یکشنبه , خرداد ۲۶ ۱۳۹۸
خانه / آموزش / فرهنگی / داستان / فارسی / رمان کمبود عشق قسمت ۴

رمان کمبود عشق قسمت ۴

کمبود عشق
کمبود عشق

 

جنگ بین علی مردان خان و نادرشاه سه روز تمام ادامه یافت.با انکه یاران علی مردان خان درر اقلیت بودند ولی با شجاعت جلوی لشگریان نادرشاه جنگیدند و تنها بر اثر گرسنگی و تشنگی بود که به زانو در امدند.همه ی یاران اندک علی مردان خان را کشتند و علی مردان خان را نیز بالاخره بعد ازمقاومتی طولانی دستگیر کردند و پیش نادرشاه بردند و نادر شاه که تا ان زمان از سلطنتش هیچ مردی چون او در مقابلش پایداری نکرده بود،با کینه ورزی هر چه تمامتر دستور داد تا اعضای بدنش را جدا کنند.او انقدر در خونش غلطید تا بالاخره جان به جان افرین تسلیم کرد.

خبر مرگ علی مردان خان خیلی زود بوسیله ی جارچیان در تمام ناحیه پخش شد.وقتی انچه بر او گذشته بود به گوش لیلی رسید سه شبانه روز لب به غذا نزد و تنها در اتاق نشست و گریه کرد.روز چهارم بالاخره پیرزن توانست با تقلای زیاد او را ار ان اتاق بیرون بکشد.

-بس کنید.شما دارید خودتان را می کشید.

-دست از سرم بردارید.

-نمی توانم بانو چون وضع وخیم است،لشگریان نادر شاه در تمام شهر پخش شده اند و همه جا را زیرورو میکنند.

-این بار برای چه؟

-دارند خانواده های بختیاری را به اسارت می کیرند.

-چطور هیچ کاری از دستم بر نمی اید،ای کاش من هم مرده بودم و چنین روزهایی را نمی دیدم. باز یاد پدر باعث شد اشک در چشمانش حلقه بزند.

-بالاخره چکار می کنید؟

-چه می توانم بکنم.اسبی برایم اماده کن تا همین امشب از اینجا بروم.اما به کجا؟ وقتی پرده ی سیاه شب،شهر را در خود فروبرد،لیلی باز در هیبت مردانه درامد و با قلبی پر درد با پیرزن و دیاری که با تمام وجود دوستش می داشت وداع کرد و به تنهایی راهی سفری بی بازگشت شد.چه کسی می دانست چه چیزی انتظارش را می کشید.حال سعی می کرد در ذهن تب دارش یک نامی را مدام مرور کند،مکانی به نام قراباغ در داغستان،یعنی جایی که به طرفش در حرکت بود.

پیرزن قبل از رفتن به او سفارش کرد به انجا برود.از او شنید قراباغ غیر از لطمه هایی سنگینی که نادر شاه به ان وارد کرده بود از طرف همسایه ی قدرتمند ایران یعنی عثمانی نیز مدام مورد حمله قرار می گرفت با این حال هنوز قدرتمند به حیات خود ادامه میدهد.پیرزن که خود اهل قراباغ بود از سلحشوری های انها بسیار گفت و لیلی با امیدواری به این موضوع پی برد هنوز مردانی چون علی مردان خان کمم نبودند.

و چون جایی برای رفتن نداشت،با اندک امیدی برای رسیدن به قراباغ براه افتاد.  بزودی پی برد مادامی که حرف نزند کسی به زن بودن او پی نمی برد.بنابراین خطری متوجه اش نمی شد.در پنج روزی که در راه بود مانند مسافری غریب و کر لاال رفتار می کرد و شبها پنهان از چشم مسافران در گوشه ای از کاروانسراها می خوابید.حتی یک شب مجبور شد در بیابان بی اب و علفی در پناه یک درخت خشک شده بسر برد و در روز پنجم بدون انکه بداند از کدام راه باید برود؛گرسنه،خسته و هراسان در بیابان سرگردان شد.بالاخره وقتی پاهایش از حرکت ایستاد،روی تپه زیر تنها درختی که دیده میشد نشست و درمانده سرش را به تنه درخت چسباند.

-خدایا کمکم کن.حالا باید چکار کنم؟چطور می توانم بدانم راه قراباغ از کدام سو می باشد؟ صدای گروهی سربازاسب سوار که نزدیک میشدند،او را به خود اورد.به سرعت دریافت خطر نزدیک است بنابراین سعی کرد خودش را پنهان کند ولی مردها او را دیده بودند و به سویش می امدند.

نفس در سینه ی لیلی حبس شد،چاره ای نداشت جز انکه ساکت همانجا بشیند.صورتش را پوشاند و سرش را به زیر افکند.سربازها در فاصله ی چند متری از او پیاده شدند و یکی از انها به طرفش امد. -سلام مرد جوان از کجا امده ای و به کجا می روی؟ لیلی ساکت ماندومرد مدتی مکث کرد و منتظر جوواب ماند ولی وقتی هیچ واکنشی از طرف او ندید.کنکجکاو به او خیره ماند و رو به دیگر سربازان گفت:

-انگار کر و لال است.

-و شاید هم جاسوس باشد.نمی بینید چطور سر و صورتش را پوشانده است. دست لیلی به ارامی به طرف خنجری که در زیر شال کمریش پنهان شده بود رفت.مرد که حالا جلوی او ایستاده بود -غریببه صورتت را به من نشان بده وگرنه… قبل از انکه بتواند شال را از صورتش کنار بزندرلیلی با ضربه ای نابه هنگام او را از پا دراورد.هنوز دو سرباز دیگر از حیرت بیرون نیامده بودند که روی اسبش پرید و از انها دور شد.

حالا شال بطور کامل از چهره اش کنار رفته بود و چند دسته از موهای بلند و شرابیش شلاق وار به صورتش می خورد.دو مرد که در تعقیبش بودند با تعجب به زن بودن او پی بردند.یکی از انها خدش را به لیلی رساند ولی قبل از انکه بتواند او را از سب پایین بیندازد لیلی با فریاد بلندی خنجرش را بالا برد و روی شانه اش فرود اورد و مرد مدتی بعد از اسب به زمین افتاد.حالا تنها یک سرباز در تعقیبش بود.لیلی دندانهایش را از خشم به هم فشرد و گفت:

-نزدیک شو تا نشانت دهم با چه کسی طرف هستی! مرد خندید،در حالی که لیلی سعی میکرد بر سرعت خود بیفزاید،تیری به ران اسب اصابت کرد و او را به شدت به زمین زد.لیلی سعی کرد به سرعت از زمین برخیزد ولی سردی لوله ی تفنگی که روی پیشانیش گداشته شده بود نفس را در سینه اش حبس کرد.

-حالا دبدی با چه کسی طرف هستی؟خنجری را که در دست مخفی کرده ای روی زمین بینداز و دستهایت را پشت سرت بگذار و اهسته بلند شو.مطمئن باش هر حرکتی از جانب تو ببینم ماشه را فشار خواهم داد. لیلی مردد خنجر را در دستش فشرد.مرد فریاد زد: -شنیدی چه گفتم؟ لیلی زیر لب گفت:

-سر من فریاد نزن. خنجر را روی زمین پرت کرد و در حالیکه از شدت خشم و اضطراب دندانهایش را به هم می سایید از جا برخاست.مرد تفنگ را زیر چانه اش گذاشت و سرش را بالا گرفت و نفس در سینه اش حبس شد.حالا او بود که اسیر ان ماده ببر با چشمان سبز و موهای براقی که به شعله های اتش می مانست شده بود.خیلی زود صلابت به ان چهره ی افتاب سوخته و مردانه برگشت.

-که هستی؟

-تو که هستی؟یک راهزن؟ مرد خندید:

-من از سربازان علی بیک هستم. اشک شوق در چشمان لیلی درخشید:

-ایا او سردار قراباغ نیست؟

-البته که هست.او را می شناسی؟

-بله.به سوی قراباغ می امدم که راه را گم کردم. مرد جوان با ناباوری به او نگریست.لیلی ادامه داد:

-کنیز ابراهیم بیک مرا به این سو راهنمایی کرد.

-چرا؟مگر خانواده نداری؟

-نه چندی پیش سپاهیان نادرشاه سرزمینم را گرفتند و پدرم را کشتند.حالا هیچ کس را ندارم و تنها به امید یافتن علی بیک راهی این سفر پرخطر شده ام.

-از کدام ایلی؟

-بختیاری

-علی مردان خان را می شناسی؟ لیلی به ارامی سرش را تکان داد.

-شنیده ام او و سربازانش همه کشته شده اند.ایا پدرت از سربازان او بود؟ لیلی در سکوت سرش را پایین انداخت و بغضش را فرو خورد.مرد باز گفت:

-از رشادتهای او زیاد شنیده ام.ایا واقعا این گونه بود.

-بلی!علی مردان خان دلیرترین مردی بود که می شناختم. مرد اهی از سر تسلیم کشید و تفنگش را پایین گرفت:

-حالا با تو چکا رکنم؟

-مرا پیش علی بیک ببر. مرد به پشت سرش اشاره کرد و گفت:

-چگونه تو را به او معرفی کنم؟بگویم یکی از سربازانش را کشته ای و دیگری را مجروح کرده ای.فکر می کنی اگر واقعیت را بداند جگونه از تو استقبال خواهد کرد؟

-از کجا می دانستم از سربازان علی بیک هستید.ان دو مرا مجبوربه این کار کردند،رفتارشان بسیار بی شرمانه بود. مرد با صدای بلند خندید:

-خیلی خوب.من از طرف ان بیچاره ها از شما پورش می خواهم.اگر بی ادبی نیست بروم و به فریاد مرد زخمی برسم.بعد راهی قراباغ خواهیم شد لیلی دنبال مرد به راه افتاد:

-تا انجا چقدر راه است؟

-یک شبانه روز…

-من دیگر اسبی ندارم.

-اسب ان مردی را که کشتی بردار.فکر نکنم رفتارت خیلی بی شرمانه باشد.هست؟! لیلی با خشم به او نگریست و مرد جوان بازمی خندید.  روز بعد بود که بالاخره به قراباغ رسیدند.مرد جوان و مرد زخمی جلوتر در حرکت بودند.جنازه ی سرباز کشته شده را هم روی اسب مرد جوان گذاشته بودند ولیلی معذب در حالی که قلبش به شدت می تپید از میان چشمهای کنجکاو مردمی که دو طرف استاده بودند به دنبالشان روان بود.

گاهی میشد مردم مردم بعد از خوش و بش کردن می پرسیدند او که بود و چرا یکی از سربازها مرده بود ولی در هر دو مرد این حرفها را نادیده گرفته و حرفی نمیزدند.از میان جمعیت نگاهی سنگین روی لیلی خیره مانده بود.لیلی به طرف او نگریست.دختری بود زیبا با دو چشم سیاه اتشین و با انکه لیلی صورتش را پوشانده بود اما نگاه تیربین دخترک نشان میداد می داند پشت ان نقاب زنی غریبه وجود داشت.نگاهش را از او گرفت حالا مدام در فکرش می گدشت که اگر علی بیک او رن نپذیرد باید به کجا برود.بالاخره از راه گدشتند و جلوی سرای بزرگی متوقف شدند.

انجا مرد جوان از اسب پایین امد و در حالیکه سعی میکرد به مرد زخمی برای پایین امدن کمک کند به لیلی هم اشاره کرد که پیاده شود.دو سرباز امدند و مرد جوان از انها خواست تا جنازه را برای خاکسپاری اماده کنند.جلوی در سرباز زخمی بر جای ماند.مرد جوان رو به او گفت:

-تو نمی ایی؟

-حاضر نیستم دروغ بگویم.

-حتی اگر برای نجات بی پناهی باشد؟

-آری!اما در این مورد سکوت اختیار خواهم کرد.

-برو استراحت کن.من خودم با علی بیک صحبت خواهم کرد. مرد زخمی نیم نگاهی به لیلی انداخت و به سرعت دور شد. لیلی بسیار اشفته می نمود.مرد جوان او را به خود اورد:

-شما همراه من نمی ایید؟

-به کجا؟

-مگر نمی خواستید علی بیک را ببینید.

-بله!

-پس راه بیفتید. لیلی پشت سر او وارد سرای بزرگ شد.ذاخل عمارت در اتاقی بزرگ و مجلل بالاخره با علی بیک روبرو شد.او مردی قوی هیکل دارای چشمانی نافذ که با لبخندی مرموز روی کرسیی از مخمل زربفت لم داده بود و به ورود انها می نگریست. با نزدیک شدن انها با صدایی بلند گفت:

-سلام بر تو سردار جوان.نزدیکتر بیا.در اصفهان با خان ملاقات کردید؟

-بله!انکه پیام شما را به خان رساندیم و به سرعت بازگشتیم ولی… -اتفاقی افتاده؟ایا با عثمانی ها درگیر شدید؟

-به درستی نشناختمشان.چند نفری بودند که به ما شبیخون زندند.یکی از سربازها را زخمی کردند و دیگری با تاسف بسیار کشتند. لیلی متعجب به او نگریست ولی او بسیار خونسرد می نمود و حالا کنار علیی بیک ایستاده بود.تازه ان لحظه معنی حرفهایی را که بین او و مرد زخمی گذشته بود،درک می کرد.

مرد جوان سعی داشت به او کمک کند و این باعث باز شدن روزه امیدی در دل لیلی شد.

-محمد پاشا سردار دلیر من که سالم است.

-بله علی بیک. »محمدپاشا،پس اسمش این است.«لیلی این اسم را پیش خود تکرار کرد

-شبیخون زدن عثمانی ها حرف تازه ای نیست.ما هر سال چند تن از سربازهایمان را اینگونه از دست می دهیم.و این مرد کیست؟او را از اصفهان برایم تحفه اورده ای؟ محمد پاشا لبخندی زد و به لیلی نگریست. سرورم او بانویی است که از راهی دور برای دیدن شما می اید.ما او را در بیابان در حالی یافتیم که راه قراباغ را گم کرده بود. علب بیک متعجب به لیلی خیره شد:

-تو براستی زنی؟ بالاخره لیلی به حرف امد: لبه.من لیلی نام دارم و یکی از بازماندگان ایل بختیاری هستم.

-علی مردان خان را می شناسی؟ باز قلب لیلی با شنیدن نام او لرزید:

-او را خیلی خوب می شناسم،ما به هم بسیار نزدیک بودیم.

-می دانی سربازان نادر او را کشته اند؟ بغضی راه گلوی لیلی را بست و به سختی گفت:

-لبه میدانم.

-و میدانی او تمام زنان و دختران را کشت تا بدست نادر شاه نیفتند.

-بله.

-توچگونه گریختی؟

-پدرم مرا فراری داد و خواست پیش فردی بنام ابراهیم بیک بروم.

-او را می شانسم.براستی مرد بزرکیست…

-ولی من هیچ وقت او را نشناختم.چون وقتی به در خانه اش رفتم.کنیرش گفت که سربازان نادر شاه او و زن و بچه هایش را کشته اند.

-چگونه شد که به این سو امدی؟مرا از کجا می شناسی؟

-کنیز ابراهیم بیک مرا به طرف قراباغ راهنمایی کرد.او زنی از ایل شماست.به من گفت علی بیک هم چون علی مردان خان دشمن نادرشاه است.بنابراین بسوی تو امدم،چون هر کس دشمن نادرشاه باشد دوست من خواهد بود.

علی بیک سری تکان داد و گفت:

-و هر کس از اقوام علی مردان خان باشد علاوه بر انکه مهمان عزیزی برای این ایل می باشد،دوست و محرم من خواهد بود.اگر چه ان مرد دلیر را هیچ وقت ندیده ام ولی برایش احترام خاصی قائلم. از کرسی بلند شد و به طرف او امد:

-بانوی دلیر خوش امدی،می دانم که بسیار خسته و دل شکسته ای.در اندرون زنان حرم از تو پذیرایی خواهند کرد،از طرف تمام قراباغی ها ورودت را خیر مقدم می گویم.

-یعنی من می توانم اینجا بمانم؟

-تا هر وقت که بخواهی،خواهی دید که ما قوم مهمان نواری هستیم. لیلی اهی از سر راحتی خیال کشید و قدرشناسانه به محمد پاشا نگریست.به خوبی واقف بود اگر ان مرد کمکش نمی کرد امکان نداشت بتواند انجا بماند.قبل از انکه دو تن ار کنیزان او را به طرف اندرونی ببرند،جلوی او ایستاد و یر لب گفت:

-فراموش نمی کنم،چه کمک بزرگی در حق من انجام دادید. محمد پاشا سر به زیر افکند و ساکت ماند.لیلی در حالی که علی بیک با کنجکاوی به وا می نگریست از انها دور شد.

در حرمسرا لباسهای کثیف مردانه را از تنش بیرون اوردند.او را به حمام بردند و به بدنش عطر زدند و بعد لباس حریر بلندی به او پوشاندند،موهایش را اراستند و در اخر او را پیش زن علی بیک بردند.زن مسن می نمود با چشمان مهربان و لبخندی ارام با دیدن لیلی از جا برخاست و به استقبالش امد.

-خوش امدی دخترم.وصف تو را از علی بیک شنیده ام.به راستی که دختر دلیری هستی.چگونه توانسته ای به تنهایی راهی چنین سفر خطرناکی شوی؟ لیلی هم لبخند زد و گفت:

-خواست خدا بود سردار شما هم بسیار کمکم کرد. زن او را پیش خود نشاند:

-تو باید هم سن و سال دختر کوچکم من باشی.و چه دختر زیبایی هستی!انگار خدا ملکی را از اسمان بر ما نازل کرده باشد.

-و شاید هم جاسوسی که از طرف شیطان به این سو امده باشد. لیلی بر جای ماند.خیلی زود صاحب صدا را شناخت،همانی بود که در ابتدای ورودش با او روبرو شده بود.با این حرف او قلبش فشرده شد و با اندوه به دختر نگریست.به راستی که زیباترین دختر حرم بود.اما در نگاهش غضب و شیطنتی موج میزد که نمیشد از ان چشم پوشید.ساکت سر به زیر افکند و زن با خشم به او غره شد:

-زهره این چه طررز برخورد است؟او میهمان عزیز ماست. رو به لیلی افزود:

-از او دلگیز نشو،اخلاقش کمی تند است.

-نه مادر!اخلاق خوب من زبانزد همه ی قراباغی هاست.همه این را میدانند.بذارید او هم این را بداند. امد و جلوی لیلی ایستاد و با تمسخر افزود:

-نگاه کنید!درپره ی دماغش حلقه ی الماس نشان دارد.ایا هیچ دختر معمولی را دیده اید که چنین جواهری به همراه داشته باشد؟

-زهره تو با این رفتارت باعث شرم من و پدرت هستی. دختر با خشم از جای برخاست و گفت:

-خیلی زود خواهید دید که این دختر بی اصل و نسب باعث شرمتان خواهد شد…

-زهره! دختر منتظر ادامه ی حرفهای مادرش نماند و به سرعت از اتاق خارج شد.زن در صدد دلجویی از لیلی که همان طور به زمین زل زده بود برامد:

-من از تو پوزش می خواهم.مطمئن باش او را به خاطر بی ادبیش تنبیه خواهم کرد.دوست داری کمی استراحت کنی؟ لیلی سرش را تکان داد.زن او را به دست کنیزی سپرد و به سرعت از اتاق خارج شد.وقتی کنیز او را در اتاق بزرگی تنها گذاشت ورفت لیلی کنار پنجره نشست و در حالیکه پیشانیش را روی دیوار گذاشته بود نگاهش به دشت سرسبزی که زیر پنجره گسترده شده افتاد.اهی کشید و در حالیکه اشک بی مهابا از چشمان فرو می چکید زیر لب زمزمه کرد:

-پدر!کجایی که ببینی لیلی چطور در جایی بسیار دور ااز سرزمینش این طور غریب افتاده است. چند روز از امدنش به قراباغ می گذشت ولی چون اسیری داخل حرمسرا حبس شده بود،بدون انکه مجالی برای بیرون رفتن داشته باشد و این برای او که عادت به چنین زندگیی نداشت بسیار طاقت فرسا می نمود.

از وفتی که بیاد داشت سوار بر اسب در کوه و جنگل تاخته بود و وقتهای بیکاری هم همراه پدر به شمشیرزنی و تیراندازی می پرداخت.ولی حالا مجبور شده بود لباسهای زنانه و دست و پا گیر بپوشد و زندگی کسل کننده ای را در کنار زنهای حرمرا بگذراند وبدتر از همه مدام با دختری مثل زهره که چشم دیدن او را نداشت دمخور باشد.وقتی چند روز بعد علی بیک دنبالش فرستاد،در پوست نمی گنجید.

به سرعت لباسهای مردانه اش را پوشید و در مقابل چشمان حیرت زده زنها از حرمسرا بیرون امد.مردان هم با قیافه ی نامانوس او در ان هیبت،همان قدر تعجب کردند که زنان.در ان زمان رسم نبود هیچ زنی به هیبت مردان دراید وقدم در حریم مردانه گذارد،حتی اگر رییس ایل می خواست زنی را بیرون از حرمسرا ببیند،زن باید پشت پرده می نشست و طوری که در دید نباشد با او صحبت کند ولی حالا لیلی به همه ی سنتها پشت پا زده بود وقتی او را پیش علی بیک بردند او را در محوطه ای روباز و بزرگ دید که زیر الاچیقی زیبا نشسته بود و قلیان می کشید.

لیلی در میان بزرگانی که در اطرافش روی کرسی ها نشسته بودند محمد پاشا را نیز دید.محمد پاشا که با پیرمردی مشغول صحبت بود باز با دیدن او در ان هیبت همان قدر تعجب کرد که دیگر مردان،و ان هنگام ترس بر وجود لیلی پنگ انداخت.به این فکر افتاد که اگر علی بیک او را ان طورببیند،چه اندیشه ای در مورد او خواهد داشت؟اگر عصبانی میشد حتی امکان داشت او را از انجا بیرون بیندازد.وقتی با تردید قدمی عقب نهاد تا به حرمسرا برگردد صدای علی بیک او را برجا میخکوب کرد:

-بیا خاتون…چرا غریبگی می کنی؟ لیلی با تردید به طرف او رفت و نزدیکتر شد.علی بیک دستور داد همه ی مردان جز محمدپاشا انجا را ترک کنند.لیلی با ترس به او نگریست ولی علی بیک بر خلاف تصورش لبخندی تحسین امیز بر لب داشت: -لیلی شما دختر عجیبی هستید،چه طور می توانی چنین بی پروا لباس مردانه بپوشی و در مقابل دیگران ظاهر شوی. لیلی جسارتی برای حرف زدن یاقت. ساله بودم پدرم به من اسب سواری اموخت و در نه سالگی در تیراندازی خبره شدم

-چون از وقتی پابه پای مردان و پسران در مسابقات شرکت می کردم.من و پدرم لااقل هقته ای دو بار به شکار می رفتیم و این بزرگترین تفریح من به حسب می امد.در ایل خود همه مرا این گونه دیده و باور داشتند بنابراین فکر نمی کردم رفتارم در اینجا این طور سنگین و غیر قابل هضم باشد. علی بیک با صدای بلند خندید:

-دختر صادقی هستی.اقرار می کنم تا به حال چون تو ندیده ام. به محمد پاشا اشاره کرد و افزود: -این مردهم در تیراندازی و سوارکاری از ماهرترین های قراباغ است.دلیری بی شکست که از شجاعترین سرداران من است. لیلی به محمد پاشا نگریست و دید چگونه با لبخندی مرموز بر لب به او می نگریست.

 علی بیک به پشت او زد و گفت:

-امروز هم مسابقه ای پیش رو دارد…و تو بانو دوست داری تماشاچی این رزم باشی؟ لیلی سری تکان داد و زیر لب گفت:

-این بهترین حرفی است که در این چند روزه شنیده ام ولی قبل از انکه باز به حرمسرا برگردم خواهشی داشتم…

-بگو خاتون -ایا اجازه دارم از اسبهایتان دیدن کنم؟شنیده ام در قراباغ اسبهای اصیل زیادی یافت میشود. علی بیک خندید.حالا براستی از ان دختر زیبای ناشناس که رفتاری چون مردان داشت خوشش امد ه بود.

-البته،نه تنها اجازه داری اسبهای ما را ببینی بلکه از هرکدام که خوشت امد،بی درنگ ان را به تو تقدیم می کنم. لبخندی چهره ی لیلی را پوشاند.علی بیک با دست اشاره کرد و بلافاصله پسر بچه ای چالاک جلو امد و تعظیم کرد.علی بیک گفت:

-برو و هر چه اسب در اصطبل داریم به خاتون نشان بده. پسر بچه با تعجب نگاهی به لیلی انداخت،سری تکان داد و به راه افتاد لیلی سرش را اندکی جلوی علی بیک خم کرد و همراه او رفت.حتی وقتی دور میشد هم می توانست حدس بزند محمد پاشا چطوربا ان لبخند مرموز،رفتن او را به نظاره نشسته بود.

حدس لیلی درست از اب درامد،چون تمام اسبهای داخل اصطبل از بهترین نژادهای ترک بودند بنابراین دیدن تک تک انها برایش لذت بخش بود.نگاه پسرک را که همانطور کنجکاو به لیلی می نگریست،غافلگیر کرد.

-ان اسبی را که از همه چالاکتر است به من نشان بده. پسر بچه اسبی سیاه را جلو اورد: -این چالاکترین و در عین حال از خطرناکترین اسبهای ماست.

-چرا خطرناکترین؟

-چون به سختی می توان از او سواری گرفت.همین چند روز پیش بود که مهدی خان،پسر علی بیک را به زمین زد. لیلی خنده اش گرفت:

-من همین را می خواهم. چشمهای پسرک از تعجب گرد شد.

-نمیشود بانو،شما نمی توانید.

-شنیدی که چه گفتم،یادت رفته علی بیک چه گفت؟قرار شد هر کدام را که پسندیدم به من بدهی.

-ولی هر مشکلی پیش بیاید به من مربوط نیست.

-خیلی خوب مادامی که پسرک اسب را زین می کرد لیلی با اشتیاق به سینه ی فراخ،عضلات کشیده و ماهیچه های محکم اسب دست می کشید.

-مِهر مثل یک فیل پر قدرت است.

-پس اسمش مِهر است.به خوبی می توان فهمید چقدر پر انرژیست. کار پسرک که تمام شد لیلی گفت:

-حالا برو یک دست لباس مردانه باریم بیاور. پسرک خندید:

-ولی شما که خودتان لباس مردانه دارید.

-بلی ولی من لابس مردان ایل تو را می خواهم. پسرک دهانش را باز کرد که باز اعتراض کند ولی بزودی پشیمان شد.سرش را اندکی خم کرد و از اصطبل بیرون دوید.لیلی به طرف اسب امد و در حالی که یالش را نوازش میکرد کنار گوشش زمزمه کرد: اسب خوب تو برگ برنده من خواهی بود. حیوان به او خیره ماند و حالا لیلی از فکر افکاری که می خواست انجام دهد بسیار مضطرب می نمود. مدتی بعد وقتی اسب را از طویله بیرون برد،پسرک پیدایش شد.

-به کسی که چیزی نگفتی؟

-نه بانو نفس نفس زنان یک دست لباس را جلوی لیلی گرفت.

-اینها لباسهای خودت است؟

-نه مال پدرم است.

-اگر پدرت انها را تن من ببیند چه؟

-پدرم چند سال است که مرده است. لیلی برای همدردی به پشت پسرک زد و به لباسها خیره ماند.پوشیدن لباسهای مردی غریبه برایش به اندازه کافی ناخوشایند بود چه برسد به انکه مال مردی مرده هم باشد.با این حال اهی از سر رضایت کشید و عاقبت به پسرک لبخندی زد و گفت:

-ممنون پسر جان.پاداش خوبی پیش من داری مهر را نگه دار تا من در طویله انها را بپوشم.وقتی از طویله بیرون امد پسرک نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد چون لیلی در ان لباس گم شده بود.لیلی هم لبخند زد:

-عوضش خیلی راحت است. جلو ماد،افسار اسب را از او گرفت وبا مهارت روی ان نشست.اسب مدتی ناارام دور خود چرخید.و سعی کرد افسارش را از دست لیلی در اورد.ولی لیلی سخت پشت اسب چسبیده بود.

-ارام باش. افسار اسب را کشید و مدتی با او راه رفت وو یک دفعه با هی بلندی به پهلوهای اسب زد و با سرعت از حصار اطراف اصطبل پرید و در مقابل نگاه در بهت فرورفته پسرک،خیلی زود در جنگل گم شد.  بعد از نماز و خوردن ناهار،علی بیک در حرم بدنبال لیلی فرستاد تا برای دیدن مسابقه به انها بپیوندد ولی برای او خبر اوردند لیلی از صبح که از حرمسرا بیرون رفته بود و هنوز بازنگشته است.

با شنیدن این خبر،علی بیک به تردید افتاد،ان لحظه این فکر از خاطرش گدشت که مبادا لیلی از جاسوسان دولت عثمانی یا نادرشاه باشد.به دنبال پسرک فرستاد ولی او خیلی زود علی بیک را از ان فکر ازار دهنده نجات داد و گفت:

-سرورم او با مهر به جنگل رفت.

-تو نمی توانی زودتر به من خبر بدهی؟مگر نکفتم مرااقبش باش و هر جا رفت به همراهش برو.

-او با اسب رفت چگونه می توانستم به همراهش بروم؟ محمد پاشا بحث انها را خاتمه داد:

-ما منتظر فرمان اغاز مسابقه هستیم علی بیک به فوجی از مردان که در محوطه ی خاکی محل مسابقه با اسبهایشان گرد و خاک براه انداخته بودند و به جانب او می نگریستند نگاهی انداخت و از روی کرسی که در ان لم داده بود برخاست.صدای پچ پچ زنهای حرمسرا که از پشت پرده و از میان سوراخهای ان به زمین مسابقه می نگریستند،در میان صدای بلند و هیجان زده مردها گم شده بود.

علی بیک سینه اش را صاف کرد و همه ساکت شدند.دستمال سفیدی را با دست راست بالا برد و مردها در یک صف،در حالیکه به سختی اسبهایشان را نگه داشته بودند قرار گرفتند.دستمال که پایین افتاد در میان فریاد هیجان زده ی مردها و زنها،دهها مرد از محوطه ی بازگذشته و از تپه سرازیر شدند.مدتی بعد بالاخره محمد پاشا از میان گرد و غبار و انبوه جمعیت جدا شد و در حالیکه عده ای انگشت شمار در عقیبش بودند در راه به جلو تاخت و باز لبخندی از غرور بر لبانش نقش بست.مدتی بعد تنها یک اسب سوار بود که به تاخت پشت سر او در حرکت بود..نگاهی به عقب انداخت ولی مرد را نشناخت،چون شالی تمام صورت او را جز چشمانش پوشانده بود.

چشمهایی که انقدراشنا می نمود…حالا هر دو اس سوار کنار هم می تاخنتد.محمد پاشا متعجب به او که ماهرانه اسب را می راند نگریست وقتی اسب سوار از او جلو زد طراقت نیاورد و فریاد زد:

-تا به حال ندیده بودمت،تو کیستی؟ صدای خنده زنانه ای را شنید و در پی ان هی بلندی که مهر را به سرعت بیشتر ترغیب می کرد.محمد پاشا چیزی نمانده بود از تعجب از روی اسب پایین بیفتد.

-لیلی! تو اینجا چکار می کنی؟

-عجله کن محمد پاشا،سردار شکست ناپذیر،ولی انگار چیزی نمانده شکست بخوری! محمد پاشا با عصبانیت بر پهلوهای اسب کوفت

-برو حیوان حالا پایاپای هم می تاخنتد.

-فکرش را هم نکن…امکان ندارد از یک زن شکست بخورم.

-پس تمام تلاشت را به کار ببر تا مرا شکست دهی.فکر کنم تا به حال فهمیده باشی حریف اسانی برای تو نیستم. بالاخره وقتی ان مرد ناشناس با چهره ای پوشانده شده جلوتر از همه به خط پایان رسید،همه متعجب از هم می پرسیدند او چه کسی بود؟ محمد پاشا،وقتی لیلی در چند قدمی او به خط پایان رسید دهانه اسب را کشید و بر جای ماند تا همه اسبها از کنارش گدشتند.حالا که مقام نخست را یک زن از او ربوده بود دیگر رغبتی به دوم شدن نداشت.علی بیک ایستاد و فریاد زد:

-غریبه به تو تببریک می گویم.بیا جلو و خودت را به ما بشناسان.

-درود بر تو علی بیک!چطور مرا نمی شناسی؟من لیلی هستم،اگر چه مرا خواسته بودی برای دیدن مسابقه بیایم ولی ترجیح دادم خودم در مسابقه شرکت کنم. علی بیک بی حرکت ماند.چهره اش بسیار سخت می نمود و هیچکس حتی حدس هم نمی زد ان لحظه در ذهنش چه می گذشت.حالا قلب لیلی دیوانه وار درسینه اش می تپید.می دانست علی بیک از او خشمگین شده است،ولی علت عصبانیتش را نمی فهمید.

سکوت سنگین عاقبت بوسیله ی مهدی خان،پسر بزرگ علی بیک شکسته شد -شیرزن برای چه ایستاده ای؟بیا و پاداشت را از علی بیک بگیر. عاقبت علی بیک با حرکت سر او را فراخواند.هنگامی که با تردید به طرف علی بیک می رفت،زنها از پشت پرده هلهله کشیدند و در پی ان فریاد تشویق و تحسین و خنده ی مردها هم به هوا بلند شد.در ان میان تنها دو نفر از بقیه جدا بودند،یکی زیباترین دختر حرمسرا که در اتش خشم و حسادت می سوخت و دیگری بهترین سردار علی بیک که غرورش را جریحه دار شده می دید.

بالاخره لیلی جلوی علی بیک ایستاد و او کیسه ای سرخ رنگ حاوی سکه های طلا را به طرف لیلی گرفت و گفت:

-این پاداش زنیست که حتی سرداران ما را هم شکست می دهد. لیلی رو به محمد پاشا که سر به زیر انداخته بود کرد و زیر لب گفت:

-ولی من برای پاداش و شکست سرداران شما در این مسابقه شرکت نکردم.

-پس برای چه مسابقه دادی؟

-برای به دست اوردن ازادیم …

-ازادیت؟!مگر اکنون ازاد نیستی؟

-مادامی که در حرمسرا محصور باشم،خیر!من هیچوقت در حرمسرا زندگی نکر ده ام،بنابراین خو گرفتن با چنین مکانی برایم بسیار عذاب اور است. قدمی جلوتر نهاد و با نگاهی لبریز از التماس به علی بیک خیره ماند و افزود:

-از تو می خواهم حق پدریت را در من تمام کنی و اجازه دهی چون مردان اسب سواری کنم.و به شکار روم و حتی در میدان رزم دوشادوش سپاهیانت با نادر شاده بجنگم. حالا اشک در چشماتنش حلقه زده بود.

-اگر بخواهی با من چون دیگر زنان رفتار کنی،مجبورم اینجا را ترک کنم. عاقبت وقتی سکوت کرد،ولوله ای میان جمعیت بپا شد و علی بیک در حالی که به ریشهایش دست می کشید به فکر فرو رفت.بالاخره رو به لیلی پرسید:

-تو واقعا می توانی کارهایی را که از یک مرد انتظار میرود در این ایل انجام دهی؟

-تا به حال باید متوجه شده باشید که می توانم از رعهده هر کاری برایم. علی بیک با تردید به مهدی خان و سپس به محمد پاشا نگاهی انداخت.و وقتی سکوت انها را بالاخره سری از رضایت تکان داد و گفت: 

-می توانی برای مدتی به اسب سواری و شکار بروی ولی قبل از هر مسابقه ای باید ابتدا از من اجازه باشی.میدان رزم هم برای من و سربازانم باقی خواهد ماند،نمی خواهم شایع شود در ایل ما زنان هم در جنگ شرکت می کنند. لیلی سری تکان داد و لبخندش را پنهان کرد.هنوز باورش نمیشد توانسته ان همه امتیاز بگیرد.علی بیک رو به جمعیت افزود:

-این زن مادامی که با ماست می تواند ازادانه از حرمسرا بیرون اید و همچون مردان به اسب سواری و شکار رود و شما موظف هستید بر او هم چون دیگر زنان ایل غیرت و تعصب داشته باشید. مردها نگاهی به ان دختر مرموز و با صلابت انداختند و در تصدیق حرفهای علی بیک سر تکان دادند.وقتی تعریف و تمجید از لیلی در میان زنان هم شروع شد.

زهره در حالی که به سختی نفس می کشید با عصبانیت از حا برخاست و به سرعت به طرف حرمسرا شروع به دویدن نمود.حالا دیگر حسادت زیاد او نسبت به لیلی چیزی نبود که از چشم دیگرزنان دور مانده باشد.زن علی بیک در حالی که به دور شدن دخترش می نگریست به فکر فرو رفت.توجه و انعطاف زیاد شوهرش نسبت به ان دختر غریبه که هنوز نیامده جنجال به پا کرده بود میرفت تا به دردسری اساسی تیدیل شود و بیشتر از همه زهره باعث نگرنیش شده بود،دختر ناز پرورده ای که تا ان زمان هیچ دختری یارای برابری با او را نداشت و حالا رقیبی سرسخت بنام لیلی چون اواری بر سرش فرود امده بود.وقتی نگران به طرف حرمسرا بر می گشت رو به اسمان زمزمه کرد:

-خدایا خودت به خیر بگذران…نمی دانم چرا دلم گواهی خوبی نمی دهد.

چند روز بعد به مناسبت عروسی پسر یکی از بزرگان ایل با یکی از دختران علی بیک جشن باشکوهی در قراباغ برپا شد.مانند همیشه زنان در پشت درهای بسته،دور عروس ایل نشسته بودند و رقاصه ای میان محفل هنرنمایی می کرد و کنیزان مشغول پذیرایی از مهمانان با شربت و شیرینی بودند.

اگر چه در اندرونی همه با شادمانی مشغول خوشگذرانی بودند ولی زهره با چهره ای عبوس در گوشه ی تاریکی دور از هیاهو نشسته بود و از لای پرده جایی که از انجا براحتی می توانست لیلی را زیر نظر داشته باشد به جمعیت مردان می نگریست.اگر چه لیلی هم می بایست در کنار زنان می ماند ولی وقتی علی بیک بدنبالش فرستاد تا پیش او برود پس دیگر هیچ جای مخالفتی برای کسی باقی نماند.

لیلی از خدا خواسته لباس مردانه ای را به هیبت دیگر مردان ایل که از طرف علی بیک به او پیشکش شده بود پوشید،صورتش را پشت روبنده ی حریر پنهان ساخت و غافل از اتش حسادت و کینه ای که مدام در دل زهره بیشتر و بیشتر زبانه می کشید از حرمسرا بیرون رفت وبه جمع مردان پیوست.حال و هوای جشن انشب او را به یاد جشنهای بختیاریها انداخت،که او تمام مدت در کنار پدر می نشست و شاهد رقص و پایکوبی مردان ایل بود.

از حرمسرا که دور شد غلامی او را به طرف گروه مردان راهنمایی کرد.بالاخره علی بیک را در حالیکه روی کرسی مخصوصش در میان باغ نشسته بود دید.لبخندی بر لبانش نقش بست و ب سرعت قدمهایش افزود.محمد پاشا که نزدیک شدن او را دید از کنار علی بیک برخاست و دور شد و لیلی دریافت،محمد پاشا کینه ای سخت از او بدل گرفته بود و از این فکر قلبش به درد امد.علی بیک با دیدن لیلی خندان گفت:

-خوش امدی.می دانم بودن در کنار ما برایت لذت بخش تر از ماندن در کنار زنهاست.این ور نیست؟ لیلی خندید و سر تکان داد. -فرمان شما برایم مانند ازادی پرنده ای از قفس بود. علی بیک با صدای بلند خندید. مدتی بعد شب خنک و دلپذیر کوهستان به سرعت از راه رسید و ماه تمام محوطه ی باز را روشن ساخت و غلامان به سرعت فانوسهای اویخته در میان درختان باغ را یکی پس ار دیگری روشن ساختند.بزودی اتش بزرگی در وسط میدان روشن ساختند و جوانان اطراف ان بلوا را به راه انداختند.

شربت و شیرینی که مدام در سینی های بزرگ میان جمعیت پخش میشد همه را سرحال نگه داشته بود و اینک مردان جوان ایل برای شروع رقص بزرگ در کنار اتش بی قرار بودند.در میان انهمه هیجان لیلی که کرسی کنار علی بیک را اشغال کرده بود بسیار ساکت بود.علی بیک بالاخره متوجه سکوت سنگین دختر شد و صحبتش را قطع کرد و رو به او پرسید:

-دختر جان در چه فکری هستی؟

-در فکر سرزمینم. علی بیک به چهره او دقیق شد و در زیر نور ابی رنگ فانوس بزرگی که بالای سرش اویخته شده بود اشکهای درخشان حلقه زده در چشمان دخترک را دید.علی بیک سری از افسوس تکان داد و ساکت ماند.مدتی بعد مهدی خان جلو امد و در حالبکه با سر به لیلی سلام می داد رو به پدر گفت:

-نوازندگان منتظر دستور شما هستند.

-انگار شما جوانها بیشتر از همه منتظر دستور من هستید. مهدی خان خندید و به لیلی نگریست.لیلی هم لبخندی زد و به جمعیت حلقه زده در کنار اتش نگاهی انداخت. علی بیک گفت:

-بسیار خوب شروع کنید. مهدی خان به طرف جمعیت دوید و مدتی بعد صدای ساز بلند شد و جوانان دور اتش رقص پا را اغاز کردند.لیلی اهی کشید و در حالیکه لبخند بر لبانش نقش بسته بود سعی می کرد خاطرات گذشته را از ذهنش دور کند. علی بیک او را به خود اورد:

-نمی خواهی به جمع انها بپیوندی؟ لیلی به او نگریست و با همان لحن شوخ علی بیک گفت:

-اگر در رقص پا مهارت داشتم حتما به انها می پیوستم. علی بیک با صدای بلند خندید:

-تو هیچگاه از حواب دادن وانمی مانی. وقتی مردی علی بیک را به حرف گرفت لیلی با نگاه دقیقتری به جمعیت نگریست وبالاخره محمدپاشا را در میان جوانانی که دست در کمر یکدیگر دور اتش می چرخیدند پیدا کرد.علی بیک نگاه او را غافلگیر کرد و گفت:

-مرد دلیریست.

-چه کسی؟

-محمد پاشا،تو هیچ می دانی این سردار بزرگ که در رکاب من می جنگد روزی چون تو دز این ایل غریب بود. لیلی متعجب پرسید:

-او قراباغی نیست؟

-پس چطور از اینجا سر در اورده؟ علی بیک قلیان را جلوی رویش قرار داد و در حالیکه به یاد خاطرات گذشته افتاده بود زیر لب گفت:

-سرگدشت زندگی این جوان هم خود حکایتیست…

-برایم می گویید؟ علی بیک لبخندی زد و بعد از پک عمیقی به قلیان گفت:

-بیست سال پیش حسین خان پدر محمد پاشا که از دوستان صمیمی من محسوب میشد گرفتار عشقی اتشین شد.دختر بسیار زیبایی از کشور عثمانی که بالاخره با وجود مخالفتهای پدرومادرش به عقد حسین خان در امد.و چون پدر و مادر حسین خان هم راضی به ان ازدواج نبودند مجبور به ترک وطن شد و همراه زنش به نقطه ای ناشناخته و دور در عثمانی کوچ کردند.اگر چه در غربت و تنگدستی روزگار می گذراندند ولی دورادور می شنیدم زوج خوشبختی بودند.

سال بعد از ازدواجشان صاحب پسری شدند و اسم او را محد پاشا گذاشتند،یعنی همین جوانی که می بینی. لیلی علاقه مند گوش میداد.علی بیک پک دیگری به قلیان زد و ادامه داد: اگر چه زندگی عاشقانه انها بعد از به دنیا امدن محمد کماکان مانند گدشته ادامه داشت ولی چند سال بعد طوفان سهمگینی ناغافل وزیدن گرفت و زندگی ساده ی انها را به اشوب و نیستی کشاند. در اینجا علی بیک سکوت کرد و لیلی دل نگران به او خیزه ماند. -چه بلایی سرشان امد؟

علی بیک نیم نگاهی به او انداخت و اهی کشید و گفت:

-خاتون داستان غم انگیزیست.

-می خواهم بدانم. پیش خود گفت:از داستان زندگی من که غم انگیزتر نیست. علی بیک افزود:

-شنیدم کدخدای ابادیی که انها در ان زندگی می کرددند عاشق زن جوان و زیبای حسین خان شد و مصرانه از او خواست تا زنش را تسلیم حرمسرای اوکند(چه وحشتناک).وقتی حسین خان امتناع کرد تهدیدهایش را شدت بخشیید و حسین خان ناچار شد شبانه زن و فرزندش را بردارد و راهی ایران شود ولی در نزدیکی داغستان سربازان انها را پیدا کردند و د دم حسین خالن را کشتند و بچه را درر بیابان رها کردند و زن او را اسیر و به خاک عثمانی برگرداندند.ولی قبل از انکه پای زن به ابادی برسد در میان راه از سمی که همراه خود داشت خورد و خودش را کشت.لیلی زیر لب گفت:

-چه سرگذشت دردناکی! -کار خدا بود که توانستیم محمد پاشا را بیابیم.ان سالها من در اوج جوانی بودم و ان روز هم همراه چند تن از جوانان ایل از شکار بر می گشتیم که راه را گم کردیم و مادامی که دنبال راه اصلی می گشتیم،با تعجب به کودک خردسالی برخوردیم که ازشدت تشنگی گرسنگی و هراس در حال جان باختن بود.حتی زنده ماندن او تا ان هنگام،در میان ان همه جانور درنده و گزنده به معجزه شبیه بود.بالاخره راه اصلی را پیدا کردیم و او را به اینجا اوردیم.هفته ها گدشت تا او سلامتی خود را بازیافت،وقتی بعد از پرس و جوهای فراوان دریافتم او پسر حسین خان مرحوم بود،تصمیم گرفتم از ان پس سرپرستی او را برعهده گیرم.

و حال او یکی از افتخارات ایل ماست. در حالیکه چیزی به خاطرش امده بود خندید و ادامه داد:

-اسمش محمد است ولی چون زاده ی عثمانی است به او لقب پاشا دادیم.و محمد پاشا نام گرفت.عجیب انکه استعداد عجیبی هم در یادگرفتن زبان عثمانی دارد.براستی پسر با ذکاوتیست و من به وجودش افتخار می کنم. لیلی هم لخبندی زد و همراه با علی بیک به محمد پاشا که حالا همراه گروهی از جوانان پر سروصدا مشغول درست کردن کباب بره بود خیره ماند.علی بیک او را از افکارش بیرون کشید و گفت:

-بعد از ان محمدپاشا جرئی از ما شد و من او را مانند پسرانم دوست دارم.حالا با امدن تو باز همان احساس در من پدیدار گشته و به این باورم که خدا دختر دیگری نیز به من عنایت فرموده… بدون انکه به لیلی بنگرد در سکوت به قلیان پک عمیق ی زد و به جمعیت نگریست.

بغض راه گلوی لیلی را بسته بود و نمی توانست حرفی بزند.مدتی بعد باز علی بیک به حرف امد:

-به تو گفته اند که برای همسری دخترم زهره،محمدپاشا را در نظر گرفته ام؟ لیلی به سختی گفت:

-نه کسی به من چیزی نگفت. علی بیک روی بالشهای کوچک جابجا شد و گفت: -به نظر من ان دو از هر حیث برازنده ی یکدیگرند.

-خودشان هم از تصمیم شما باخبرند؟

ادامه در قسمت بعدی …..

درباره ی hadi saghaei

hadi saghaei

لینک کوتاه مطلب : http://goalcast.ir/?p=1195

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به شبکه های اجتماعی ما بپیوندید

RSS
Follow by Email
Instagram
Facebook
Facebook
Twitter