یکشنبه , خرداد ۲۶ ۱۳۹۸
خانه / آموزش / فرهنگی / داستان / فارسی / رمان کمبود عشق قسمت ۳

رمان کمبود عشق قسمت ۳

کمبود عشق
کمبود عشق

-خوب نظرت درباره ی تهران چیه؟

-خوبه. امین به حرف درآمد:

-صبر کن تا شهر رو در روز ببینی،فکر کنم سرگیجه بگیری.

-امین بیخود نترسونش.پریا داره باهات شوخی میکنه.

-نه به جان پریسا اصلا شوخی نمیکنم پریا خانم شهر تهران هر کی هرکیه،طوریکه مغزت سوت میکشه. پریا خنده اش گرفت: هر کی هر کیه یعنی چی؟ پریسا هم خنده اش گرفت:

-بس کن امین،هنوز هیچی نشده داری خودتو به خواهرم می شناسونی. و رو به پریا افزود:

-راستی پریا نگفتی چطور به سرت زد به ایران بیای.بابا مجبورت کرد؟

-نه!تازه اصلا دلش نمی خواست بیام ایران.می گفت درست نیست تنها مسافرت کنم.یه جنگ حسابی به راه انداختم تا بالاخره رضایت دادند.

-آخه برای چی؟تو که از اینجا خوشت نمی اومد.پریا راستشو بهم بگو.

-اگه راستشو بگم،بهم نمی خندی؟

-نه!چرا باید بخندم؟ امین هم که کنجکاو شده بود ساکت به آنها گوش می داد.پریا گفت:

-اگه بهتون بگم به عقلم شک میکنید.

-حالا تو بگو موضوع از چه قراره،بعدا درباره ی عقلت تصمیم می گیریم.

-چند هفته ی پیش با بچه ها به اردو رفته بودیم.اونجا با یه مرد عجیب آشنا شدیم،اول خیلی راحت حدس زد منم حرفشو گوش دادم،چمدونم رو بستم و سر ۰ایرانیم،یعنی بهش گفتم هلندیم ولی باور نکرد،بهم گفت اینجا بیام از اینجا درآوردم. امین وپریسا خنده اشان گرفت.امین گفت:

-پریا چاخان نکن.

-چاخان یعنی چی؟

-باز شروع کردی امین؟راست میگی پریا؟

-آره،باور کن.در ضمن اون از یه دختری حرف میزد که باید موهای قرمزی داشته باشه،گفت توی ایران منتظر منه.

-مارو دست انداختی؟

-نه به جون مامان،مرده بهم گفت اون خیلی شبیه خودته،فکر کردم شاید تو باشی.

-دست بردار من که موهام قرمز نیست.

-خوب فکر کردم شاید موهاتو رنگ کرده باشی. -باورم نمیشه تو رو اینطوری سرکار گذاشته باشن.

پریا دمغ شد.

-می دونستم همچین حرفی بهم میزنین،تونی هم همین روبهم گفت. امین گفت:

-اینکه چطور اومدی مهم نیست،مهم اینه که حالا اینجایی.آن ماجرا هم خود دلیلی شد که بالاخره سری به ایران بزنی. پریسا هم گفت:

-آره،امین راست میگه. چطور گذاشتم اینطوری به بازی گرفته بشم؟تموم اون چیزایی که از «پریا لبخندی اجباری زد وساکت ماند.فکر کرد: اون دختر مو قرمز گفت یه داستان ساختگی بود که فقط ادمهای هالویی مثل من باورش می کنن.تونی راست اگر »میگه،قیافه ی من دادمیزنه که اصلو نسب شرقی دارم.اون فقط حدس زد که ایرانی هستم،چه امد احمقیم من!! چه پریا همان موقع تمام حرفهایی را که از ان مرد عجیب شنیده بود از ذهنش پاک کرد ولی نمی دانست،ناخواسته قدم در راهی از پیش تعیین شده گذاشته است.راهی که از دویست و شصت سال پیش اغاز شده بود…!! 

 کوه های بختیاری با آن همه شکوه و صلابت،در نبرد با دیو شب،دگر باز می رفت تا قافله را ببازد. در آخرین اشعه های پا بر جا مانده ی خورشید،اینک سایه ی مخوف تاریکی بر گوشه گوشه ی بلندی ها،پنجه انداخته بود و دیری نمی پائید که همه جا را به کام خود می کشید تا روز دیگری از روزهای زیبای خداوندی نیز به پایان برسد.لیلی دختر نازپرورده و زیبای علی مردان خان باز هم همراه پدر در بلندترین نقطه ی تپه ی سرسبز مشرف به کوه و سوار بر اسب چون همیشه لبخندی از غرور بر لب داشت.

علی مردان به او نگریست و دید چطور غروب در چشمان سبز دخترک با شیطنت،رقص نور گرفته بود.دست در بازوی دخترش انداخت و او را به خود نزدیک کرد و پیشانیش را بوسید.لیلی سر بر شانه ی پدر گذاشت تا در سکوت،تسلی خاطری بر روح نا آرام اولین و آخرین مرد زندگیش باشد.علی مردان خان آهی کشید و با ابروانی در هم گره خورده،به نقطه ای محو در دوردستها خیره ماند و ان لحظه لیلی به روشنی میدانست در دل آن سردار دلیر چه می گذشت…

* * * دگرباره ایران یکپارچه در جنگ و خونریزی غوطه ور شده بود و وحشت و ترس در دل هر پیر و جوانی سایه می گستراند.بدبختی و جنایت های مداوم،خواب و خوراک از همگان ربوده و مسبب همه ی آنچه بر سر مردم می آمد،کسی جز نادر شاه افشار نبود.مردی که حالا بعد از پشت سر گذاشتن سلسله ی متزلزل شده ی صفوی،زمام امور را در دست گرفته بود و اینطور نشان میداد که دیگر احدی توان قابله با آن نابغه ی ظالم و خون ریز را ندارد.

وی در اوج اقتدار،با ایجاد هر شورشی در گوشه و کنار ایران،با انبوهی از لشکریان تعلیم دیده و مجهز،به جانب شورشیان می تاخت و تنها وقتی دست از جنایت هایش برمیداشت که همه را با فجیع ترین وضع ممکن به خاک و خون کشیده باشد و اینک آوازه ی قساوت های بی مانندش حتی به دربار عثمانی،دشمن پرقدرت و قسم خورده ی ایرانی نیز رسیده بود،طوری که آنان نیز محتاطانه تر برای این کشور همسایه،خط و نشان می کشیدند.نادر شاه افشار به راستی چون دژخیمی بی زوال می رفت تا برای همیشه نام خود را در تاریخ ثبت کند.با این حال هنوز

هم دلیرانی یافت می شدند تا بدون هراس از نام و نقاب او ،برای کوچکترین حق خود که همان آزادی روح باشد،جانشان را به ودیعه گذارند و بر ستم های شاه تازه به دوران رسیده بتازند و سر بر شورش آورند.و علی مردان خان یکی از همین آزادگان بود.مردی مقتدر و در عین حال دل سوز میهن که جنگجویی بی همتا می نمود و مدتهای مدیدی میشد که در پی مخالفت با نادر شاه سر به شورش گذاشته بود و بوسله ی قدرت رو به فزونیش با طایفه های چهار لنگ و هفت لنگ و حتی گروهی از لرهای خرم اباد متحد شده بود و فکر ایجاد حکومتی مستقل در همدان و فارس را در سر می پروراندند و اینک نادر شاه بعد از ناکامی های پیاپی در شکست وی،به خوبی پی برده بود که اگر نتواند بزودی جنبش علی مردان خان را سرکوب کند،دشمن قسم خورده اش خواب و خوراک را برای همیشه از او می گیرد.

بنابراین این بار با لشکر کشی بی سابقه ای به جانب قلمرو علی مردان خان در حرکت بود تا یتواند برای ابد نام این دلاور را از صفحه ی روزگار پاک کند. * * * * وقتی خورشید با همه ی عظمتش چون گلوله ای گداخته در دریایی از نور سرخ فام غرق شد،لیلی سر از شانه پدر برداشت و زیر لب گفت:

-روز دیگری هم گذشت.

-یک روز از باقی مانده ی عمرمان بود که تمام شد.کسی چه می داند فردا،روز چه سرنوشتی برایمان رقم خورده؟ -سرنوشت،هر چه باشد از سرزمینمان جدا نیست زیرا عشق به این دیار است که ما را زنده نگه می دارد.

-لیلی نمی دانی که چطور با شنیدن این حرفها از جانب تو به خود می بالم.دخترکم،سرزمین ما همیشه به دلیرانی چون تو احتیاج دارد،به خصوص انکه بزودی نیز جنگ سرنوشت سازی در پیش داریم. غم در نگاه لیلی لانه کرد و با تردید رو به پدر پرسید:

-پدر این بار چگونه خواهیم توانست با نادر شاه مقابله کنیم؟!

-فرزند از یاد مبر که ما دلیران کوهستانیم،پس یقین بدار این بار هم کوههای بلند بختیاری چون دژی تسخیر ناپذیر ما را در پناه خود حفظ می کنند و شکست ناپذیر باقی خواهیم ماند.

-پدر می خوام بدانید من چون دیگر سربازان جان بر کف،تا اخرین نفس در کنارتان باقی خواهم ماند. علی مردان خان با دیدن نگاه راسخ دخترک چهارده ساله اش به قهقهه خندید.درخشش چشمانش حاکی از ان بود که با شنیدن حرفهای لیلی تا چه حد احساس غرور می کند.به خوبی می دانست که او دختر معمولی نیست چون وی تمام سعی خود را انجام داده بود تا از این دخترک زیبا و باوقار جنگجویی بی همتا بسازد و حالا به یقین می دانست به انچه ارزو داشت رسیده است.

لیلی حتی با وجود سن وسال کم و جثه ی ظریف دخترانه اش به راحتی می توانست هر جنبنده ای را در هر وضعیت و مکانی،حتی در دورترین نقطه ی تیررس،هدف قرار دهد.در سوارکاری نیز بی رقیب می نمود طوری که حتی چابک ترین اسب سواران پدر هم به گرد پایش نمی رسیدند.تنها یک رقیب داشت که با تمام وجود نیز به او عشق می ورزید و او چه کسی می توانست باشد جز پدرش،علی مردان خان…! وقتی نادر شاه با بیست هزار قشون از قزوین به نزدیکی های بختیاری رسید،علی مردان خان آماده ی رزم ،در منطقه ای متروک و صعب العبور در کوه های سر به فلک کشیده موضع گرفت.

این بار هم نادر شاه بر خلاف آنچه می پنداشت با مشکل بزرگی روبه رو شد و به دلیل آشنا نبودن با آن وادی و راه های دشوار و دست نیافتنی که پیش رو داشت،نتوانست به راهش ادامه دهد و حتی بعد از روزها تلاش نیز مخفیگاه علی مردان خان را نیافت.این در حالی

بود که سربازان علی مردان خان از هر فرصتی سود جسته و به سپاه نادرشاه شبیخون میزدند و پیکره ی دفاعیش را روز به روز ضعیف و ضعیف تر می کردند.حالا سربازان هراسان نادر شاه به شدت لطمه پذیر شده بودند و علی مردان خان پیروزی درخشان دیگری را مقابل روی خود می دید.

نادر شاه که اینک چون ببری زخمی،محصور در زندان کوههای بختیاری شده بود،بسیار عصبی می نمود.بارها صدای نعره های ترسناکش در میان کوههای بختیاری می پیچید و حتی به گوش علی مردان خان و یارانش هم میرسید.او و سربازها و زنها و بچه های ایل،همه در غار بزرگی پناه گرفته بودند و با اندک آذوقه ای که برایشان باقی مانده بود به سختی روزگار می گذراندند.یک ماه بعد همه انتظار داشتند نادر شاه دست از لجاجت بردارد و شکست خورده،عقب نشینی کند.

در زمانی که او هم خود را شکست خورده می دید،ورق برگشت و با حادثه ای به ظاهر ساده همه چیز به نفع نادرشاه عوض شد. * * * روز سخت و طاقت فرسای دیگری بر سپاهیان نادر شاه می گذشت.آنها باز هم خسته از جستجوی بیهوده ی دیگری برای یافتن مخفیگاه علی مردان خان،برمیگشتند که با تعجب وناباوری به پیرزنی تنها برخوردند که فارغ از انچه در اطرافش می گذشت مشغول پر کردن مشک آب خود از میان چشمه ای جاری در کوه بود.سربازان هم برای آنکه دست خالی بر نگشته باشند پیرزن را در بند کشیدند و به جانب قرارگاه نادرشاه بردند.

برخلاف آنچه می پنداشتند نادرشاه با دیدن آن پیرزن فرتوت و ضعیف نعره ی بلندی بر سرشان کشید.

-برایم تحفه آورده اید؟من علی مردان خان را می خواهم،نه چنین عجوزه ای،ببرید از جلوی چشمانم دورش کنید.

-با او چه کنیم؟

-این هم پرسیدن دارد.ببرید و بکشیدش. برخلاف انتظار پیرزن لب به اعتراض نگشود و همانطور ساکت،با چشمان نفوذ ناپذیرش به نادرشاه خیره ماند.همه متعجب به پیرزن نگریستند.نادرشاه که کنجکاو نشان میداد نزدیکتر آمد و پرسید:

-از کدام ایلی؟

-تنها در این کوهها زندگی می کنم.امروز هم در طلب آب آمده بودم که سربازانت چون لاشخورها بر پیکر ناتوانم حمله کردند. نادر شاه لبخند مرموزی زد و گفت:

-نه پیرزن،تو بیشتر از آن چیزی که نشان می دهی می دانی و زبان تند و تیزت حاکی از این است که باید بختیاری باشی.بیا جلوتر. ولی پیرزن قدمی به عقب نهاد.هراسان به سربازها نگریست ولی هیچ راه فراری نبود،قبل از اینکه بتواند خود را از کوه به پائین پرت کند،سربازی او را گرفت.نادر خشمگین جلو آمد و گردن نحیف او را در دست فشرد.

-علی مردان کجاست؟

-او را نمی شناسم،من پیرم،حواس درستی ندارم.

-خیلی زود حواست سرجایش می آید.ببرید و محل مخفیگاه علی مردان را به زور از زبانش بیرون کشید. پیرزن بسیار ضعیف بود و چون بیم آن داشتند،نتواند زیر شکنجه های شدید،قبل از آنکه لب به اعتراف بگشاید،دوام بیاورد و ترجیح دادند،ذره ذره شکنجه اش دهند و برای این کار یکی از سرداران نادر شاه، به نام خانجان انتخاب شد.او دستور داد مانع به خواب رفتن پیرزن شوند و هر گاه خواب او را فرا می گرفت میخهای

آهنین در بدنش فرو می بردند.این شکنجه چند روز ادامه یافت و آنقدر عرصه بر پیرزن تنگ شد که بناچار لب به اعتراف گشود. مدتی بعد در میان ناباوری علی مردان و یارانش،در زمانی که هیچ کس انتظارش را نداشت غار به محاصره ی سربازان نادر شاه درآمد طوری که دیگر به هیچ طریقی توان مقابله با انها وجود نداشت.هر کس از غار بیرون می رفت در یک چشم به هم زدن هدف تیرهای دشمن قرار می گرفت و جان میداد.و همه به ایم حقیقت تلخ پی بردند که دیگر هیچ راهی به جز تسلیم یا مرگ برایشان نمانده است.

اگر چه شب خیلی زود بر کوههای بختیاری چیره شده ولی فردا روزی بود که ان دیار باید یکی از خونبارترین جنگهایی را که برای همیشه در تاریخ ثبت میشد را بر خود می دید.لیلی هیچ وقت پدرش را اینگونه ندیده بود،فروغ از چشمانش رخت بربسته و یک شبه به پیرمردی مبدل شده بود.بغضی مدام گلوی لیلی را می فشرد،ارزو میکرد می توانست کاری انجام دهد،ولی افسوس هیچ کاری از دستش برنمی امد.امد کنار پدر نشست.

-پدر!حالتان خوب نیست؟ علی مردان خان که تازه متوجه حضور لیلی در کنار خود شده بود اهی برکشید و گفت:

-چقدر برایم سخت است که مرا اینگونه شکست خورده می بیبنی.

-ما هنوز شکست نخورده ایم.مگرغیر از این است که همه ما از جان گذشته ایم و مرگ با عزت ارزوی ماست. علی مردان خان لبخندی زد و به ارامی روی موهای بلند دختر دست کشید.

-اگر تنها من و سربازانم بودیم اصلا ناراحت نبودم.تمام نگرانی من بابت زنان و دختران است.می دانم که نادرشاه تمامتان را به خفت و خواری می کشاند و این چیزیست که بیش از همه ازارم میدهد. لیلی سر به زیر افکند و از جا برخاست و رفت.ساعتی بعد همراه زنان پیش پدر برگشت.علی مردان خان و سربازهایش با تعجب به انها نگریستند.لیلی قدم جلو گذاشت و گفت:

-من با زنها حرف زدم.

-درباره چه موضوعی؟!

-شما درست می گویید،نادرشاه کینه ای سخت از ما دارد.بنابراین تنها به کشتن ما رضایت نمی دهد،به یقین همه را به خفت می کشاند. بغض سنگینی که گلویش را می فشرد فرو داد و زیر لب افزود:

-و حالا ما اینجاییم تا قبل از انکه بدست سپاهیان او اسیر شویم… ساکت ماند و به زنها نگریست،نگاه راسخ انها باعث دلگرمی بیشترش شد.

-ادامه بده لیلی،معنی این حرفهایت چیست؟

-پدر ما را بکش!! علی مردان فریادی از سر حیرت کشید.سربازها به گریه افتاده بودند و زنها هم ولی لیلی گریه نمی کرد و چشم در چشم پدر دوخته بود:

-ما همه از یک ایل هستیم،از ایل بختیاری،ایلی که در سلحشوری زبانزد همه ی مزدم ایران است،پس نمی خواهیم این نام لکه دار شود.ما می خواهیم شجاعانه کشته شویم.

-نه.امکان ندارد. مدت زمانی همه با بهت و گریه به هم نگریستند تا عموی لیلی کنار علی مردان خان امد و گفت:

-برادر قبول کن که این بهترین راه است. لیلی گفت:

-پدر خواهش می کنم! حالا زنها نیز برای کشته شدن التماس می کردند،ولی علی مردان خان ساکت بود.لیلی جلو امد و دست بر تفنگ پدر گذاشت.

-اگر شما این کار را نکنید من اولین نفری خواهم بود که خودم را می کشم. مادرش جلو امد و تفنگ را از دست او گرفت و به طرف علی مردان خان گرفت.

-نه!پدرت خودش این کار را خواهد کرد. تفنگ را به دست او داد.لوله ی تفنگ را جلوی سینه اش گرفت و انگشت سبابه ی علی مردان خان را که روی ماشه بود فشرد و صدای گوش خراش تفنگ در فضای غار پیچید.علی مردان خان که به پهنای صورت اشک می ریخت فریادی از درد کشید و کنار بدن نیمه جان همسرش زانو زد حالا صدای زن به نجوا می مانست

-ارزویم این بود که با افتخار بمیرم،ایا موفق شدم؟

-بله!تو شجاعترین زن ایل بختیاری هستی

-من نه!لیلی لایق این لقب است.انچه او می خواهد خواسته ی تمام زنان ایل است.پس تعلل نکن. زن لحظه ای بعد جان داد.علی مردان خان همسرش را روی پیشانی مالید،از جا برخاست و نعره زد:

-نادر،قسم به خون تک تک عزیزانمان تا اخرین نفس با تو خواهم جنگید. بالاخره سربازها زنها و دخترها را یکی بعد از دیگری کشتند و چون علی مردان خان خونهای انها را روی پیشانی می مالیدند،لیلی اخرین زنی بود که کشتن او را به علی مردان خان سپردند.او امد و جلوی لیلی ایستاد.لیلی لبخندی زد و لوله ی تفنگ را به طرف خود گرفت.

-تمامش کن پدر علی مردان خان نفسش را فرو داد چشمانش را بست و ماشه را کشید ولی هیچ اتفاقی نیفتاد،چون تیری در تفنگ نمانده بود.علی مردان خان در حالیکه تمام بدنش می لرزید روی زمین نشست و زیر لب گفت:

-این شکنجه کی تمام میشود؟ لیلی فریاد زد:

-یکی به او تفنگ بدهد. کسی از جایش تکان نخورد.لیلی جلو امد و تفنگ یکی از سربازها را گرفت و به دست پدر داد:

-من اخریم پدر…تحمل داسته باش. پدر فریاد زد:

-نمی توانم کسی دیگر اینکار را بکند. لیلی اشفته و درمانده به دیگر مردان نگریست ولی هیچ کس قدمی جلو نگذاشت.

-عمو شما بیایید و تمامش کنید،نگذارید اینقدر زجر بکشم.

مرد جلو امد و دست روی بازوی لیلی گذاشت:

-انگار تقدیر چنین بوده که تو زنده بمانی.

-عمو چه می گویی؟

-ما شاهد بودیم چگونه مرگ در یک قدمیت رسیده بود و تو از ان گریختی.

-من نگریختم.

-دختر جان حرفم را قطع نکن!اگر تفنگ پدرت گلوله ای بیشتر داشت،تو هم مرده بودی ولی حالا زنده ای،چرا اصرار بیهوده داری تا با سرنوشت بجنگی؟ لیلی فریاد زد:

-خداوندا نجاتم بده،به که بگویم نمی خواهم زنده بمانم. علی مردان خان بلند شد و به طرف او امد و به ارامی اشکهای دخترش را با انگشتهای تب دارش پاک کرد:

-عمویت راست می گوید…انگار تقدیر چنین می خواهد که تو زنده بمانی.

-زنده بمانم که چه شود؟ شاید منظورتان این است فردا در جنگ همراهتان بااشم؟

-نه تو باید فرار کنی.

-پدر!خواهش می کنم اینرا از من نخواهید. عمو گفت:

-لیلی تو دختر شجاعی هستی و براحتی می توانی از تاریکی شب استفاده کنی و بگریزی.

-من این کار را نمی کنم. پدر با تحکم به او امر کرد:

-باید این کار را بکنی. لیلی اخرین حربه اش را بکار برد:

-اگر بدست سربازان نادرشاه افتادم چه؟ علی مردان خان خنجر کوچکی را از شال کمرش را بیرون کیشید و به او داد:

-خودت را بکش. لیلی خنجر را در دست فشرد.

-پدر می دانید از من چه می خواهید؟در پشت سرم خانواده ای دارم که تا چندی پیش زنده بودند و حالا تمام غاراز خون پاکشان رنگین است و جلوی رویم عزیزانی که فردا در جنگی نابرابر با مرگ دست و پنجه نرم خواهند کرد.همه انچه دارم اینجاست.پس چگونه انتظار دارید بگریزم. علی مردان خان او را در اغوش فشرد و زیر لب گفت:

-لیلی!به خاطر من این کار را انجام بده،بگدار لااقل بار سنگین کشته شدن تو را بر دوش نکشم.

-بدون شما چه کنم؟

-همان گونه که از تو انتظار دارم.می خواهم صبور و خویشتن دار باشی و با عشق زندگی کنی. لیلی به پای پدر افتاد و گریست.مدتی بعد بر او لباس مردانه پوشاندند و از شالی برای بستن عمامه روی سرش استفاده کردند،سپس چکمه ی یکی از سربازان را پوشید و در اخر خنجر را در پر شالش پنهان کرد.

وداع از جنازه مادر،خواهرو تک تک زنان ایل برایش کابوسی دردناک بود ولی وقتی لبخندی حاکی از غرور را که بر لبهای انان نمایان بود،می دید دلش ارامتر شد.بالاخره بعد از وداع با مردان ایل،برادرها و عمویش،روبروی پدرش قرار گرفت.علی مردان خان لبخند تلخی زد،اگر ان حلقه ی کوچک الماس نشان که از سه سالگی خود بر پره ی بینیش زده بود را نادیده می گرفت،با مردان هیچ تفاوتی نشان نمی داد.

علی مردان خان دستش را جلو اورد و لیلی دستان بزرگ او را در دستانش فشرد.

-پدر!ارزو داشتم همراه شما با دشمن می جنگیدم ولی انگار حسرت ان در تمام عمر همراه من خواهد ماند.

-این دشمن هیچ بویی از جوانمردی نبرده،تو که این را خوب می دانی! لیلی سر به زیر افکند.علی مردان افزود:

-پیزی به صبح نمانده،از تاریکی شب استفاده کن و از راه مخفی خودت را به شهر برسان،در انجا سراغ شخصی به نام ابراهیم بیک برو.ائ خانه ی بزرگی پشت مسجد شهر دازد.تو را میشناسد و پناهت میدهد.

-کاش مرا هم کشته بودید تا…

-نمی خواهم دوباره بحث گدشته را شروع کنیم.حالا به زمان نیاز دارم تا نقشه ی جنگ را طرح ریزی کنم و تو اینجا داری وقتم را بیهوده هدر می دهی. لیلی او را در اغوش گرفت:

-هیچوقت فراموشتان نمی کنم.می خواهم این را بدانید که داستان رشادت و جانبازی شما را برای همگان بازگو می کنم.

-نه تو چنین کاری نخواهی کرد.

-برای چه پدر؟

-چون باید هویت اصلی تو پوشیده بماند.مادامی که ندانند دختر من هستی،گزندی به تو نخواهد نرسید. لیلی ساکت ماند. -لیلی

-بله پدر

-می دانم بعد ازاین روزگاری به مراتب سختترخواهی داشت ولی من تنها یک چیز از تو مب خواهم،می خواهم شجاع باشی و بر مشکلات پیروز شوی.

-همانی میشوم که شما میخواهید

-ممنون فرزند.بدان که همیشه به تو افتخار خواهم کرده ام. او را از خود دور کرد و لیلی برای اخرین بار به او و همرزمانش نگریست.صدای محکم پدر بگوش رسید

-دیگر موقع رفتن است.

-بدرود.

-خدا به همراهت. شال را دور صورتش کشید و به سرعت از غار خارج شد.نفس در سینه ی مردان مخفی در غار حبس شد.همه می ترسیدند سربازان نادرشاه خروج ار را دیده بیاشند.ولی حتی تا ساعتی بعد که خورشید خودش را از کوههای بلند

بختیاری بالا کشید،ان سکوت وهم انگیز را هیچ صدایی نشکست،مگر اوای جغدی که در دوردست می خواند.بنابراین علی مردان خان به خاک افتاد و سجده ی شکر به جا اورد.

لیلی راههای فرعی کوهستان را به خوبی می شناخت،طوری که حتی در ان شب تاریک هم می توانست راه خود را پیدا کند.از کنار اردوگاه نادرشاه که می گذشت صدای ساز و اواز و خنده های مستانه ی انها حالش را به هم زد.به خود لعنت فرستاد که زن افریده شده بود.اندیشید:اگر مرد بودم،حال در کنار پدر و برادرانم تا پای جان می جنگیدم.ولی افسوس… صدای پای چند اسب که نزدیک می شدند او را از افکارش بیرون کشید و به سرعت پشت بوته ها پناه گرفت و بعد که از او دور شدند بر سرعتش افزود.وقتی از محل خطر دور شد،برای اخرین بار به کوهی که پناهگاه علی مردان خان و هم رزمانش بود نگاهی انداخت و با قلبی پر درد راه شهر را در پیش گرفت.

صبح زود بود که به در خانه ی ابراهیم بیک رسید و با تمام قدرت به در کوبید.در ان موقع روز هنوز مردم از خانه هایشان بیرون نیامده بودند و تنها چند کشاورز به چشم می خوردند که بیل و کلنگ به دست به طرف زمین هایشان می رفتند اما هیچ کدام از انها حتی به فکرشان هم نمی رسید که زیر ان هیبت مردانه،دختری چهارده ساله،با دلی مجروح و تنی خسته پنهان شده بود.مدتی بعد در چوبی بزرگ با صدای بلندی باز شد و پیرزنی جلوی در امد و با دیدن او حجاب گرفت:

-بفرمایید سرورم،با که کار دارید؟

-با ابراهیم بیک! بیچاره پیرزن وقتی صدای لیلی را شنید،چشمهایش از حدقه بیرون زد

-یا خدا!تو که زن هستی. لیلی بی حوصله تکرار کرد:

-من با ابراهیم بیک کار دارم.

-که هستی و با او چکار داری؟

-از من بازجویی نکنید،چون بسیار خسته ام و با هیچ کس به جز ابراهیم بیک حرف نخواهم زد.

-دختر جان تو این وقت صبح با این هیبت امده ای و می گویی با ابراهیم بیک کار داری،قبول کن گه به رفتارت مشکوک باشم. -شما حق دارید،ولی نمی توانم جلوی در برای شما هیچ توضیحی بدهم.

-بسیار خوب،بیایید داخل.خدا خودش به خیر بگذراند. لیلی پشت سر پیرزن وارد خانه شد و بنایی بزرگ و اعیانی را مقابل خود دید.اگر چه خانه نشان می داد که باید صاحب متمولی داشته باشد ولی هیچ نوکر یا کنیزی ان اطراف دیده نمیشد،انگار جز پیرزن هیچ جنبنده ای وجود نداشت.

-ابراهیم بیک کجاست؟

-فعلا نیست.کمی خستگی از تن بدر کنید و بعد برایم بگویید با او چکار دارید.

پیرزن رفت و شربتو شیرینی اورد و همانجا در حیاط کنار لیلی که روی تخت چوبی نشسته بود،نشست.لیلی تشکر کرد و گفت میل به چیزی ندارد.پیرزن باز پرسید:

-نگفتی با ابراهیم بیک چکار داری؟

-من دختر یکی از دوستان نزدیکش هستم،پدرم مرا به جانب او فرستاده است.اگر مرا ببیند می شناسد.

-دیر امدی بانو،ابراهیم بیک را چند روز پیش کشتند. لیلی بر جای ماند.

-راست نمی گویی! اشک در چشمان پیرزن حلقه زد:

-به خدا عین حقیقت را می گویم.سه روز پیش سپاهیان نادر به خانه ریختند و از ابراهیم بیک خواستند محل اختفای علی مردان خان را بگوید و چون ابراهیم بیک اظهار بی اطلاعی کرد،همین جا جلوی چشم زن و فرزندان سر از تنش جدا کردند.

-پس زن و فرزندانش کجا هستند؟ پیرزن سر به زیر انداخت و در حالیکه اشکهایش روی زمین می ریخت زیر لب گفت:

-چه بگویم راستش شرم دارم.

-بگو زن.

-بچه ها را در اب خفه کردند و خانم،ای خدا چه بگویم،همه انچه بر ما گذشت چه چیزی جز کابوسی هولناک می توان باشد.خانم را پیش خانجان،سردار نادر شاه به اسیری بردند.شنیده ام مجبورش کردند نیمه برهنه از او پذیرایی کند و بعد هم او را کشته اند. لیلی ساکت به فکر فرو رفت.حالا یقین داشت اگر شب قبل مردان ایلش زنان و دختران را کشته بودند،کارشان درست بود.پیرزن او را به خود اورد.

-حالا در این اوضاع و احوال به هم ریخته،شما امروز با این هیبت امده اید و سراغ ابراهیم بیک را می گیرید.نمی خواهم قصد و نیتتان را فاش سازید چون حس می کنم شما از دوستداران ابراهیم بیک هستید.ولی می ترسم سربازان نادرشاه باز هم به اینجا برگردند و وقتی شما را اینجا ببینند عاقبت خوبی در انتظارتان نخواهد بود.

اگر جه بهترین راه ممکن فرار لیلی از انجا بود ولی نمی توانست از پدرش و سربازان او زیاد دور شود.می دانست ان لحظه جنگی سخت بین انها و سربازان نادرشاه جریان داشت.بنابراین گفت:

-چند روزی مرا اینجا مخفی کیند.

-ولی سربازان نادرشاه چه؟

-خیالتان راحت باشد!انها دیگر به اینجا بر نخواهند گشت،چون محل اختفای علی مردان خان را پیدا کرده اند.

-این از خدا بی خبر بالاخره زهرش را ریخت.خداوند حامی علی مردان خان باشد،به راستی وجود چنین شیر مردی باعث افتخار همه ی ایل بختیاری و همه ی ایران است.قدمت روی چشم بانو،تا هر وقت می خواهی اینجا بمان. وقتی رفت تا اتاقی برای او مهیا کند،لیلی سر به اسمان برد و زمزمه کرد: -خداوندا،پدرم را در پناه خودت حفظ کن.

 

ادامه داستان در قسمت چهارم

درباره ی hadi saghaei

hadi saghaei

لینک کوتاه مطلب : http://goalcast.ir/?p=1193

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به شبکه های اجتماعی ما بپیوندید

RSS
Follow by Email
Instagram
Facebook
Facebook
Twitter