شنبه , خرداد ۴ ۱۳۹۸
خانه / آموزش / فرهنگی / داستان / فارسی / رمان کمبود عشق قسمت ۲

رمان کمبود عشق قسمت ۲

 

کمبود عشق
کمبود عشق

-زیاد جالب نیست.مدام با هم قهریم. هلن خندید و گفت:شماها هر دوتون کله شقین.به ازدواج باهاش فکر کردی؟

-پسر خوبیه ولی… صدای فریاد پسرها از پشت سرشان انها را از جا پراند:

-اهان پس اینجا قایم شدین؟ دخترها از جا بلند شدند.

-کی گفته ما قایم شدیم،اومدیم یه کم با هم حرف بزنیم.

-تموم کارها رو گردن ما انداختین،اونوقت می گین اومدین باهم حرف بزنین،اینم از اون کلک های دخترونس… پریارو به تونی گفت:

-ولی برای تو بد نیست بیشتر کار کنی،چون لااقل جلوی گنده تر شدن هیکلت رو می گیره. دنی وهلن زیر خنده زدند.تونی امد جلویش ایستاد.در نگاهش شیطنت اشنایی موج میزد:

-دختر خانم قلمی،هیکل گنده کردن هنر می خواد. پ ریا ناغافل او را هل داد و تونی از پشت توی اب افتاد.پریا با خنده گفت: -حالا توی اب هنرتو نشون بده… باز صدای خنده هلن و دنی بلند شد.تونی که سر تا پا خیس شده بود از اب بیرون امد و دست پریا را کشید و او را به طرف دریاچه برد:

-نه تو بیا هنر نمایی کن.

-پریا تقلا کرد دستش را از دست تونی بیرون بکشد ولی تونی روی دنده لج افتاده بود.

-ولم کن تونی.

-نه!اینبار دیگه ول کن نیستم. حالا تا زانو توی اب رفته بودند.

-بس کن،می دونی که از اب می ترسم.

-امروز می خوام ازت یه شناگر ماهر بسازم.

-نه،نمی خوام،دنی بیا جلوشو بگیر،این دیوونه شده.

-ولش کن تونی.

-نه خودش شروع کرد،دیدی که من کارش نداشتم. حالا تا کمر داخل اب بودند و پریا شروع به جیغ زدن کرده بود.هلن با ترس رو به دنی گفت:

-انگار راستی شنا بلد نیست. دنی هم به اب زد و گفت:

-دست بردار پریا!این اداها چیه در میاری؟ پریا که حالا تا شانه در اب بود در حالیکه سعی میکرد دستش را از دستهای تونی بیرون بکشد فریاد زد:

-چرا نمی فهمین،من دارم غرق میشم. جیغ زد:

-هلن بیا منو از دست این دیوونه ها نجات بده. هلن هم به اب زد.حالا پریا دیگر جیغ نمی کشید و رنگش مثل گچ سفید شده بوود.هلن داد زد:

-تونی دستشو ول کن.واقعا حالش بده.

-بیخود ازش دفاع نکن،داره ادا در میاره. حالا پریا در مرز بیهوشی بود. هلن دست پریا را از دست تونی بیرون کشید ولی پریا نتوانست خود را داخل اب نگه دارد چون روی بازوهای هلن غش کرده بود.تونی و دنی با دهان باز به پریا می نگریستند.دنی گفت:

-چه غلطی کردی تونی،پریا واقعا بیهوش شده. هلن داد زد:

-چرا ماتتون برده؟بیاین کمک کنید باید از اب ببریمش بیرون… مدتی بعد در مقابل نگاه مضطرب دیگران بالاخره پریا چشمهایش را باز کرد.حالا افتاب داشت غروب می کرد و هوا سردتر شده بود،بنابراین پتویی دورش پیچیده و او را کنار اتش نشانده بودند.صدای هلن را شنید:

-بهتری؟ اشک در چشمان پریا موج زد:

-واقعا مرگ رو جلوی چشام دیدم.

-فکر نمی کردم تا این حد از اب بترسی.

-از اب متنفرم مث این می مونه که یه نیروی قوی منو زیر اب می کشه.پاهام اونقدر سنگین میشه که انگاز یه وزنه ی سنگسن بهشون بستن.به همین خاطر تا حالا شنا یا دنگرفتم و توی عمرم طرف هیچ استخر پر ابی نرفتم.ولی امروز… صدای دنی را شنید:

-ما قصد نداشتیم… پریا حرفش را قطع کرد:

-چرا شما دو تا قصد داشتید من رو به کشتن بدین.اون دوست دیوونت کجاست؟

-همین جا بود،وقتی دید به هوش اومدی رفت.اون بیشتر از همه ما نگران بود.

-برو بهش بگو دیگه تا عمر دارم نمی خوام قیافشو ببینم.

-پریا بس کن ،اون که از قصد اینکارو نکرد.

-ندیدی چطور داشت مثل یه روانی از شکنجه ی من لذت می برد؟

-اصلا این طوری که تو فکر می کنی نیست.خودت بهتر از همه ما می دونی که چقدر دوستت داره.اون فقط می خواست باهات شوخی کنههمون طور که تو باهاش شوخی کردی.هیچ کدو ماز ما فکر نمی کردیم،اونقدر از اب بترسی.

-دنی بس کن دیگه نمی خوام چیزی بشنوم. هلن لیوان شیری را به طرف پریا گرفت و رو به دنی گفت:

-ولش کن!مگه نمی بینی حالش هنوز جا نیومده.

دنی بلند شد و زیر لب گفت:

-نگاه کن چطوری روزمون خراب شد. وقتی پریا سیر را مزه مزه می کرد.تونی معذب از جادر بیرون امد.گوشی تلفن همراه دستش بود:

-پریا مامانت پشت خطه،میگه با تو کار داره. پریا تلفن را از او گرفت،بدون انکه نگاهش کند.

-سلام مامان،بله خوبم،اوهوم خیلی خوش می گذره. هلن و دنی پوزخند زدند.

-بله مامان همه خوبند.باشه فردا می بینمتان. گوشی را قطع کرد و ان را روی زمین گذاشت.تونی امد جلویش نشست.

-پریا من واقعا متاسفم.

-فعلا چیزی نگو.هنوز از شوک کاری که باهام کردی بیرون نیومدم.

-به خدا قصد بدی نداشتم.فقط می خواستم باهات شوخی کنم. پزیا ساکت ملند و تونی با ناراحتی سرش را میان دستانش گرفت. بعد از شان دنی برای انکه اوضاع را بهتر کند رفت و گیتارش را اورد.روی حلبی کنار اتش نشست و شروع به نواختن کرد.تا نیمه شب چهار نفری دور اتش همراه با صدای گیتار خواندند و وقتی اتش رو به خاموشی می رفت بالاخره تصمیم گرفتند به چادرهایشان بروند.ولی صدای مردی که از تاریکی به طرف انها می امد همه را شگفت زد کرد:

-سلام بچه ها.شب بخیر. هر چهار نفر متعجب به طرف او نگریستند.پریا خیلی زود او را شناخت.همان مردی بود که توی رستوران دیده بود.حالا در پس شعله های رو به خاموشی اتش چهره ی او را از نزدیک میدید.مردی بود حدودا پنجاه ساله،با چهره ای ارام،لباسی مندرس و کلاه حصیریی روی سر داشت که ان را تا حد ممکن پایین کشیده بود.ترس در چهره ی همه به وضوح دیده میشد.در ان سکوت سنگین،او بدون انکه منتظر تعارف بماند،امد و کنار اتش نشست تا خودش را گرم کند.نگاهی به پریا انداخت و در حالیکه لبخنذی مرموز بر لب داشت گفت:

-شب سردیه،این طور نیست؟ وقتی سکوت و وحشت انها را دید خندید و گفت:

-از من می ترسید؟باور کنید قاتل یا دزد نیستم. تونی زیر لب گفت:

-قبول داری که یه جورایی خیلی عجیب و غریبی؟ مرد بر خلاف انتظار همه خندید:

-خیلی ها فکر می کنن دیوونم و من تصمیم ندارم نظرشون رو عوض کنم.اونا هر طور بخوان می تونن درباره ام فکر کنن.ولی خوب دوست دارم شماها باور کنین منم یه ادم معمولیم،یعنی یه امد معمولیبودم.ولیاز وقتی یاد گرفتم دنیا رو از یه پله بالاتر نگاه کنم اوضاع عوض شد.حالا چیزهای زیادی از جهان اطرافم میدونم.چیزهایی که باری شما قابل درک نیست.

-نمی خوای یه زندگی عادی داشته باشی؟

-نمی دونم شاید یه روزی باز سر خونه و زندگیم رفتم.قبل از این مهندس کامپیوتر بودم هلن گفت:

-باورم نمیشه.نکنه ما رو گذاشتی سرکار؟ مرد خندید:

-هر طور راحتی فکر کن.تو ه مرشته ی کامپیوتر رو دوست داری مگه نه؟ شایدم بخواهی یه روز مهندس کامپیوتر بشی.با این حال مواظب باش مثل من نشی. باز خندید ولی هلن حسابی جا خورد.همه متعجب به هم نگریستند.دنی بالاخره گفت: -نگفتی برای چی اومدی اینجا؟ مرد دوباهر نگاه نافذش را به پریا دوخت:

-برای دیدن دوستتان. پریا خودش را جمع و جور کرد و با تردی دبه مرد نگرسیت.مرد خندید و گفت: چرا از من میترسی؟باهات کاری ندارم.قصد هم ندارم دیوانه ات کنم.یعنی همنی چیزی که من شده ام. بعد باز خندید و به سرعت ساکت شد،مکثی کرزد و ادامه داد:

-امروز وقتی توی رستوران دیدمت،حسی بهم گفت باید باهات حرف بزنم.ابتدا سعی کردم اون حسو نادیده بکیرم چون فکر کردم ظرفیت حرفام رو نخواهی داشت ولی خوب اون حس از از صبح تا حالا خیلی قوی داره باهام می جنگه.به خاطر همین اومدم تا یه کمی باهات صحبت کنم. تونی پرسید:

-از کجا میدونستی ما اینجاییم؟

-پیدا کردنتون زیاد سخت نبود.من این اطرافو مثل کف دستم می شناسم. تکه چوبی برداشت و داخل اتش رو به خاموشی انداخت.وقتی بازشعله ی سرخ ان چهره ی همه را روشن کرد رو به پریا گفت:

-از اب می ترسی،نه؟ چشمهای پریا از تعجب گرد شد.هلن گفت:

-تو از کجا می دونی؟ مرد به جای انکه جواب او را بدهد،در ادامه حرفهایش گفت:

-از شرق امده ای؟

-چی؟ -منظورم اینه که ترک،عرب یا ایرانی هستی؟ پریا پوزخند گرفت:

-نه من در هلند به دنیا امده ام. مرد که انگار مشغول چیدن پازل بود ادامه داد: تو یه دختر شرقی هستی.هووم…شاید ایرانی باشی.

حالا داشت به اتش می نگرسیت و حال پریا حسابی بد بود.تونی به کمکش امد:

-معلومه هر کی به قیافش نگاه کنه به اسونی می فهمه نژاد اروپایی نداره.

-پسر جان انقدر حرف نزن،بذار فکرم رو متمرکز کنم. تونی می خواست بلند شود و او را از انجا بیرون بیندازد ولی پریا جلویش را گرفت.

-نه بذار ادامه بده.

-بهتره یه سری به کشورت بزنی.

-کشور من اینجاست.

-با من بحث نکن دختر!می دونم که مال اینجا نیستی.توی سرزمینت دختری مو قرمز و بسیار شبیه به تو منتظرت هست.یه دختر با یه روح بزرگ…اونجا کنار یه بنای سنگی قدیمی ایستاده،شاید چشم انتظار تو باشه. پریا از شدت اضطراب و سرما می لرزید.هلن داد زد:

-اگه یه روح خبیث سراغمون می یومد بهتر از تو بود.بلند شو برو. مرد از جا بلند شد و خونسرد گفت:

-اره دیگه باید برم. دوباره رو به پریا کرد و افزود:

-در سرزمینت یا مردی اشنا میشی که عاشق گل و گیاهه.اگه دیدیش سلام منو بهش برسون. تونی با خشم بلند شد:

-میری یا…؟ -نه!نه!پسر جان.انرژیت رو بیخود مصرف نکن،خودم دارم میرم.از میهمان نوازیتون هم ممنون.شب خوبی داشته باشین بچه ها! و در حالیکه باز می خندید در تاریکی شب گم شد. تونی گفت:

-دیوانه همه ما رو سرکار گذاشته بود. دنی دستهایش را بالا گرفت و ادا در اورد:

-یو…ها!…ها.من دارم می بینم که روح شیطان به جلد پریا رفته و می خواد همه ی ما رو بکشه! هلن سرش دادزد:

-بس کن دنی حالا چه موقع این حرفهاس تونی خندید:

-چیه ترسیدی؟

-نه که شماها نترسیدین!من که میرم بخوابم،پریا نمی یایی؟

-نه می خوام یه کم اینجا بشینم.

-پس من میرم.شب بخیر. دنی دنبالش راه افتاد و ادا دراورد:

-یوها…ها!من یه روح سرگردانم،میخاوم دماغتو ببرم.

تونی خندید ولی هلن کفشش را دراورد و به طرف او پرت کرد.

-اگه طرف چادر من پیدات بشه خودت میدونی.

-خیلی خوب بابا،بداخلاق

-شب بخیر بچه ها

-شب بخیر دنی خوب بخوابی.پریا چرا نمیری بخوابی؟

-خوابم نمیاد.تونی فکر میکنی حرفهایی که زد حقیقت داشت؟ تونی خوشحال از اینکه پریا ماجرای قهرش را فراموش کرده گفت:

-ما ور گذاشت هبود سرکار،یارو دیوانه بود!

-واقعا؟!

-نگو که حرفاشو باور کردی.فقط یه ادم احمق حرفای همچین ادمی رو باور می کنه. پریا با خشم از جا بلند شد و گفت:

-یعنی من احمقم؟

-نه منظورم این بود که… قبل از انکه حرفش تمام شود پریا رفته بود.تونی زیرلب غرید:

-باز قهر کرد. روز بعد پریا جلوی ایینه خودش را ورانداز می کرد و با خود حرف میزد:

-یعنی اینقر تو چهره ام شرقی بودن واضحه؟اره خیلی راحت میشه گفت نژاد اسیایی دارم.ولی اون مرد می تونست بگه عرب هستم یا حتی هندی.چطور به این اسونی حدس زد ایرانی هستم؟ یعنی این دخنر مو قرمز که ازش حرف میزد «حالا قلبش به تندی می تپید،کنار پنجره نشست و به فکر فرو رفت. کلافه و با حرص کیفش را برداشت و از پله ها پایین امد.پدر مشغول خواندن روزنامه »واقعا…اَاَاَه.دارم دیونه میشم. بود.با دیدن او از بالای عینک گفت:

-پریا کجا میری؟

-میرم کتابخونه

-زور برگرد پریا با اخم خارج شد و در کنار مادرکه مشغول اب دادن به گلها بود ایستاد.در حالیکه بند کتانیش را می بست باز غرولند را شروع کرد:

-این بابا اصلا نمی خواد باور کنه حالا داره تو یه کشر اروپایی زندگی میکنه.هنوزم اون تعصبهای خشک ایرانی رو داره.هر وقت می خوام از خونه برم بیرون میگه زود بیا.یا هر وقت تونی رو باهام می بینه اونقدر بد باهاش رفتار میکنه که بیچاره تا بابا رو میبینه رنگش از ترس می پره…اخه این کارایعنی چی؟!

-باز شرووع کردی پریا هر چی باشه پدرته.

-اره مامان ولی تا کی باید این امرو نهی های اون رو تحمل کنم.اینجا ایران نیست که برنن تو سر دخترا و صداشون در نیاد.فکر کرده منم پریسام که هر چی بگه بگم چشم.

-مگه پریسا چشه؟

-هیچی ولی من مث خواهرم نیستم.دلم نمی خواد این قانونهای دست و پا گیر ایرونی مدام بهم گوشزد بشه.

-نمی فهمم تو چرا اینقدر فکرت نسبت به ایران منفیه.چرا دوس داری منکر این بشی که اصل و نسب ایرانی داری؟

-پریا جوابی نداد.

-ببین پریا چه خوشت بیاد و نیاد ایرانی هستی چون من و پدرت ایرانی هستیم و خواهرت هم تو ایران بدنیا اومده.پس تو حق نداری عقیده های ما رو زیر سوال ببری

-به خدا نمی خوام فرهنگ شما رو زیر سوال ببرم.ولی منم دوس دارم مث همه ی دوستای دیگه ام ازاد باشم.اگه قراره تو هلند زندگی کنم پس باید با فرهنگ اینا خو بگیرم.

-اینجا زندگی کن ولی فرهنگ خودت رو حفظ کن.

-اخخه چطوری؟

-اولین قدمش اینه که ایرونی بودن خودت رو کتمان نکنی. پریا زیر لب گفت:

-دارم سعی می کنم همین کارو بکنم.الان هم دارم میرم کتایخونه چند تا کتای ایرانشناسی پیدا کنم. مادر لبخند عمیقی زد : -خوشحالم پریا هم لبخندی زد از پشت پنجره سرک کشید و به پدر که غرق مطالعه شده بود نگاهی انداخت.اهی کشید و ار خانه بیرون رفت.  چند ساعت بعد روی میز مطالعه اش از کتایهای قدیمی و جدید درباره ی ایران پر بود،ولی چون به زیبان فارسی اشنایی نداشت تنها به دیدن عکسها اکتفا میکرد.بناهای باستانی قدیمی،مکان های مذهبی با گنبدهای بزرگ و کاشی کاریهای رنگارنگ،حوضهای گرد و بزرگ محصور در میان درختان سر به فلک کشیده،همه و همه برایش جذاب بود.اگر چه دیدن ان تصاویر برایش تازگی داشت ولی انگار با انها مانوس بود و با دیدنشان احساس خوشایند و در عین حال نااشنایی به ارامی در قلبش رخنه میک رد.وقتی مادر وارد اتاق شد خیره به صفحه ای مینگریست:

-مامان بیا ببین.

-چی رو؟

-دخترا تو ایران این طوری لباس می پوشن؟

-نه همه!عشایرن که لباسهای بلند می پوشن و چارقد دور سرشون میپیچن… -عشایر به کیا میگن؟

-اونا مدام کوچ می کنن…زمستونا به جاهای گرمسیر میرن و تابستونام به منازق سردسیر و زندگیشون با پرورش دام می چرخه.

-یه جورایی مث کولی ها زندگی میکنن نه؟

-اره

-جالبه!

مادر کنارش روی تخت نشست و برای مدتی به پریا در حال ورق زدن کتابها نگریست.بالاخره طاقت نیاورد و پرسید:

-حالا چی شده یه دفه اینقدر به ایرانشناسی علاقه پیدا کردی؟

-خوب،پریسا چند بار ازم خواسته برم ایران رو ببینم.

-بله می دونم و تو هر دفعه گفتی هیچ علاقه ای به رفتن نداری.

-حالا دارم می فهمم اونجا یه کشور قدیمی و باستانیه و بناهای قشنگ زیادی داره.پس می تونم به عنوان یه توریست ایران برم.

-جدی میگی؟ پریا خندید.

-نمی دونم شاید…باید بیشتر فکر کنم. و پیش خود اندیشید:

-اگه اونقدرها هالو باشم که حرفهای یه پیشگو رو باور کنم.بعید نیست.واقعا سر از ایران در بیارم! مادر که بیرون رفت،پریا باز به عکس دختر عشایر خیره ماند و زیر لب زمزمه کرد:

-اگه اونجا برم و واقعا با یه دختر مو قرمز اشنا بشم چی؟ پوزخندی زد و کتاب را گوشه ای پرت کرد.  درست سه روز از ایران شناسی پریا می گذشت که نزدیکیهای غروب امد . کنار مادرش روبروی تلویزیون نشست و دل به دریا زد و گفت:

-مامان عکسی که ار اون دختر کولی ایرانی بهتون نشان دادم یادتون هست؟

-اره چطور مگه؟

-اگه منم بخوام برم ایران،میشه اون طور لباس بپوشم؟

-نه البته که نمیشه! و بعد از این حرف بلافاصله نگاهش را از تلویزیون گرفت و با تعجب به او نگریست. پریا سریع در ادامه حرفهایش افزود:

-می خوام برم کشور شما و بابا رو از نزدیک بببینم.یه جهانگردی کوچیک از نظرتون که اشکالی نداره؟

-مطمئنی که عقلت سر جاشه؟چطورد می خوای بری ایران؟

-کاری نداره سوار هواپیما میشم و پیش پریسا میرم.

-ولی پدرت؟

-مامان تو رو به خدا باز شروع نکن.من که بچه نیستم.این کجاش بده که کشور شما رو از نزدیک ببینم؟

-باز تو به یه چیزی بند کردی؟این ایران رفتنت دیگه نمی دونم چه صیغه ای یه!

-اِ خودتون گفتین فرهنگ ایرانی رو یاد بگیر.

-حالا من یه چیزی گفتم.

-پس من میرم.

-من نمی دونم.باید باباتو راضی کنی. بلند شد و توی اشپزخانه رفت.پریا با لج بازی ادامه داد:

-من هر طورشده میرم ایران…حالا می بینین! و زیر لب افزود:

-اخه باید ببینم حرفای اون پیشگو درست درمیاد یا نه؟واقعا که چه ادم ابلهی هستم،اگه تونی بفهمه؟! دو روز بعد وقتی همراه تونی از زمین اسکیت برمی گشت،تصمیمش را بی مقدمه گفت:

-می خوام سفری به ایران داشته باشم. تونی بر جای ماند و گفت:

-این اولین باره که این حرف رو ازت می شنوم.نکنه واقعا حرف های اون دیوونه رو باور کردی؟

-نه اصلا ربطی به حرفای اون نداره!میدونی که خواهرم مدتی میشه که ایران رفته و اونجا زندگی میکنه. می خوام برم ببینمش. -چرا اون نمیاد تو رو ببینه؟

-چون از اینجا خوشش نمیاد.

-خوب تو هم از اونجا خوشت نمیاد،پس دلیلی برای رفتن تو هم وجود نداره.

-کی گفته من از ایران خوشم نمیاد.اونجا وطن پدر و مادرمه…

-حرفای جدید میزنی.

-آره!چون می خوام برای یک بار هم که شده ایران رو از نزدیک ببینم.

-انگار حرفای اون روانی حسابی روت اثر گذاشته.

-هر طور که می خوای فکر کن.

-حالا که اینطوره منم میخوام برای ادامه تحصیل به انگلیس برم. پریا متعجب نگاهش کرد.

-هیچوقت درباره اش چیزی نگفته بودی. تونی سرش را به زیر انداخت.

-آره چون می خواستم بمونم.ولی حالا که تو میری منم دنبال تحصیلم میرم.

-چرا انگلیس؟

-از دانشگاه آکسفورد،بورسیه گرفتم.

-خیلی عالیه!امیدوارم موفق باشی. تونی آمد جلوی او ایستاد.

-به هلند برمیگردی؟

-آره،حتما!بیشتر از چند هفته ایران نمی مونم.

-پریا من هنوز سر حرفم هستم.

-کدوم حرف؟؟

-خودت رو به اون راه نزن،خوب میدونی منظورم چیه.

-تو بعدها موقعیتهای خیلی زیادی برای ازدواج پیدا میکنی.

-ولی من… -تونی ما راهمون از هم جداست پس چرا به یه کار نشدنی اصرار داری؟ تونی مدتی مکث کرد ولی بعد بدون هیج حرفی راهش را گرفت و رفت.این بار نوبت تونی بودکه قهر کند.قهری سخت،طوری که حتی حاضر نشد برای خداحافظی از پریا به فرودگاه برود. * * * حالا پریا در ایران بود.وسایلش در صندوق عقب ماشین نامزد خواهرش جا خوش کرده بودند و خودش هم در صندلی عقب فرو رفته بود،ولی هنوز باور نداشت در ایران بسر میبرد.سکوت خیابانهای خلوت،در زیر نور نارنجی رنگ تیرهای چراغ برق سر به فلک کشیده را فقط صدای ماشین هایی که با سرعت از کنارشان می گذشتند می شکست.وقتی به میدان بزرگ رسیدند،شیشه ی ماشین را پایین کشید تا آن بنای عظیم وسط میدان را بهتر ببیند.وقتی باد موهایش را زیر روسری که ناشیانه سر کرده بود بیرون کشید خنده اش گرفت.

-پریسا من اینجارو میشناسم. دختری که چند سال از او بزرگتر مینمود از صندلی جلو به طرف او برگشت و لبخندی به روی پریا زد:

-جدی!

-آره این میدان آزادیه.قبل از اینکه ایران بیام عکس این بنارو تو یه کتاب ایران شناسی دیدم.

-جالبه!خواهر من ایران شناس هم شده. مرد جوانی که رانندگی میکرد از داخل آئینه به او نگریست و پریا به رویش لبخند زد.با آنکه خواهرش نزدیک یک سال میشد با او نامزد شده بود ولی برای پریا به غریبه ای می مانست.پیش خود اقرار کرد که حتی با خواهرش هم غریبه شده بود.پریسا چهار سال از او بزرگتر بود.وقتی خانواده شان بیست سال قبل به هلند مهاجرت کرده بودند،پریسا خیلی کوچک بود و پریا یک سال بعد در آنجا به دنیا آمد.وقتی چشمش را به روی دنیا گشود،پرستارهای خارجی بالای سرش بودند و در شناسنامه اش ذکر شد که متولد آمستردام است.پس برای او همه چیز حکیت از این داشت که ایرانی نیست بلکه تبعه ی هلند است و به همین دلیل ایران هیچوقت مفهوم خاصی برای او نداشت. البته تا قبل از آنکه با آن پیشگو آشنا بشود.

حتی اگر پدرشان قدغن نکرده بود در خانه هلندی حرف بزنند،شاید هیچوقت زبان فارسی را هم یاد نمی گرفت.بر خلاف او پریسا از همان بچگی سئوالهای زیادی درباره ی ایران از پدر می پرسید و او نیز با خوشرویی از کشورش صحبت میکرد.پریسا همیشه دوست داشت بعد از گرفتن دیپلم به ایران بیاید و این آرزوی او جامه ی عمل پوشید،چون دو سال قبل وقتی امین وپدرش برای کار تجاری سر از هلند درآوردند،در پی آشنایی دو خانواده در یک رستوران محلی نزدیک خانه شان،امین دلباخته ی پریسا شد و وقتی از او خواستگاری کرد پریسا از خدا خواسته جواب مثبت داد،چون همیشه در رویاهایش بود که با مردی ایرانی ازدواج کند.

این علاقه ی زیاد او به ایران همیشه برای پریا عجیب بود ولی وقتی او و امین بعد از نامزدی مختصری راهی ایران شدند،با اینکه دوری او برایش سخت می نمود ولی خوشحال بود از اینکه پریسا بالاخره به آنچه می خواست رسید و خودش اگرچه هیچوقت قصد نداشت به ایران بیاید،حالا در کشوری بود که نام آن همیشه احساسی توام با غربت و ترسی ناشناخته در دلش می انداخت. پریسا بالاخره سکوت را شکست.

قسمت سوم رمان کمبود عشق

درباره ی hadi saghaei

hadi saghaei

لینک کوتاه مطلب : http://goalcast.ir/?p=1191

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *