص را از میان جنگل در پیش گرفت.لیلی هم تفنگش را اماده در دست نگه داشت تا اولین جنبنده ای را که دید،بی درنگ شلیک کند.بالاخره اسب او را به بیشه زاری رساند و لیلی خوشنود گفت:

-افرین مهر!می دانستم راهنمای خوبی هستی و جای جالبی را برای شکار امروزم در نظر گرفته ای. همانجا اسب را نگه داشت و پشت بیشه زار کمین کرد تا بالاخره خرگوشی را که جست و خسز کنان در میان بیشه زار در حرکت بود نشانه گرفت و شلیک کرد ولی یتر به حیوان نخورد.مادامی که لیلی به سرعت مشغول اماده کردن تفنگش برای شلیک بعدی بود،گلوله ای زوزه کشان از کنار گوشش گذشت و به سرعت خرگوش فراری را نقش بر زمین کرد.

لیلی مدتی براثر شوک بر جای ماند و سپس به پشت سرش نگریست.محمدپاشا را دید که داشت به او پوزخند میزد.با عصبانیت فریاد زد:

-برای چه این کار را کردید؟نزدیک بود از ترس غالب تهی کنم.

-حیوان داشت می گریخت.تنها خواستم کمکی به شما کرده باشم. نگاه خیره مرد روی صورتش جا خوش کرده بود،بنابراین به سرعت صورتش را پوشاند.

-ولی من ازشما کمک نخواسته بودم. مرد باز پوزخند زد و ساکت ماند.

-محمد پاشا. یقین دارم مرا تعقیب کرده اید.

-البته که نه.برای شکار این طرفها امده بودم ولی با تعجب دریافتم شما قبل ازمن شکارگاه اختصاصیم را اشغال کرده اید. لیللی اخمهایش را درهم کشید:

-اگر می دانستم هرگز پایم را اینجا نمی گذاشتم. تفنگ را بردوش کشید و سوار مهر شد تا برود ولی محمدپاشا افسار اسب را در دست گرفت،او را نگه داشت و بی مقدمه پرسید:

-چرا از من متنفرید؟

-من هیچ وقت از شما متنفر نبوده ام.

-ولی رفتارتان چیزی غیر از این می گوید.مگر این شما نبودید که مرا در مقابل تمام مردان ایل کوچک کردید.حالا هر کجا می روم زمزمه هایشان را می شنوم که می گویند،بیچاره محمدپاشا برای اولین بار است کخ شکست می خورد،ان هم از یک زن!و کاش از هر زنی شکست می خوردم جز شما.نمی فهمم چرا دوست دارید مرا خرد کنید.

مرد نگاهش را از لیلی گرفته بود.لحن صدایش بیش از انکه عصبانی باشد غم سنگینی داشت. لیلی بغضش را فروخورد:

-هیچوقت چنین قصدی نداشته ام،چرا باید چنین کنم وقتی میدانم این شما بودید که نجات دهنده من در اوج ناامیدیم بودید.اگر کمک نکرده بودید هیچوقت علی بیک مرا نمی پذیرفت.فکر کرده اید فراموش کرده ام در بدترین لحظه های زندگیم چطور بی هیچ چشمداشتی پشتیبانیم کردید.نه سردار من قدر محبت را خوب می دانم.در مرام ما بختیاریها نیست به دوستانمان خیانت کنیم .

-پس چرا در مسابقه شرکت کردی و انطور سرسختانه سعی در شکست من داتشی؟

-من برای کسب ازادیم در مسابقه شرکت کردم نه برای شکست شما،چطور می توانستم همه عمرم را در حرمسرا و بین زنانی به سر برم که جز حرافی در مورد انچه که می خورند . می پوشند و یاوه گویی درباره مردان،کار دیگری بلد نیستند.باید فهمیده باشی برای دختری چون من این گونه زندگی چقدر سخت وطاقت فرساست.

-برایم قابل قبول نیست.تمام نگرانیت این است که چون زنان رفتار کنی.ایا متاسفی که زن شده ای؟

-من افتخار می کنم دست پرورده ی مردی هستم که انقدر برای جوهره ی وجودی زن ارزش قائل بود تا به او همان ازادی را داد که به مردان می داد. -ولی نمی توانید کتمان کنید که برای کسب ازادی خود حتی حاضر به قربانی کردن من شدید. -در ان لحظه هیچ وقت چنین فکری به ذهنم نرسید.نمی دانستم شکست در مسابقه این طور برایتان گران تمام میشود ولی شما چند لحظه قبل نشان دادید برای اثبات مهارتتان در تیر اندازی حاضر بودید حتی مرا به کشتن بدهید.گلوله ای که شلیک کردید درست از کنار گوشم گذشت.

-اگر وقوع چنین خطری را پیش بینی کرده بودم هیچ گاه شلیک نمی کردم.

-محمدپاشا کاش اینطور ستیزه جویانه با من برخورد نمی کردی. -ما با هم رقیبیم.

-چرا چنین فکری میکنید؟

-مگر خودتان در روز مسابقه همین را ثابت نکردید؟

-توکه سردار ایلی باید بدانی رقابت تنها در میدان جنگ و مسابقه است که معنا دارد…

-تو دیگر جه ادمی هستی؟

-من تنها دختر غریب و بی پناهی هستم که برای ازادی خود می جنگم. محمدپاشا مدتی ساکت به او خیره ماند و سپس گفت:

-تو چطور زنی هستی که حاضر نیستی حتی ذره ای از حرفت پایین بیایی.برای زنانی این چنین،لجاجت سرسختانه بسیار دردسرساز است. -ومن به دنبال دردسر می گردم.

محمدپاشا خندید و لبخندی چهرهی لیلی را پوشاند.امیدوار بود کدورتی که بین اندو پیش امده بود کمرنگتر شده باشد،به هیچ وجه قصد نداشت باعث ناراحتی او شده باشد.انهم مردی بود که انطور قلبش برای او تپیده بودد.محمدپاشا افسار اسب را رها کرد و به طرف بیشه زار رفت.

-بیا خاتون شاید بد نباشد ببینی محمدپاشا انطورها هم که فکر می کنی بی دست و پا نیست.امیدوارم توانسته باشم خرگوش را هدف قرار دهم وگرنه هیچ وجهه ای درمقابلت نخواهم داشت. این را گفت و همانطور که می خندید به طرف بیشه زار رفت.لیلی ساکت بر جای ماند،وقتی به او نگریست درد ازاردهنده ای به قلبش چنگ انداخت حرفهای شب قبل علی بیک درباره ی نامزدی او و زهره برایش مثل کابویس بود. بالاخره محمدپاشا خرگوش را در وسط بیشه زار در هوا تکان داد:

-اقرا کن شکارچی خوبی هستم. لیلی لبخندی زد و زیر لب گفت:

-بله شکارچی خوبی هستی انقدر ماهری که قلب سرسخت مرا هم به اسانی شکار کرده ای. از اسب پیاده شد و به طرف محمدپاشا رفت.

-شکار خوبیست،ارزشش را داشت تا به خاطرش مرا به کشتن دهی. محمدپاشا به طرفش امد و بسیار نزدیک به او زیر لب گفت:

-دیگر هیچ وقت چنین حرفی را تکرار نکن،من حاظز نیستم حتی تار مویی ازشما کم شود چه برسد به انکه… حرفش را فروخورد،هیجانش بیش از ان بود که بتواند انچه را در قلبش می گذشت بر زبان اورد. زیر چشمی به لیلی نگریست و دید او هم سر به زیر افکنده بود.بالاخره این لیلی بود که سعی کرد بر خود مسلط شود حرف را عوض کرد و گفت:

-ترجیح می دهم در شکار دیگری،هر دو مهارتمان را در یتر اندازی نمایان سازیم.امروز تصمیم دارم خودم شکارچی باشم نه اینکه دیگری به جای من شکار کند. مهر به یکباره شروع به بی قراری نمود و مادامی که ادو سعی در ارام کردنش داشتند باز حجاب از چهره ی لیلی به کنار رفت و باز نگاه مرد بر او چون تیر سرکشی بود که لیلی را یارای مقاومت در برابرش نبود.سعی کرد باز روی صورتش را بپوشاند محمدپاشا سر به زیر افکند و گفت:

-چرا از من حجاب می گیری؟ایا من نگاه ناپاکی دارم؟بعد از اولین دیدارمان ارزویم این بود که چهره ات را دل سیری ببینم. دستهای لیلی چون چوب خشکی بر جای ماند،قلبش تپش دردالودی داشت و در میان تردید بزرگی دست و پا میزد.مگر نه اینکه او با زهره نامزد بود پس این حرفهایش چه مفهومی می توانستند داشته باشند.بالاخره به سختی گفت:

-ایا فکر می کنی می توانی قلب مرا به بازی بگیری؟ به سرعت روی اسب نشست و به طرف جنگل تاخت.اشک بی مهابا از چشمانش سرازیر بود.محمدپاشا بزودی به تعقیبش پرداخت.

-یک دفعه چه شد؟ایا خطایی از من سر زده؟ بالاخره مجبور شد از او پیشی بگیرد و راهش را سد کند.

-محمدپاشا برو کنار.

-تا نگویی چرا از من دلگیر شده ای کنار نخواهم رفت.

-چرا این کار را با من می کنی؟فکر کرده ای دلی از سنگ دارم؟اگر هنوز هم در پی انتقام از منی بدترین راه را برگزیده ای،قلب من بازیچه نیست.

-خدا از گناهم نگذرد اگر چنین قصدی داشته باشم.چطور ثابت کنم قصد بدی ندارم. باور کن نمی توانم از اندیشدن به شما دست بردارم.اگر عاشقی گناه است می روم و مطمئن باش دیگر هیچگاه مرا نخواهی دید.

-چطور می توانی وقتی به زنی متعهد هستی چنین حرفهایی بزنی؟ سکوتی طولانی و سنگین که بین انها برقرار شد بالاخره بوسیله ی محمدپاشا شکست.

-من به هیچ زنی متعهد نیستم.

-دروغ می گویی.

-چطور می توانی چنین تهمت بزرگی به من بزنی؟

-دیشب علی بیک به من همه چیز زا گفت. محمدپاشا نگاهش را از او گرفت و از اسب پایین امد.حال خوشی نداشت و برای انکه بتواند روی پاهایش بایستد به درختی تکیه داد. لیلی نگران از اسبش پیاده شد و به طرف او رفت.

-شما را چه میشود؟ایا حرف من برای شما مشکلی ایجاد کرد؟

-نه بانو!مشکل منم،منی که نمی توانم بین دو راهی بزرگی که در ان گیر افتاده ام یکی را انتخاب کنم.شاید کار من اشتباه بود که راز دلم را با شما در میان گذاشتم.

-به من بگو واقعیت چیست؟

-واقعیت این است که وقتی برای اولین بار دیدمت عشقت سینه ام را مالامال کرد و دیگر نتوانستم جلودار انچه پیش امده بود باشم.عذاب من بیشتر بدین دلیل است که از مردی،دینی بزرگ به گردن دارم و نمی توانم از زیر بار تعهدی که او از من می خواهد شانه خالی کنم.لااقل شما به من بگویید چکار کنم،اگر بدانم اندکی علاقه ای به من داری،باور کن حاضرم به همه چیز پشت پا بزنم.بگو انچه را در دل داری. ولی لیلی ساکت به نقطه ی محوی خیره می نگریست.

-با من حرف بزن،این سکوتت مرا به مرز جنون کشانده.

-برو و مرا به فراموشب بسپار.

-یعنی براستی می خواهی با مهدی خان ازدواج کنی؟

-چه کسی این حرف را زده؟

-همه از این موضوع حرف می زنند،می دانم که علی بیک دیشب تو را برای پسرش خواستگاری کرده است.و خدا می داند در چه برزخی گرفتار شده ام.

-…

-حقیقت را به من بگو،اگر بدانم به او دل بسته ای برای همیشه خودم را از زندگیت کنار خواهم کشید.

-به این راحتی عشق اتشینی را که از ان دم میزنی به فراموشی می سپاری؟

-برای انکه پاسخ سوالت را بگیری،به جای انکه مدام سرت را پایین بگیری،نیم نگاهی به من بینداری و ببینی چگونه با حرفهایت مرا درهم می شکنی.

-بر سر زهره چه خواهد امد؟ایا هیچ به او فکر کرده ای؟

-این جوانمردیست که اورا به همسری برگزینم در حالی که هیچ علاقه ای نسبت به او احساس نمی کنم؟می دانم برای او مهم نیست با من ازدواج کند یا با مرد دیگری.او می تواند خواستگاری بهتر از من داشته باشد،کسانی که راحتتر از من می توانند جاه طلبیهای او را پاسخگو باشند.

-ولی علی بیک چه؟ایا می توانی بگویی او هم جاه طلب است؟مطمئنم تو را مانند دیگر پسرانش دوست دارد با قلب او چه می کنی؟

-مرا در تنگنا قرار نده.قبل از هر گونه تصمیمی می خواهم از جانب تو مطمئن باشم.

-دانستن احساس واقعیم هیچ چیزی را تغییر نخواهد داد.برو و از من دست بشوی.

-دارم مطمئن می شوم که براستی می خواهی با مهدی خان ازدواج کنی. لیلی سرش را بالا گرفت و چشم در چشم محمدپاشا دوخت و به سختی گفت:

-لیلی زنیست که تنها ی کبار و ان هم برای همیشه عاشق می شود و وقتی دل به کسی می سپارد تا ابد بر عشقش پافشاری خواهد کرد.

-براستی عاشقی؟

-بله

-به من بگو عاشق چه کسی هستی؟

-…

-حرف بزن.نخواه که اینطور عذاب بکشم.

-نگذار با جوابم این اتش برافروخته شده،گداخته تر از قبل شود…می وخواهم هیمن جا همه چیز تمام شود.

-اگر با مهدی خان ادواج کنی من خودم را خواهم کشت.

-نه با او و نه با هیچ مرد دیگری ازدواج نخواهم کرد.

-لیلی اگر به ندای قلبم پاسخ دهی خواهی دید که چگونه به همه تعلقاتم پشت پا خواهم زد.

-کمی هم به علی بیک بیندیش،چگونه می توانی به او خیانت کنی؟ محمدپاشا ساکت ماند و لیلی قبل از انکه اشکهای سرازیر شده از چشمانش دیده شود روی اسب نشست و بدون انکه به مرد نگاه دیگری بیندازد بی هیچ حرفی از او جدا شد.انقدر سردرگم بود که نفهمید چگونه به حرمسرا برگشت و انجا بدون انکه با کسی حرف بزند به اتاق کوچکش رفت و سر در گریبان فرو برد.

مدتها بعد وقتی خورشید می رفت تا در پشت کوههای قراباغ غروب کند،محمدپاشا نیزز اشفته و پریشان حال به ایل بازگشت. لیلی فرادی ان روزدر حرمسرا ماند و روز بعد وقتی علی بیک دنبالش فرستاد تا در جلسه ی هفتگی بزرگان ایل شرکت کند مجبور به اطاعت شد.مادامی که لباس می پوشید در این التهاب به سر میبرد تا چگونه با محمدپاشا روبرو شود.ان روز باز زهره کلافه اش کرده بود.وقتی می خواست از حرمسرا بیرون برود دست به سینه جلویش را سد کرد.

-کجا با این عجله؟می خواهی اخبار ایلمان را به جاسوسها برسانی؟

-می دانی که من جاسوس نیستم و به پدرت احترام می گذارم در ضمن سر جنگ با تو یکی را ندارم.پس چرا مدام به من ازار می رسانی؟

-چون تو پایت را بیشتر از گلیمت دراز کرده ای.با این رفتار احمقانه ای که در پیش گرفته ای و با این سر و وضعی که برای خودت درست می کنی ابروی همه ما را برده ای.واقعا فکر کرده ای جنگجو هستی؟نه جانم تو یک دختر سبکسر بیش نیستی.

-به تو ربطی ندارد.

-وقتی چون کنیزکی به این جا اورده شدی این قدر زبان دراز نبودی.حالا چه شده؟!

-برو کنار.

-اگر کنار نروم چه می شود؟شاید بخواهی مرا با تیر بزنی. صدای زن علی بیک انها را به خود اورد.

-دیگر تمامش کنید!تا کی می خواهید اینطور جلوی دیگر زنها اشوب و بلوا راه بیندازید.

-مادر سر و وضعش را ببین!باز می خواهد برود و کنار مردها بنشیند.این دخترک ابروی ما را برده.

-بس کن زهره.پدرت او را به همین صورت قبول کرده،پس تو چرا بیخود حرص می خوری؟ زهره دامنش را بالا گرفت و از سر راه کنار رفت و با عصبانیت گفت:

-بهتان بگویم من وجود چنین ادم مسخره ای را در اینجا تحمل نخواهم کرد.پدر باید بین من و او یکی را انتخاب کند. زن در حالیکه با خشم بدنبال زهره روان شده بود رو به لیلی زیر لب گفت:

-ببین چه اوضاعی براه انداخته ای؟ لیلی با بغض سرش را پایین انداخت،زن ادامه داد:

-خیلی خوب!حالا قبل از انکه علی بیک از جریان اطلاع پیدا کند زودتر برو…

لیلی که سعی داشت جلوی گریه اش را بگیرد،از حرمسرا بیرون امد و با قدمهای سنگین براه افتاد.در اتاق مخصوص مشاوره،علی بیک بالای اتاق بر کرسی نشسته بود،محمدپاشا طرف راست او و مهدی خان در طرف چپ او بودند و تمام اتاق از سران و بزرگان ایل پر بود

.عده ای پر سرو صدا با هم حرف میزدند و عده ای در سکوت تسبیح می چرخاندند؛ولی با ورود لیلی سکوت سنگینی اتاق را در بر گرفت.لیلی که بیش ار پیش احساس غربت می کرد خواست همانجا کنار در بنشیند تا بتواند در فرصتی مناسب مجلس را ترک کند؛ولی علی بیک که گویا منتظر ورودش بود با صدای بلند او را فراخواند.

-خاتون بیا بالای اتاق بنشین. لیلی معذب از میان جمعیت گذشت و دران بین نگاههای ناراضی مردان از چشمهایش دور نماند.انگار ورود او به ان جو سیاسی برایشان بسیار سنگین می نمود.ولی علی بیک بی توجه به انها نشان میداد لین بازی برایش جذابتر شده.النگار می خواست لیلی را یک شبه تا درجه ی سرداری بالا برد.از قصد،جایی کنار مهدی خان برای او در نظر گرفته بود و لیلی بی توجه به نگاه مشتاق او معذب کنارش نشست و در یک نگاه دید محمدپاشا چگونه اشفته حال سر به زیر افکنده بود.علی بیک با سرفه ی بلندی اعلام داشت جلسه به حالت رسمی درامده و شروع به صحبت کرد:

-امروز خبر رسیده که بار دیگر همسایه ی متخاصم با صدها سپاه سواره و پیاده که مجهز به توپ شده اند به طرف داغستان و قراباغ در حرکتند،انها باز قصد تضعیف سپاهیان ما را دارند ولی موقعش است تا بار دیگر درس عبرتی به انها بدهیم.ولی مشکل این است که ما به توپ مجهز نیستیم و…

یکی از ریش سفیدان ایل حرف او را قطع کرد و گفت:

-بهتر نیست فرصت دیگری در این باره صحبت کنیم؟

-چرا حالا صحبت نکنیم؟ پیرمرد بالاخره دل به دریا زد و جواب داد:

-ایا درست است جلوی غریبه ای که نمی دانیم کیست و از کجا امده اسرار نظامی خود را فاش کنیم؟ همه ساکت چشم به علی بیک دوختند،منتظر بودند او عصبانی شود ولی علی بیک خونسرد گفت:

-اگر منظورتان بانوییست که به جمع ما پیوسته من از چشمهایم هم بیشتر به او اطمینان دارم.در ضمن قرار است بزودی عروس ما شود. ولوله ای در جمع افتاد و لیل با دهان باز به علی بیک خیره ماند.در درونش فریاد زد:نه چطور می توانی چنین حرفی بزنی؟من که هنوز موافقت نکرده ام. وقتی نگاه سنگین مهدی خان را روی خود احساس کرد دیگر نتوانست تحمل کند و به سرعت از جا برخاست.علی بیک گفت:

-بنشین بانو!ما هنوز جلسه را شروع نکرده ایم.

-مرا عفو کنید!حال خوبی ندارم.بهتر است بروم. علی بیک با تردید به او نگریست و چون جو را هم نامساعد دید ناچار سری تکان داد و لیلی به سرعت خارج شد.  انقدر دوید که دیگر هیچ کس را در اطرافش ندید.بنابراین حجابش را کنار زد و عمیق و پر سر وصدا شروع به نفس کشیدن کرد،به شدت احساس خفقان می کرد.مثل ماهیی بود که از دریا بیرون افتاده باشد.جلوتر،کنار رودخانه دو زانو نشست و به سر و صورتش اب زد.وقتی کمی حالش جا امد همانجا روی زمین نشست و رو به اسمان فریاد زد:

-خدایا!این چه عذابیست که باز به من فرود امده است.اخر چطور مردی را به اجبار در سرنوشتم قرار داده ای که هیچ علاقه ای نسبت به او احساس نمی کنم؟باید چه کنم؟درمانده تر از ان هستم که راه درست را از نادرست تشخیص دهم.

-لیلی! صدایی که از پشت سر شنید او را به خود اورد.با چشمانی اشکبار به محمدپاشا نگریست.او امد و کنارش نشست. -گریه نکن…

-تو اینجا چکار می کنی؟

-نتوانستم بمانم نگرانت بودم با چشمانی غمگین به او خیره ماند. -می خواهی چکار کنی؟

-نمی دانم.علی بیک قرار بود منتظر جوابم بمناد ولی…

-او فکر میکند با این ازدواج موافقی.

-من موافق نیستم. محمدپاشا دستش را جلو برد تا اشکهایش را پاک کند ولی لیلی به سرعت صورتش را برگرداند.

-از اینجا برو

-نه! تصمیم دارم با هم فرار کنیم.

-حرفش را هم نزن.تو سردار این قومی.می دانی بعد از ناپدید شدنمان چه فکری میکنند؟تو یک شبه خائن و من جاسوس لقب می گیرم.

-ولی من تحمل این شکنجه را ندارم.چطور ساکت بمانم و ببینم تو را به عقد مهدی خان در می اورند. لیلی از جای برخاست و موها و صورتش را زیر روبند پنهان ساخت.

-کجا میروی؟

-خسته ام -دارم با تو حرف میزنم؟

-باشه برای بعد…

-ولی!

-خواهش می کنم مرا به حال خودم بگذار،حالادر وضعیتی نیستم که بتوانم بدرستی فکر کنم. محمدپاشا جلویش ایستاد و زیر لب گفت:

-می خواهم بدانی بیشتر از انچه در فکرت می گذرد به تو علاقه مندم.اگر تو بخواهی به همه چیز پشت پا میزنم و حتی اگر شده با تو به انسوی دنیا هم خواهم امد. لیلی نگاه بهت زده اش را از او برگرفت و اهسته به طرف حرمسرا به راه افتاد.در ان لحظه هیچکدام متوجه نبودند دختری از مدتها پیش پنهان در پشت درختی شاهد بود بر انچه بین انها می گذشت. 

لیلی انشب کنار پنجره ی اتاق کوچک زیر نور ماه نشست و سعی کرد راهی برای باز کردن کلاف سردرگم زندگیش بیابد.از طرفی محمدپاشا بود که روز به روز علاقه اش نسبت به او بیشتر میشد،با این حال هیچ امیدی برای وصالشان وجود نداشت و از طرف دیگر علی بیک حق پدری بر گردنش داشت و نمی توانست جواب محبتهای او را با فرار همراه محمدپاشا بدهد.با این حال پیشنهاد او هم خارج از تحملش بود،چطور می توانست با مردی پیمان زناشویی ببندد که هیچ علاقه ای نسبت به او احساس نمی کرد و چطور می توانست یک عمر با چشم در چشم مردی بدوزد که با این ازدواج زندگی و اینده او هم به نابودی کشانده میشد.

مدام به ذهن تب الودش فشار اورد تا بتواند راه درستی انتخاب کند ولی هیچ راهی نبود مگر…بالاخره وقتی شب به نیمه رسید.لیلی هم تصمیم خود را گرفت با خود اندیشید:باید از اینجا بروم.ولی چگونه؟!وبعد از این باز چه سرنوشت نامعلومی انتظارم را می کشد؟  صبح زود وقتی خورشید اولین اشعه هایش را روی سرزمین قراباغ فروپاشید،کسی او را به شدت در خواب تکان داد و لیلی اشفته و خسته از خواب پرید و مبهوت به کنیزی که هیجان زده تکانش میداد خیره ماند:

-چه شده؟

-سردار می خواهد شما را ببیند.

-کدام سردار؟

-سردار محمدپاشا.

 

-محمدپاشا انهم این موقع؟اشتباه نمی کنی؟

-نه پیغام فرستاده که امر مهمی پیش امده و همین حالا باید شما را ببیند.لیلی با تردید به او نگریست.

-بانو لباسهایتان را اورده ام.اسبتان هم اماده است.

-مگر کجا می خواهد مرا ببیند؟

-پشت جنگل و کنار رودخانه. لیلی سر در گم از انچه داشت به وقوع می پیوست از جا برخاست و زیر لب گفت:

-خدا به خیر بگذراند.یعنی چه شده؟! به سرعت لباس پوشید و اهسته از حرمسرا بیرون امد.وقتی با مهر از تپه سرازیر شد،زهره که با زهر خندی رفتنش را نظاره گر بود زیر لب گفت:

-بدرود لیلی،دیدار به قیامت.

وقتی کنار رودخانه رسید هوا به تمامی روشن شده بود مدتی انجا ایستاد وبه اطراق نگریست ولی هیچ جنبنده ای دیده نمیشد.قلبش به تندی می تپید.دلش گواهی خوبی نمیداد.چند بار با صدای بلند محمدپاشا را به نام خواند ولی هیچ جوابی نشنید.حالا خواب حسابی از سرش پریده بود و فکرش بهتر کار می کرد،ناگهان جرقه ای به ذهنش رسید:

-ان دختر کنیز زهره بود و محمدپاشا هیچ وقت برای پیغام رساندن چنین فردی را انتخاب نمی کرد.حالا هم که از او خبری نبود.نکند…

در همین افکار بود که کسی ناغافل از پشت ضربه ای بر سرش فورد اورد و بعد از ان دیگر چیزی نفهمید. وقتی به هوش امد در اطزاف خود مردان نااشتایی را دید که با زبانی بیگانه صحبت می کردند.نگاهی به خود انداخت و دید کثیف و خاک الود و دست و پا بسته در میدان شلوغ و پر ازدحامی همراه با چند دختر دیگر که حال و روزی مانند او داشتند به درختی بسته شده است.سعی کرد کمی خودش را تکان دهد ولی نتوانست.با عجله سرش را بالا گرفت و چون نور خورشید چشمهایش را ازار داد دوباره به ان محیط کثیف و شلوغ با ان ادمهای بیگانه نگریست.

-ایا دارم خواب می بینم؟اینجا دیگر کجاست؟ یکی از دخترانی که کنارش غل و زنجیر شده بود به پارسی جوابش را داد:

-اینجا شهر قرنه است.

-قرنه؟!این اسم را هرگز نشنیده ام.

-نام سرزمین عثمانی را که شنیده ای ما الان در عثمانی هستیم. خدایا من اینجا چه می کنم؟این غل و زنجیرها برای چیست؟ دختر پوزخند زد:

-تو را از ایران دزدیده اند و به اینجا اورده اند تا به عنوان کنیز در بازار برده فروشان بفروشند.شنیده ام اینها برای دختران و زنان ایرانی پول خوبی می دهند.خود منهم از روستایمان در مرز ایران و عثمانی دزدیده شدم و…

لیلی دیگر ادامه ی حرفهای او را نشنید دنیا داشت روی سرش می چرخید.این یکی دیگر ماورای توانش بود بازار برده فروشها در عثمانی؟!این حرفها را بارها پیش خودش تکرار کرد.حالا دو سرباز عثمانی که بالای سرشان ایستاده بودند با مرذدی غول پیکر و سیاه شروع به جروبحث کرده بودند و لیلی در ان اشوبی که بپا بود با ذهنی تب الود سعی داشت تا انچه بر سرش امده بود را مرور کند.به خاطر اورد شبی که علی بیک تشکیل جلسه داده بود صحبت از ان بود که سربازان عثمانی به قلمرو انها پیش روی کرده اند و دور از ذهن نبود کسی محل دقیق موضع گیری انها را می دانسته و خواسته با نقشه قبلی او را به دام انها بیندازد.

ولی چه کسی می توانست تا این حد از او متنفر باشد که بخواهد چنین انتقام سختی را از او بگیرد؟پاسخش بسیار روشن بود وان شخص کسی غیر از دختر علی بیک نبود و حتما کنیز خصوصی او هم به دستور بانویش ان داستان دروغین را سر هم کرده بود.

از شدت خشم دندانهایش را به هم فشرد.کسی از پشت یقه ی پیراهنش را کشید و وادار به ایستادنش کرد و بلافاصله فریاد لیلی بلند شد:

-دست کثیفت را به من نزن. دختر پارسی پوزخند زد:

-نمی فهمد چه می گویی؛هر چه می توانی به او فحش و ناسزا بده…

مرد مسنی که به او خیره می نگریست اشاره کرد تا نزدیکتر برود و وقتی لیلی امتناع کرد،مرد غول پیکرکه مدتی قبل او و چند دختر دیگر را از سربازها خریده بود با صدای بلند بر سرش فریاد زد و او را با خشونت به جلو پرت کرد و لیلی چون نتوانست تعادلش را حفظ کند و با غل و زنجیری که به دست و پایش بود بر زمین افتاد.مرد هنوز داشت با زبان بیگانه سرش فریاد میزد.او را از میان پرد و خاک بلند کرد و لیلی که از شدت ضعف و تحقیر یارای مقاومت نداشت به سختی روی پاهایش ایستاد.

مرد مسن رو به مرد غول پیکر سرش را تکان داده زیر لب چیزی گفت و کیسه ای پول در دست او گذاشت.فروشنده هم راضی از معامله ای که انجام داده بود لیلی را از دیگران جدا ساخت و به مرد سپرد. دختر پارسی دوباره به حرف درامد و گفت: -این که تو را خریده ادم پولداریست.

باز خدا را شکر کن که جای خوبی می روی من که فکر کنم برای مرده شوری خریداری شوم. لیلی نگاهی از سرخشم به مرد انداخت و زیر لب گفت: -حیف که دست و پایم بسته است وگرنه…

حرفش نیمه تمام ماند چون مرد او را چون گوسفندی که به قربانگاه می برند از ان میدان شلوغ و پر سروصدا به کوچه پس کوچه های باریک و خاکی که سکوت غریبشان ترس بر دل لیلی انداخته بود کشاند وقتی دیگر نای راه رفتن برایش نمانده بود.بالاخره جلوی خانه ای متوقف شدند.مرد برای اولین بار او را مخاطب قرار داد و با زبان بیگانه اش جیزی به لیلی گفت،شاید می خواست به او حالی کند که باید از ان به بعد در ان خانه زندگی کند…

وقتی وارد شدند لیلی خانه ای بزرگ را دید که از میان راه سنگفرش شده و درختان بلوط سر به فلک کشیده به راحتی پیدا بود.غلامان سیاه و قوی هیکل همه جا به چشم می خوردند و کنیزها با دیدن اربابشان چاپلوسانه جلو می امدند و تعظیم می کردند.بالاخره از میان انها زن پیری نمایان شد و کنیزها به احترام او راه باز کردند.زن پیر جلو امد و با ان چشمان سخت و بی انعطافش به لیلی خیره ماند.

نگاهش در پس ان صورت چکیده به چشمان گرگهای درنده می مانست.مرد به او چیزی گفت و لیلی را رها کرد و رفت.زن جلو امد و با دقت لیلی را نگریست و در اخر نگاهش روی حلقه ی کوچک طلا و الماس نشانی که در پره ی بینی او بود ثابت ماند.به ان دست زد و چیزی گفت ولی لیلی سرش را برگرداند و با خشم به پیرزن خیزه ماند.پیرزن سری تکان داد و او را به دست چند کنیز سپرد.وقتی او را به طرف خانه می بردند،لیلی فریاد میزد:

-دست از سرم بردارید،شما از جان من چه می خواهید؟ ولی کسی به حرفهایش اهمیتی نمی داد.او رابه زور به اتاقی بردند و غل و زنجیر را از دستهایش باز کردند و به او فهماندند باید لباسهایش را عوض کند چون می ترسید کنیزها متوجه خنجر کوچکی که با بندی باریک زیر لباسهای مردانه اش بسته بود،شوند.زنها به هم چیزی گفتند وبا حرکت سر موافقت خود را نشان دادند و از اتاق بیرون امدند.

لیلی می دانست انها پشت در منتظر ایستاده اند بنابراین با عجله لباسهای مردانه و کثیفش را دراورد و لباس بلند ابریشمی را پوشید و در اخر خنجر را دور گردن زیر لباس اویزان کرد.کارش که تمام شد پیرزن ودر پی او کنیزان به داخل امدند.زن با دیدن هیبت جدید او سری تکان داد و باز چیزی به کنیزها گفت و بیرون رفت.بعد برایش مرغ بریان اوردند و مجبورش کردند تمام ان را بخورد ولی لیلی هر لقمه ای را که فرو می داد احساس می کرد گلوله های اتشین از گلویش پایین می رود.

اگر چه در تب می سوخت ولی کسی متوجه حالش نبود یا اگر هم فهمیده بودند به روی خود نمی اوردند.حال بعد از زمانی که در بازار برده فروشها به هوش امده بود تا ان لحظه که بین ادمهای غریبه،در ان خانه ی عجیب به سر می برد،شاید صدها بار پیش خود تکرار کرد که انجا قرار بود چه بر سرش اورده شود. بعد از خوردن ناهار در همان اتاق رندانی ماند و تا عصر کسی به سراغش نیامد.ولی بالاخره ان در سنگین حرکت کرد و همراه پیرزن هوای تازه نیز مجالی را برای رخنه نمودن در اتاق نمناک و بدبو را پیدا کرد.

پیرزن این بار با ملایمت جلو امد و دست نوازشی روی سر لیلی کشید و لیلی با چشمان سبز درخشانش به پیرزن خیره ماند.در نگاهش هراس موج میزد.پیرزن کمکش کرد تا بلند شود.بعد وقتی با ربان بیگانه اش چیزهایی کنار گوشش می گفت او رابه داخل سرای بزرگ و مجللی برد و بعد از گذشتن از راهروی بلندی کنار اتاقی ایستادودر را باز کرد و اشاره کرد که داخل شود.لیل متجب بر جای ماند.

-برای چه باید داخل یوم؟ پیرزن سری تکان داد و باز اشاره کرد داخل شود.

-نه!من وقتی پیرزن ناغافل او را داخل اتاق هل داد و در را پشت سرش بست لیلی با اتاق بزرگی روبرو شد که به باغ بزرگ جلوی خانه راه داشت و ان فضای سبز با پرده های اطلسی اویخته کنار پنجره های بزرگ،از اتاق جدا میشد و کف اتاق پوشیده از چند فرش نفیس ابریشمی بود و گوشه های اتاق لاله هاب رنگارنگی اتاق نمیه تاریک را روشنتر می کردند.

لیل بالاخره ان مرد مسن فرورفته در کوسنهای زربفت را دید.مرد که از مدتها قبل به او می نگریست.لبخدی بر لب اورد و جامی که در دست داشت به طرف او گرفت.وقتی از جا برخاست وبه طرفش امد لیلی اور ا شناخت.همان مردی بود که او را از بازار برده فروشها خریده بود.وقتی نزدیکتر شد لیلی سعی کرد در را باز کند ولی در قفل شده بود.دخترک به در چسبید و با بغض سرش را تکان داد و زیر لب گفت:

-نه جلو نیا. ولی مرد همچنان با لبخند کثیفی بر لب به طرفش می امد.امد و بازوی لیلی را گرفت،دخترک جیغی زد و خود را از دستان او بیرون کشید و به گوشه ی دیگر اتاق پناه برد و هر چه دم دستش امد به طرف او پرتاب کرد ولی مرد دست بردار نبود عاقبت وقتی راه فراری نیافت خنجر را از گردنش باز کرد و به طرف مرد تکان داد و فریاد زد:

-اگر به من دست بزنی می کشمت. مرد غافلگیر شده قدمی به عقب برداشت و دستهایش را تکان داد.یعنی اینکه کار ی با او ندارد.ولی هنگامی که لیلی خنجر را پایین میبرد با یک گام سریع خود را به او رساند و سعی کرد خنجر را از دستش بیرون بکشد ولیلی در تقلای سختی که بین ان دو در گرفته بود خنج را به ران مرد زد و بلافاصله فریاد مرد به هوا بلند شد.در حالیکه به لیلی دشنام میداد سعی کرد با دست جلوی خونریزی را بگیرد.مدتی بعد مرد زخمی را از اتاق بیرون بردند.

پیرزن وقتی همراه او از اتاق بیرون می رفت نگاهی اکنده از خشم به لیل انداخت و در حالیکه چیزهایی زیر لب می گفت دو دستش را به هم زد و در پی ان دو غلام سیاه کنار در نمایان شدند،پیرزن اشاره کرد تا لیلی را بگیرند.لیلی به سرعت لباسی که حالا خیس از عرق به تنش چسبیده بود را بالا و روی لبه پنجره پرید و خنجر را به طرف خود گرفت و فریاد زد:

-اگر نزدیک شوید با این خنجر خودم را می کشم. پیرزن با دست جلوی غلامان را گرفت و با لحن ملایمتری با لیلی حرف زد و خواست او از لبه پنجره پایین بیاید ولی لیلی خنجر را روی قلبش گذاشت.

-به خدا سوگند خودم را خواهم کشت. پیرزن فهمیده بود که لیل یبراستی قصد کشتن خودش را داشت غلامان را بیرون کرد و در حالیکه با دست برای او خط و نشان می کشید از اتاق بیرون رفت و در را قفل کرد. لیلی از لبه ی پنجره پایین امد و سعی کرد با دست جلوی لرزش زانوهایش را بگیرد.

ولی تلاشش بیهوده بودد،بنابراین مجبور شد همانجا روی زمین بنشیند.موهای خیسش را که روی پیشانیش چسبیده بود کنار زد و لبه ی خنجرش را که هنوز ب ه خون اغشته بود روی فرش کشید تا تمیز شود.در حالیکه ان را در دست می فشرد چشمهای تب دارش را روی هم گذاشت و سرش را به دیوار تکیه داد و در حالی که اشک بی مهابا از چشمانش فرو می ریخت زیر لب گفت:

-علی مردان خان،کاش مرا هم با دیگر زنان کشته بودی تا شاهد چنین روزهایی نباشم.ولی افسوس!این سرنوشت پر فراز و نشیب بیشتر ازهمیشه گیج و هراسانم کرده.خداوندا خودت به خیر بگذران.

وقتی صدای اذان صبح از مناره های مسجد شهر بگوش رسید عاقبت ان سکوت وهم انگیز و ازار دهنده با صدای باز شدن در اتاق شکسته شد و لیلی زن غریبه ای را همراه پیرزن دید که سعی می کرد از میان وسایل به هم ریخته اتاق راهی برای خود باز کند و جلو بیاید.لیلی به سرعت از جا برخاست و کنار پنجره باز خنجر را جلوی خود گرفت.صدای زن که به زبان پارسی حرف میزد او را بر جا میخکوب کرد.

-ارام باش دختر جان کسی با تو کاری ندارد. -نه جلو نیایید!به این زبان نفهم ها هم بفهمان اگر بخواهند به من دست درازی کنند خودم را می کشم.

-ارام باش کسی نمی خواهد اذیتت کند.ان خنجر را کنار بگذار.

-نه زن با زبان بیگانه چند کلمه ای با پیرزن حرف زد و بعد از ان پیرزن نگاه پرنفرتش را از لیلی برگرفت و با خشم از اتاق خارج شد.زن در را بست و به طرف او امد.

-خوب!او دیگر رفته.حالا من و تو تنهاییم نگرن نباش می خواهم کمکت کنم.

-از کجا بدانم راست می گویی؟

-من چه دشمنیی می توانم با تو داشته باشم؟!مرا اینجا اورده اند تا بتوانم با تو صحبت کنم.اگر قبول نداری بیا مرا بگرد و ببین هیچ سلاحی با خودم ندارم.اگر هم داشم بلد نبودم با ان کاری انجام دهم. خندید و زیر لب گفت:

-چطور توانستی چنینی کاری بکنی؟ان بیرون همه محله از تو حرف می زنند.

-چه کاری؟

-شنیده ام سلیم خان را مجروح کرده ای

-ان مردپیر و چاق را می گویی؟

-بله -متاسفم که نتوانستم بکشمش او می خواست از من سوءاستفاده کند.

-ولی او بابت خریدن تو کلی پول داده.

-مرا از ایران دزدیده اند و به زور به اینجا اورده اند.می توانی بفهمی؟

-خود من هم به دست همین عثمانیها از پدرم خریداری شدم و به اینجا اورده شدم.

-توهم ایرانی هستی؟

-بله!حالا بیست سالی هست که اینجا زندگی می کنم و اوایل وضعیتی مثل تو داشتم ولی بالاخره به این زندگی عادت کرده ام.

-ولی انها نمی توانند مرا به کنیزی بکشانند.فکر کنم تا به حال فهمیده باشند با بد کسی در افتاده اند. زن لبخند عمیقی بر لب اورد:

-بله فهمیده اند.سلیم خان حالا در بستر افتاده و پزشک مخصوصش مشغول مداوای زخم عمیقی که در پایش به وجود امده است می باشد.انطور که مادر پیرش می گفت انقدر از تو متنفر شده که می خواسته چند تن ازز غلامانش را برای کشتنت بفرستد.ولی پیرزن او را منصرف کرد و به دنبال من فرستاده تا بیایم و با تو حرف بزنم و بگویم اگر بخواهی به این سبکسریها ادامه دهی فاتحه ات خاونده است.بهتر است کوتاه بیایی و سعی نکنی با سرنوشت بجنگی.

-اگر قرار بود در مقابل سرنوشت تسلیم شوم حالا اینجا نبودم.

-پس می خواهی چکار کنی؟

-نمی دانم!ولی حق ندارند با من چنین کنند. زن قدمی عقب گاشت و گفت: -تو دیگر چه دختری هستی؟

-لااقل به عنوان یک هم وطن کمکم کن.

…………

ادامه رمان در قسمت ششم

درباره ی hadi saghaei

hadi saghaei

لینک کوتاه مطلب : http://goalcast.ir/?p=1197

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *