خانه / آموزش / فرهنگی / داستان / فارسی / رمان کمبود عشق قسمت هشتم

رمان کمبود عشق قسمت هشتم

کمبود عشق
کمبود عشق

-این سبد چقدر سنگین است.در ان چه گذاشته ای پیرزن؟

-مقدار زیادی کلوچه،با احتیاط حرکتش دهید.

-حمل کلوچه که این حرفها را ندارد هر دو با هم خندیدند و بالاخره بعد از تکانهای زیاد سبد را داخل گاری گذاشتند ترخان گفت:

-غلام بچه امشب تو اسب مرا هی کن.من پشت گاری می نشینم تا شربت داخل کوزه ها نریزد.پارچه ای روی سبد و کوزه ها انداخت و مدتی بعد گاری به حرکت در امد ولی در زمان کوتاهی متوقف شد و صدای سربازی به گوش رسید

-اهای غلام بچه بیا پایین و نشانم بده در پشت گاری چه داری قلب لیلی به شدت می تپید و به سختی تلاش می کرد تا جلوی صدای بلند نفس نفس زدنهایش را بگیرد صدای ترخان از فاصله ی بسیار نزدیک به گوشش می رسید:

-تو را چه می شود سرباز دلیر،مرا نمی شناسی؟

-اهای ترخان تو پشت گاری چه می کنی؟

-مواظبم تا ته مانده های غذای سلطان نریزد

-به کجا می روی؟

-هنوز دراین چند سال نفهمیده ای بعد از کا طاقت فرسا به کجا می روم؟ -خیلی خوب سهم من چه میشود؟

-بهترین هایش را در اشپزخانه برای تو نگه داشته ام.اینها همه ته مانده اند. -از سر گداهای قسطنطنیه هم زیاد است.کار خوبی میکنی که خوبهایش را برای من نگه می داری.

-حالا هیکل گنده ات را تکان بده و از سر راه کنار برو تا من بروم.

-سرباز فریاد زد:

-راه را برای ترخان باز کنید گاری بار دیگر با سروصدای بلندی شروع به حرکت کرد.مدتی بعد ترخان با نشان دادن برگه ی عبور از دروازه ی اصلی نیز گذاشت،در شهر غلام بچه را مرخص کرد و در کوچه ی دنج و خلوتی به کمک لیلی شتافت.دختر وقتی از سبد بیرون امد اشک شوق در چشمانش حلقه زده بود.ترخان زیر لب گفت:

-دیگر تمام شد لیلی زن را در اغوش گرفت و گفت:

-به معجزه شبیه بود که گرفتار نشدیم.

-خواست خدا بود -بله خدا تو را در اوج ناامیدی برای من فرستاد

-ولی این اخر کار نیست حالا تازه شرو ماجرا است.بادی مکانی امن برای مخفی کردنت بیابم و گرنه سربازان خیلی زود پیدایت می کنند.

-حالا چه کنم؟من که اینجا کسی را ندارم

-ولی من زن مسیحی را می شناسم که در شهر زندگی می کند.تو راپیش او میبرم.

-این زن کیست؟

-کنیزی بود که سالها پیش به دست اربابش ازاد شدوحالا او زن مسنی است که با او دوستی نزدیک دارم.دیشب در مورد تو با او صحبت کردم و با کمال میل رضایت داد تا برای مدتی تو را مخفی کند. لیلی سرش را پایین انداخت و ترخان ادامه داد:

-بهتر است سوار گاری شویم و حرکت کنیم تا قبل از طلوع افتاب انجا باشیم.مدتی بعد د محله ی مسیحی ها بالاخره جلوی دری چوبی توقف کردند.

دخترکی در را باز کرد و به استقبال انها امد.ترخان گاری را داخل خانه برد و لیلی با تحسین به حیاط یزرگ و پر از درختان سرسبز و بوته های رز ویاس که چون پیچکی درختان سرو حیاط را در بر رگفته بود نگریست.مدتی بعد زنی حدود چهل ساله با قدی بلند و اندمی باریک لبخند زنان به انها نزدیک شد.

-سلام بر ماریا دوست عزیزم

-سلام ترخان دو زن یکی سیاه و یکی سفید همدیگر را در اغوش گرفتند.بعد زن به لیلی نگریست

-این همان دختریست که برایم گفتی؟

-اری!خواست خدا بود که بی دردسر بتوانم از کاخ بیرونش بیاورم رو به لیلی با لهجه ای غریب پرسید: -نامت چیست؟

-لیلی ترخان اهسته گفت: -بسیاز مزاقب باش تا کسی از بودنش د راینجا اگاه نشود.اگر جاسوسان او را ببینند و بشناسند برای همه ی ما دردسر بزرگی بوجود خواهد امد. زن سرش را تکان داد و بار دیگر چشمان درشت ابی رنگش رابه لیلی دوخت و پرسید: -اهل کجایی؟

-ایران

-پس تو هم غریبی!همین است که راحت نمی توانی به زبان عثمانیها صحبت کنی.بسییاز خوب بیایید داخل خانه،وسایل خوردن و اشامیدن و استراحت اماده است ترخان گفت: -لیلی را داخل ببر!او هنوز کمی مریض است

-ولی تو چه؟

-من باید به سرعت راهی قصر شوم.اگر دیر برسم چه بسا به من ظنین شوند.

-ولی هنوز مقداری غذا در گاری مانده است. -سر راه انها را به محله ی صربها میبرم لیلی گفت: -کی بر می گردید؟

-در اولین فرصت به دیدارتان می ایم. لیلی با تردید به او نگریست.ترخان دست او را فشرد و گفت: -نگران نباش.اینجا در امانی. لیلی زیر لب گفت: -ولی من باید دنبال محمدپاشا بگردم

-حالا موقعش نیست.در بهترین فرصت به او هم خواهیم پرداخت لیلی سر به زیر انداخت.ماریا گفت: -نباید برای مدتی بیرون بروی چون از امروز همه جا را به دنبال تو خواهند گشت.

-ایا براستی من در اینجا در امانم؟!

ماریا با تردید به ترخان نگریست و ارام گفت:

-امیدوارم این گونه باشد ترخان که برای رفتن عجله داشت گفت:

-حالا بررو استراحت کن. وقتی او با ان گاری فرسوده از خانه خارج شد.لیلی با دلی پر امید همراه ماریا وارد محل اقامت جدیدش شد.

دو روز بعد هنگامی که لیلی کنار ماریا روی نیمکتی از لیفه ی خرما زیر الاچیق نشسته بود و ماریا مشغول گلدوزی روی پارچه ی ابریشمی بود،بی حوصله چشمهایش را روی هم گذاشته بود و به صدای ساری که بالای سرشان می خواند گوش میداد.از وقتی از حرمسرا فرار کرده بود لحظه ای ارام و قرار نداشت.

از سویی نگران بود سربازان او را پیدا کنند و از سوی دیگر ماریا به هیچ وجه به او اجازه نمی داد از خانه خارج شود و به جستجوی محمدپاشا این که از گذشته بدتر است حالا نه تنها مثل حرمسرا اسیرم بلکه باید مدام نگران باشم مرا «برود.گاهی می اندیشید:

و بعد بلافاصله از فکر خود پشیمان میشد و از خدا درخواست می کرد ناسپاسی اش را »بیابند و وضع از این بدتر شود. ببخشد.ان روز بالاخره ترخان بعد از دو روز غیبت پیدایش شد و لیلی با شوق به استقبالش دوید.

-سلام ترخان چه خبر؟ زن فربه دست روی شانه ی او گذاشت و در حالیکه نفس نفس میزد گفت:

-دختر جان صبر کن نفسی تازه کنم.چند بار با پای پیاده کوچه را رفته ام و برگشته ام تا مطمئن شده ام کسی تعقیبم نمی کند.حالا هم باید کمی استراحت کنم ماریا جلو امد و دوستش را در اغوش گرفت و گفت:

-به او حق بده.این چند روز بی خبری برایش خیلی سخت بوده است. ترخان اهی کشید و ساکت ماند.ماریا دستهایش را به هم کوفت تا کنیز لال برایشان شربت بیاورد.لیلی هم چنان بی قرار نشان می داد.بالاخره وقتی چند جرعه ا شربت خنگ وشید حالش کمی جا امد و گفت:

-وضع از انکه فکر میکردم بهتر است ماریا و لیلی نفس راحتی کشیدند.ترخان ادامه داد:

-در کاخ همه چیز به ظاهر ارام است،چون سلطان والده نخواسته باخبر ناپدید شدن یکی از دخترهای حرمسرا که مورد توجه سلطان قرار گرفته است اشوب و بلوا به راه بیندازد.

ولی چند تن از ندیمان نزدیکش را دوره انداخته تا رد پا و سراغی از تو بگیرند.فکر می کنم حدس زده بوسیله ی همدست یا همدستانی فرار کرده ای.

ماریا گفت: -باز جای شکرش باقیست که سربازان را برای یافتن لیلی در شهر پخش نکرده است.

-خودشان می دانند اگر این خبر به بیرون از کاخ درز پیدا کند امپراطوری عثمانی مظحکه ی عام و خاص میشود و همه خواهند گفت این حکومت عظیم و پر اوازه حتی نتوانسته جلوی فرار کنیزی را از دژها و دفاع چند لایه ی قصر بگیرد ماریا خدید و لیلی پرسید: -سلطان چه؟ایا او هم سکوت اختیار کرده؟

-چیز زیادی نمی دانم.ولی احتمال میدهم سلطان را از جریان مطلع نکرده باشند.

کنیزها می گویند شنیده اند ندیمه ی مخصوص سلطان والده از عایشه درباره ی دختر مو قرمزی که به طور مرموزی از حرمسرا ناپدید شده پرسیده است و عایشه در جواب او گفته که ان دختر را به خاطر بیماری مسری که داشته از انجا بیرون برده اند و حالا هم به خاطر بیماری مهلکش مرده ست.

به یقین همین داستان را برای سلطان ساده و از همه جا بی خبر هم تعریف کرده اند که صدایش در نمی اید.

ماریا گفت: -درست است.اگر حقیقت را می دانست تمام قسطنطیه را برای یافتن لیلی زیر پا می گذاشت.

لیلی گفت: -یعنی سلطان نفهمیده به او دورغ گفته اند؟

-دختر جان سلطان مرد باهوشی نیست.بعد ازمدتی هم با وجود زیباترین دختران دنیا در حرمسرایش یاد و خاطره ی دختری چشم سفید چون تو را از یاد می برد.

لیلی خندید و نفس راحتی کشید و بعد از مدتی زیر لب گفت: -پس حالا می توانم دنبال محمد پاشا بگردم؟

-به چند نفر سپرده ام ردپایی از او بیابند.اخرین بار او را کجا دیدی؟

-در بازا برده فروشان،سربازان به دنبالش بودند و…

-شنیده ام مردی ایرانی با مشخصاتی که گفته ای را در ان بازار زیاد دیده اند. قلب لیلی به تندی می تپید با هیجان گفت: -یعنی او زنده است؟ -اینطور به نظر می اید.ولی…

-ولی چه؟!

-انگار جزو شورشیان شده است و سربازان ینی چری در جستجویش می باشند. لیلی رو نیمکت وا رفت ماریا گفت:

-شنیده ام این شورشیها جندین بار خواسته اند به کاخ حمله کنند ولی موفق نشده اند و تا به حال نیر تلفات بسیاری داده اند.

-معلوم است که شکست می خورند.این جوانهای خام و سبک مغز هر چقدر هم که جنگجو باشند نمی توانند با سپاه ظیم و تعلیم دیده ای چون ینی چریها دربیفتند.

-لیلی با بغض گفت: -او سبک مغز نیست خوب می دانم به امید نجات من به انها گرویده است ترخان و ماریا با تعجب به هم نگریستند.ماریا گفت: -بنابراین باید قبل از انکه بی دلیل سرش را به باد دهد او را بیابیم.تو چه فکر می کنی ترخان؟

-اری خودم هم به این فکر بودم.بنابراین پسرم را راهی کردم تا به هر طریقی شده با گروه شورشیان ارتباط برقرار کند و از این طریق محمدپاشا را بیابد. ماریا گفت:

-امیدوارم موفق شود. ترخان از جا برخاست و گفت:

-من هم امیدوارم!حالا باید بروم لیلی هم از جا برخاست و با التماس گفت: -من هم همراهتان می ایم.می خواهم در یافتن محمدپاشا به پسرتان کمک کنم.

-تو چگونه میخ واهی کمک کنی؟

-من سوار کار ماهری هستم و در تیر اندازی…

-نه دخترجان!جنگی در کار نیست.همه ی کارهای ما مخفیانه انجام می شود،بدون هیچ گونه کشتار و خون ریختنی.بنابراین تو همی جا می مانی و تا وقتی من اجازه ندادم،حق نداری از در این خانه بیرون بیایی.

اگر چه در ظاهر همه چیز ارام است ولی یقین دارم بسییاری از جاسوسان سلطان والده در قسطنطیه پخش شده اند تا تو را بیانبد و اگ به مقصودشان برسند نه تنها باید دیدار دوباره محمدپاشا را به فراموشی بسپاری بلکه باید برای همیشه با زندگی نیزوداع گویی. لیلی از حرفهای رک ترخان ازرده شد ولی ترخان عاقل او را نوزش کرد و گفت:

-عشق تو به ان جوان تحسین برانگیر است.ولی با ای همه عجله و اضطراب و دلواپسی کاری از پیش نمی بری.

تا همین جا هم شکرگزار باش که تو را از عذاب کنیز حزمسرا بودن نجات داده.اگر سرنوشت این طور رقم خورده تا بار دیگر دلداده ات را ببینی پس حتما این گونه خواهد شد.ارامشت را حفظ کن و به خدا توکل داشته باش. لیلی سر به زیر افکند.ترخان سری تکان داد و رفت و لیلی باز هم سه روز تمام در بی خبری ماند.

ان روز هم دخترک بی حوصله کنار حوض بزرگ نشسته بود و در اب موج می انداخت؛وقتی صدای سار اشنا را شنید لبخند زنان به پنده نگریست و زیر لب گفت:

-تو هم مثل من تنهایی دستش را بالا گرفت و ارام زمزمه کرد:

-بیا نزدیکتر صدای کلون در که بلند شد او هنوز بی حواس باسار که حالا چند شاخه از درخت پایین تر امده بود سرگرم بود.کنیز در را باز کرد و مردی وارد خانه شد.ماریا به استقبال او رفت و با مرد خوش و بش کرد.مرد گفت: -مادر سلام رساند و گفت در اولین فرصت حتما سری خواهد زد.

-سلامت باشد.این مرد کیست؟

-او را اورده ام تا بانویی را اینجا ببینند.

-بیا داخل مرد جوان -برای چه داخل بیایم در حالیکه این مرد هنوز دلیل اوردن مرا به این خانه نگفته است؟ با شنید صدای مرد لیلی نگاهش بر سار خیره ماند.مدتی گذشت تا بالاخره از حال رخوت بیرون امد و پشت سرش را نگریست.

-محمد پاشا!! سار از درخت پرید.مرد جوان با شنیدن صدای اشنا قدمی داخل گذاشت و با دیدن لیلی که لبه ی حوض نشسته بود بر جای ماند.

لیلی به طرف او دوید و او هم بالخره از حال شوک بیرون امد و با دستان از هم گشوده لیلی را در اغوش گرفت.اشک سوزان از چشم هر دو می جوشید -محمد پاشا تو حالت خوب است؟

-بله!باور نمی کردم اینطور ناغافل تو را ببینم لیلی بگذار نگاهت کنم چقدر لاغر شده ای!

-روزگار سختی را پشت سر گذاشته ام

-می دانم!من هم مانند تو بدوم از وقتی از هم جدا شدیم هر روزم سیاه و تار بود. باز لیلی را میان بازوانش فشرد: -دیگر باور نداشتم تو را دوباره ببینم.

-این یک رویاست کاش هیچ وقت تمام نمی شود.

-چشمانت راببند تا برای ابد این رویا باقی بماند. صدای ماریا اندو رابه خود اورد:

-نه عزیزانم رویا نیست.چشمهایتان را باز کنید تا واقعی بودن این زمان را باور کنید. لیلی از اغوش محمدپاشا بیرون امد(چه عجب!)و با شرم اشکهایش را پاک کرد و گفت:

-عذر خواهی مرا بپذیرید. ماریا گفت:

-عذر خواهی چرا؟دلدادگی که گناه نیست. محمدپاشا به سمت زن نگریست و سری از احترام فرود اورد و باز به جانب لیلی نگریست و به روی هم لبخند زدند.پسر جوان گفت:

-خوب،وظیفه ای که به من محول شده بود به اتمام رسیید.دیگر رفع زحمت می کنم. محمدپاشا به طرف او رفت و دستان او را در دست فشرد.

-ممنون برادر.ببخش که با تو بد رفتاری کردم فکرش را نمی کردم که بخواهی مرا این چنین غافلگیر کنی.

-من پسر ترخا هستم و مانند او در غافلگیر کردن افراد خبره ام.

-این لطفی را که در حق من کردی هیچ وقت فراموش نم کنم.

-وظیفه ام بود.امیدوارم سعادتمد باشید.بدرود ماربا خاتون

-بدرود پسرم. مرد جوان که رفت.ماریا هم به دنبال کنیرکان شتافت تا وسایل پذیرایی از میهمان تازه وارد را فراهم اورد.لیلی هنوز خیره به او می نگریست.محمدپاشا جلو امد و زیر لب گفت:

-خاتون هیچ می دانی با قلب و روح من چه کرده ای؟عشق به تو دیوانه ام کرده بود،مادامی که در حرمسرا بودی مانند اسبی وحشی شده بودم. لیلی خندید و محمدپاشا ارام گونه ی او را نوازش کرد.(استغفر الله)

-دلم برایت تنگ شده بود. لیلی سر به زیر افکند. محمدپاشا گفت:

-چطور توانستی از انجا بیرون بیایی؟به راستی نجات تو از ان دژ تسخیر ناپذیر به معجزه می ماند.

-ترخان نجاتم داد.

-ترخان؟او کیست؟!

-مادر همان مردی که تو رایافت.او اشپز حرمسرا است. -خدا را شکر که باز تو را به من رساند. مدتی در سکوت به هم نگریستند.لیلی سکوت را شکست و گفت:

-چه کنم که هنوز نمی دانم حضورت را باور کنم؟ اینبار محمدپاشا خندید و سر به زیر افکند و گفت:

-جدای باعث شد تا بدانم چقد به تو وابسته ام

-اگر یکدیگر را نمی یافتیم چه؟! -هیچ گاه نخواستم این کابوس را باور کنم چون در اعماق وجودم همیشه ندایی به من می گفت باز تو را می بینم.

-می بینی سرنوشت چطور زندگی ما را به بازی گرفته است؟

-بله به راستی همین طور است.عشقی را اغاز کرده ایم که فراز و نشیب های زیادی داشته است.ولی در پی ان همه مصیبت حالا لذت دیدار برایم وصف ناپذیر است.

-برای من هم…

-براستی؟هیچ وقت این گونه اعتراف نکرده بودی! لیلی لبخندی زد و به ماریا که به انها نردیک میشد نگریست.ماریا گفت:

-شما چرا نمی شینید؟(اخه جو گیر شدن) لیلی خندیدوگفت:

-اصلا فراموش کرده بودم که… ماریا هم خندید:

-فراموشیت زیاد هم دوزر از ذهن نیست. محمدپاشا هم خندید و لیلی به او چشم غره رفت.روی نیمکتها نشستند و ماریا سینی شربت و ظرف کلوچه را روی میز گداشت.نگاهی به ان دو اندخات و گفت:

-خوب من می روم تا شما راحت صحبت کنید

-شما هم بمانید

-نه! بر خلاف زبانت،نگاهت می گوید که می خواهی با این دختر جوان تنها باشی. محمدپاشا سربه زیر انداخت.ماریا که رفت لیلی باز به حرف امد. -چرا ابه ایران باز نگشتی؟

-برگشتنم کار بیهوده ای بود.بدون تو در ایران ارام و قرار نمی گرفتم.

-به خدا سوگند وجودت را همیشه در نزدیکی خود احساس می کردم و باور داشتم در عثمانی هستی.چند شب پیش هم خوابی هراس اور دیدم که تا سر حد مرگ مرا ترساند. -چه خوابی؟

-خواب دیدم،مرده ای

محمدپاشا گفت: -چیزی نمانده بود تا حقیقت پیدا کند. لیلی با دهان باز به او خیره ماند: -چرا؟!

محمدپاشا خندید و شانه ی چپش رااز زیر لباس به لیلی نشان داد.کتفش با پارچه ای بسته شده بود و لکه خونی روی ان نمایان بود.

-چگونه زخمی شدی؟ چند روز قبل با سپاهیان عثمانی پشت دیوار قصر بسیار نزدیک به تو همراه چند تن از شورشیان با سربازان ینی چری درگیر شدیم.دو نفرمان کشته شدند و من هم زخمی شدم.خندید و افزود:

-کاری را که من نتوانستم با زور و جنگ انجام دهم،پیرزنی بنام ترخان با حیله و فریب انجام داد و توانست تو را از قصر خارج کند.

-او پیرزنی دنیا دیده و عاقل است.

-درست بر خلاف انچه ما هستیم. لیلی هم خندید.محمدپاشا سر به زیر انداخت اهی کشید و گفت:

-از بدشانسی در ان روز مهر را از دست دادم.حیوان بوسیله ی گلوله ای که بر گردنش اصابت کرد از پا در امد. لیلی سری از تاسف تکان داد و گفت: -خدا را شکر که تو سلامتی و خوابم تعبیر نشد.

-من هم چند روز قبل،درست در شب زخمی شدنم،خواب تو را دیدم که بسویم امدی،در کمال ناامیدی باز نور امید در قلبم روشن شد که بالاخره تو را می یابم. لیلی سرش را بالا گرفت و در حالیکه به اسمان ابی می نگریست زیر لب زمزمه کرد:

-چگونه شد که ما بدون انکه بدایم تا این مرحله از عشق پیش رفتیم؟ -عشق همواره با خود رازی مقدس دارد.رازی که نه تنها من و تو که هیچ کسی جز خدا از ان اگاه نیست.

-اما یک چیز در عشق اشکار است،اینکه ژرفای عشق تنها در جداییهاست که نمایان می شود.

-بلی بانوی من ولی عشق ما دچار غربت زدگی شده است و باید برای تکمیلش به ایران بازگردیم و در انجا پیمان زناشویی ببندیم.تو موافقی؟ -می دانی که موافقم. محمدپاشا سرخوش خندید.

شب هنگام وقتی ترخان به انجا امد لیلی به پیشوازش رفت.

خاتون بیا،می خواهم محمدپاشا را نشانت دهم.

-اهسته تر دختر جان،من که نمی توانم پا به پای تو راه بیایم. بالاخره زن فربه زیر الاچیق با محمدپاشا روبرو شد،مدتی وراندازش کرد و سپس گفت: -جوان برازنده ای هستی.لیلی هم مثل تو برازنده است.خدا حفظتان کند -کمکی را که شما در حق من و لیلی انجام دادید،هیچوقت فراموش نمی کنم.

-خواست خدا بود که این کار انجام شد و من واسطه ای بیش نبودم.تصمیمتان برای اینده چیست؟

-ما به ایران باز می گردیم. ترخان سری تکان داد و گفت: -تصمیم بسیار درستی گرفته اید.انجا می توانید در امان باشید. »ما حتی در سرزمین خودمان هم نمی توانیم با وجود نادر شاه در امان باشیم.«لیلی اهی کشید و اندیشید: ماریا پرسید:

-چه زمانی را برای رفتن انتخاب کرده اید؟ لیلی و محمدپاشا به هم نگریستند بالاخره لیلی گفت:

-هر چه زودتر،بهتر.قسطنطیه دیگر جای امنی برای هیچ کدام از ما نیست. ترخان سری به تایید تکان داد و گفت:

-به پسرم می سپارم تا بهترین راه خروج از یکی از دروازه های قسطنطنیه را پیدا کند.

راهی که با کمترین خطر مواجه شویم. اضطراب سراپای لیلی را گرفت.چشمانش را بست و از ته دل دعا کرد که این بار بتواند بدون دردسر از قسطنطیه خارج شوند.  فردای روز ان ترخان و پسرش بعد از نماز مغرب به انجا امدند.ماریا گفت:

-خوش خیر باشید. مرد جوان گفت:

-امیدوارم که این گونه باشد

رو به محمدپاشا ادامه داد:

-بهترین راه خروج دروازه ی شرقیست.چون از انجا افراد کمی عبور می کنند و سربازان کمتر دارد. لیلی پرسید:

-چه موقع حرکت کنیم؟

-همین امشب!در قصر سلطان جشن بزرگی برپاست و خیلی از سربازان ینی چری اطراف قصر شاهی مستقر شده اند.خوب چه می کتید؟ محمدپاشا و لیلی نگاهی با هم ردوبدل کردند و گفتند:

-موافقیم. ترخان سرش را تکان داد و گفت:

-پس به سرعت اماده شوید تا نیمه های شب حرکت کنیم.لیلی گفت:

-لباس مردانه دارید؟ محمدپاشا گفت:

-و خنجر و شمشیر!می دانم حالا بزرگترین ارزوی بانوی من این است که شمشیر به دست یک تنه به سربازان عثمانی بتازد. ترخان خندید و ماریا و مرد جوان متعجب بر جای ماندند.

شب که از نیمه گذشت لیلی با لباس مردانه ی که پوشیده بود لبخند بر لب روی اسب سیاهی به ارامی پشت گاری ترخان در کوچه پس کوچه های خاموش و در سکوت فرورفته ی قسطنطیه در حرکت بود و محمدپاشا و پسر ترخان نیر با فاصله از انها با اسب نعقیبشان میکردند.

در جمع انها ماریا هم حضو داشت که برای بدرقه شان تا دروازه ی شرقی همراهیشان می کرد،اگرچه کمتر جنبنده ای در شهر به چشم می خورد و قسطنطیه در خواب سنگینی بسر می برد با این حال هر چه به دروازه ی شرقی نزدیکتر میشدند بر اضطراب لیلی افزوده شد.بخصوص انکه ترخان با وجود اصرار شدید او و محمدپاشا موافقت نکرده بود.

انها اسلحه حمل کنند و لیلی می اندیشید در پی بروز درگیری به هیچ وجه نمی توانستند از خود دفاع کنند.صدای ترخان ا و را به خود اورد:

-خونسرد باش. حالا به دروازه نزدیکتر شده بودند و لیلی می دید هنوز درهای بزرگ ان برای عبور بارهای زیتون که به طرف قصر برده می شدند باز بود. ترخان زیر لب به انها گفت:

-حال بهترین موقع است تابدون انکه جلب توجه کنیم به ارامی در این شلوغی از دروازه عبورکنیم.لیلی بالاخره طاقت نیاورد و به پشت سر نگریست و نگاه راسخ و گرم محمدپاشا به او تسلی داد.صدای ماریا به گوش رسید.

-لیلی سرت را برگردان و به روبریت نگاه کن.اگر سربازها بفهمند اندو با ما هستند شک میکنند.

لیلی به روبرو نگریست.با این حال تپش دیوانه وار قلبش را نمی توانست مهار کند مدام هراس داشت.

از او در ان هیبت مردانه همراه با ترحان و ماریا که لباسهای زنانه پوشیده بودند سوالی پرسیده شود و سربازها بفهمند که او هم زن بود و…

در همین افکار بود که بدون دردسر از دروازه عبور کردند ولی هنوز دورنشده بودند که با صدای بلند ایست سربازان دنیا دور سر لیلی چرخید.به سرعت به پشت سر نگریست و دید سربازان ینی چری جلوی محمدپاشا

و پسر ترخان را هنگام عبور از دروازه گرفته بودند.دهانه ی اسب را چرخاند تا برگردد ولی ترخان به سرعت جلویش را گرفت و سعی کرد اسب او را از روشنایی مشعل ها به قعر تاریکی بکشاند.

-چه کارمی کنید؟!من باید برگردم.

-می خواهی کجا بروی؟ لیلی با بغض گفت:

-مگر نمیبینی؟جلویشان را گرفتند.

-عاقل باش.خودت بهتر می دانی که برگشتن تو تنها کار را بدتر می کند

-مهم نیست.بگذار هر چه می خواهد بشود.دیگر طاقتش را ندارم بار دیگر از او دور بمانم. ماریا و ترخان که به سختی لیلی را مهار می کردند به زورر او را از اسب پایین کشیدند.

-انها دارند باز محمدپاشا را از من میگرند.

-بد به دلت راه نده از انها چند سوال می پرسند بعد رهایشان می کنند. لیلی با دلهره بر جای ماند و چشم به دروازه دوخت ولی پیش بینی ترخان درست از اب در نیامد چون مدتی بعد سربازان ان دو را با خود بردند.حالا لیلی مبهودت بر خاک نشسته بود و با خود حرف میزد.

-این چه تقدیریست؟(واقعا!!)چرا سرنوشت نمی تواند بودن ما را با هم بپذیرد؟چرا باید این همه مصیبت و بلا سر ما بیاید.پس ان خدایی که نظاره گر بدبختی من است کجاست؟

-دختر جان کفر نگو -دیگر برایم مهم نیست که کفر بگویم.اینبار هم بدشانسی اوردم انهم درست در چند قدمی رهایی و ازادی از این شهر لعنتی. ترخان گفت:

-من به شهر باز میکردم تا ببینم اوضاع از چه قرار است.شاید تنها به انها ظنین شده باشند و برای چند روزی زندانیشان کرده باشند و بعد هم ازادشان کنند ماریا زیر لب گفت:

-ولی محمدپاشا از شورشیان است.اگر او را بشناسند چه؟ لیلی با بی قراری گفت:

-ترخان خاتون من هم با تو می ایم. -نه تو نمی ایی برگشت تونه تنها به ضرر خودت که به زیان ان دو مرد نیز هست.چون سربازان اگر چه ممکن است محمدپاشا را نشناسند ولی جاسوسان سلطان والده حتما از وجود تو اگاه می شوند.

قول می دهم محمدپاشا به زودی ازاد می شود.

ولی اگر تو بار دیگر به اسارت درایی هیچ کمکی از من ساخته نیست. لیلی سر به زیر افکند و خاک زیر پایش را در دست فشرد.ماریا کنارش روی زمین زانو زد ونوازشش کرد و گفت:

-به ترخان اطمینان داشته باش. لیلی به ارامی سر تکان داد و سعی مرد ازریزش اشکهایش جلوگیری کند.ماریا رو به ترخان پرسید:

-حالا چکار کنیم؟

-خواهر محببت را در حق این دختر تمام کن و همراهش برو.

درباره ی hadi saghaei

hadi saghaei

لینک کوتاه مطلب : http://goalcast.ir/?p=1307

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به شبکه های اجتماعی ما بپیوندید

RSS
Follow by Email
Instagram
Facebook
Facebook
Twitter